در پي سيمرغ مقصود

با الهام از شيخ ابوحامد محمدبن ابوبكر متخلص به فريدالدين عطارنيشابوري

عزت مصلي نژادـ تورنتو

چنين خواندم كه روزي روزگاري، عرصه بر مرغكان بلندپرواز آسمانهاي لاجوردي تنگ آمد. پس جملگي گرد آمدند و به رأيزني نشستند و زبان به شكايت گشودند كه دل تنگ است و زمين پوشيده از خار و خاراسنگ، تاريك انديشي بر سرتاسر اين خراب آباد سايه افكنده است؛ پرندگان آزاد را در قفس مينهند، گلبن هاي زيبا را از ريشه برميكنند و از آزادگان برده ميسازند. از كران تا به كران كوته نظران بي فرهنگي جولان ميدهند كه ظاهرا آزادند ولي در بند جهالت و خرافات خويش دست و پا ميزنند. آنها در فرومايگي و بردگي نسبت به بالادست ها شهره آفاق اند. برده منشي كه طي قرنها استقرار يافته، به صورت ضرورتي باطني براي زندگي معنوي اين پرندگان بي فرهنگ درآمده است. انديشه و احساس اين كوته فكران را هاله اي از جرم هاي گوناگون پوشانيده، به طوريكه  زنجيرهاي سنگين بردگي را با قلب و مغز خود حمل ميكنند و عجبا كه بدان نيز مفتخرند. آنها نميتوانند زندگي خود را بي فرماني از بالا حتي به تصور آورند. چه پرندگان شوربختي كه از خويشتن خويش بيگانه گشته و چون با ضرورت عمل مستقل روبرو شوند، احساس ناراحتي ميكنند.

ما را چه افتاده است كه گلستانهاي پر گلمان به ويرانه بدل گشته و جغد شوم و سنگين بال خرافات و واپسفكري جاي علم و ترقي را گرفته است؟ كجاست آن طالع ميمون و بختِ همايون؟ كجاست آن آتش فروزاني كه دل ما را گرم كند؟ كو آن شاهين سرفرازي كه از تمام زنجيرهاي جهالت جامعه كهن فارغ باشد و برتر از زمان و مكان اوج گيرد؟ كو آن ققنوس غرورآفريني كه از نتيجه انديشه تابناكش نهراسد و آن را بي باكانه به مرحله عمل درآورد؟ كجايند پرندگان خردمندي كه به آموختن بيعت كرده باشند و تنها ايمانشان به گستردن علم و عقل و دانايي باشد و بس!؟ كجا شدند!؟ همه مردند !؟ همه نابود شدند!؟

پس جمله مرغان فرياد برداشتند كه بايد چاره اي انديشيم و از اين مغاك هولناك به در آئيم. هدهد لختي انديشيد و گفت:

ما را از اين احساس بي پناهي و يأس خطايي بر گردن نباشد. گنه بر گردن زمانه است كه چنين يأس آلوده و خطاكار شده است. من نيز گاهي خويشتن را در مردابي احساس ميكنم كه بي هدف به هرجايي دست و پا ميزنم. تاريكي، فساد، سالوس، واپس گرايي و سيه كاري سايه هاي شوم خود را بر مرداب زندگي افكنده است.

چون جمعي از مرغان از او مصلحت خواستند هدهد افسوس كنان گفت: چه بگويم كه ترسم رأيم باطل و انديشه ام وارونه باشد. پس به آن بود كه خود براي رأيزني بنشينيم كه رأي جمع وراي رأي فرد است.

پس مرغان به رأيزني بنشستند. نخست هدهد را به عنوان راهنماي خويش برگزيدند. ليكن هدهد و همه مرغان چندان كه بيشتر جستند، كمتر يافتند. چون مرغان ره به جايي نبردند، يكي از مرغان گفت: آيا هيچ ديده يا شنيده ايد كه مرغان عالم را مهتر و كدخدايي باشد كه در روزگار ضجرت و عسرت و خفت گره گشاي مشكلات و قوت قلب و رهنماي راهشان باشد.

هدهد با بانگي از تعجب و آهي از تأسف گفت: از مادرم شنيدم كه او نيز از مادرش شنيده بود و مادرش نيز از مادرش، كه در عالم لاهوت در دورترين دوردستهاي آسمان، جايي كه پاي هيچ جان بنده اي به آن نرسيده است، كوهي بلند قرار دارد كه سر به آسمان فلك ميسايد. در ستيغ رفيع ترين قلل اين كوه  كه كوه قافش ميناميدند، آشيانه سيمرغ است كه مهتر و سرور مرغان عالم است.

آنگاه هدهد بدانسان كه از پيشينيان شنيده بود فصلي از عقل و درايت، شهامت، شجاعت، بي باكي و فراست و بلاغت و فصاحت سيمرغ بگفت، بدانسان كه جمله مرغكان انگشت حيرت به دهان حسرت بگزيدند. چكاوك گفت: تأخير حتي لحظه اي نيز جايز نبود. از هم اكنون راه آسمانها را در پيش گيريم و به سوي عالم لاهوت شتابيم، باشد كه به ديدار سيمرغ نائل آييم كه فرصت از دست دادن گناهي عظيم است.

هدهد آهي سرد از دل پرسوز كشيد و گفت: خيال خام از سر برون كنيد. هيچ مرغ خردمندي انديشه باطل به دل راه ندهد. گذار از اين ديار جهل و كوته فكري به سوي آشيانه رفيع سيمرغ كه مأمن عقل و عمل است از ديار آشوب و مرگ ميگذرد.

سار، رو به سوي ديگر مرغان كرد و پرسيد: آيا تاكنون كسي راه آشيانه سيمرغ را طي كرده است، تا راهنماي راه رهروان باشد؟

آورده اند كه سي صد هزار مرغ در آنجا گرد آمده بودند، هيچيك سر برنداشت. هدهد گفت: آنسان كه در كتاب پيشينيان خوانده ام، در گذشته دور و نزديك بسياري از مرغان دل در طلب آشيانه سيمرغ نهادند، ليكن هيچيك باز نيامدند و هيچكس را از احوال آنان خبري نشده است.

پس جمله مرغان را غمي جانكاه فرا گرفت. كبك دري پرسيد: آشيانه سيمرغ راه به كدام سوي دارد؟ آيا مسير راه معلوم است؟

هدهد گفت: دريغ، هيچ راهي وجود ندارد كه قبلا براي ما صاف و هموار كرده باشند و ابتداي راه را بگيريم و مسافتي طولاني يا كوتاه را طي كنيم و به انتهاي آن برسيم.

كوكو گفت: آيا در احوال مرغان گذشته نيز چيزي از مسير راه ننوشته اند؟

هدهد گفت: همين بس دانم كه اين سوداي خامي است در سر جمله شما، كه مرغاني كه قدم در اين راه نهاده اند حكايت كرده اند كه در همان گامهاي نخست با كوههاي آتش، كويرهاي سوزان، درياهاي جوشان، رودهايي با آب زهرآلود و تمساح هاي خطرناك رودرروي گشته اند. قدم در اين راه نهادن دل به مرگ سپردن است و هيچ پرنده خردمندي به دست خويش گور خود را نكند.

عقاب گفت: هركس دريا خواهد بايد از كوير نيز بگذرد. آنقدر مي افتيم و برميخيزيم كه برخيزيم و دگر نيفتيم.

آهوبره گفت: بايد كوه و كمر را ببريم و سنگهاي سنگين را از سر راه برداريم و خارها را از ريشه بركنيم و بالاخره راه را هموار كنيم و به پيش رويم تا به سيمرغ برسيم.

كبوتر گفت: افتان و خيزان، با جسم تب دار به پيش خواهيم رفت. گاهي بايد مستقيما راه را هموار كنيم و سدها را از پيش پا برداريم؛ گاهي روي رودخانه هاي زهرآگين پل بزنيم و زماني راه را دور بزنيم؛ آنچه مهم است، به پيش رفتن و به پيش رفتن است به سوي قله ستبري كه آشيانه سيمرغ در آن قرار دارد. عطش، سوز، زخم، گرسنگي و مرگ در برابر عشق بيكران و لايزال به حقيقت هيچ است.

هدهد گفت: ياران به هوش باشيد به سفري دور و دراز و خطرناك ميرويم. رنج و تعب بسياري در پيش خواهيم داشت. ممكن است همه به هلاكت برسيم، حال برويد تدارك سفر ببينيد، درباره عاقبت اين راهي كه ممكن است به نيستي بيانجامد، بيانديشيد. اكنون بدر كامل است. وعده ما بامداد اولين شب محاق ماه پيش از بانگ خروس، قبل از آنكه گوسفندان بع بع كنند و گاوها ماغ كشند، همان زماني كه تاريكي و روشني به هم مي آميزند و تشخيص گرگ از بره ميسر نيست. از جنوب دلتاي رودخانه خشكيده جنگل ره به سوي وادي طلب خواهيم نهاد، هر كه را دل شير و زهره ببر و چالاكي آهو و تيزي يوز نباشد، بهتر آن بود كه گام در اين راه پر خار و خس ننهد كه پيش از آنكه به مرگ جسماني دچار شود، مرگ معنوي او را از پاي درخواهد آورد.

وادي طلب

چون فــرود آئي بـه وادي طلب     پيشت آيد هر زماني صـد تعب

صد بلا در هر نفس اينجا بــــود     طوطي گردون مگس اينجا بود

جد و جهد اينجاست  بايد سالها     زانكه اينجا قلب گـردد چالـها

مــال اينجـــــا بايدت انــداختن      ملك اينجا بايـدت در باختـن

در ميــان خونت بايــــــد آمدن      وز همــه بيرونت بايـــد آمدن

چون همه مرغان با عزمي راسخ آهنگ سفر كردند، بوتيمار لب به شكايت گشود، كه هر كس داند داند و هركس نداند بگويم تا بداند كه من عاشق دريايم و بر لب دريا شب و روز ميگريم تا از آب چشمم آب دريا را فزوني بخشم، پس اگر در اين راه كه عاقبت آن نيز معلوم نيست گام نهم، دريا خواهد خشكيد و بر زندگي چه خواهد گذشت. اگر دريا نباشد؟ پس ياران مرا معذور داريد كه وجود من در اينجا به از عدمم در اين راه بي انتها و نامعلوم است.

بلبل گفت: اين منم كه شور و ولوله را در گلستان و بوستان زندگي مي افكنم، پس از من چه كسي در عشق گل ترانه سر خواهد داد و نغمه داودي كه باغ گل را به اجتماع خنياگران بدل ميكند، خواهد سرود؟ آيا گلستان به خارستان و بوستان به ويرانه بدل نخواهد شد؟ پس حق آن بود كه من نيز گام در راه ننهم.

جغد نيز گام پس كشيد و گفت: نواي مستانه بلبل را بدون نوحه حزين جغد، قدر و قيمتي نيست. پس اگر من بيايم، چه كسي بر ويرانه ها داستان غم و آلام زندگي را سر خواهد داد؟

كركس گفت: مرا نيز معذور داريد كه اگر بيايم جهان از جيفه و مردار پر خواهد شد، كه هيچ مرغي جز من مردارخوار نيست.

پرستو گفت: راضي نشويد كه بهار زندگي را در روي اين زمين پيام آوري نباشد، اگر چنين بود، پس جان بندگان بهار را از پاييز، باز نيابند.

پس پرستو نيز از اجتماع مرغان فاصله گرفت.

خفاش گفت: شما از تاريكي گريزانيد و در جستجوي افسانه روشنايي به كوه قاف ميرويد. در حالي كه حيات من به تاريكي وابسته است، من اينجا را خوش دارم و هرگز با شما دست بيعت نميدهم.

هدهد گفت: هيچ چيز وحشتناك تر از منطق خودخواهي نيست، اشباح در شب ظلماني وحشتناكند و خوفناكتر از آن صداي درندگان جنگل است كه از نزديك به گوش ميرسد، ولي از همه اينها وحشتناكتر غرور يك فرد احمق است. اين كوته نظران رونق باغ و بوستان زندگي و تلاطم درياي مواج پويندگي را به وجود خود وابسته ميدانند، در حاليكه اين شادابي و طراوت باغ است كه بلبل را ايجاد ميكند و اين تلاطم درياست كه مرغ طوفان را به وجود مي آورد. اين نگون بختان تيرگي شب را ميبينند، ولي پرتو نوري را كه فرارسيدن صبح روشن را بشارت ميدهد، مشاهده نميكنند؛ آنها صخره هاي تيز و پرتگاههاي بي انتها را ميبينند، ولي قله هاي ستبر را فراموش ميكنند. در حاليكه در راه طلب حقيقت، هيچ مسير صاف و همواري وجود ندارد و تنها كساني اقبال رسيدن به قلل پرافتخار حقيقت را ميتوانند، نصيب خود بسازند، كه داراي تواني پايان ناپذير باشند، كه از سختي كوره راههاي پرسنگلاخ و سربالايي هاي تيز و تند هراسي به خود راه ندهند. اين بيچارگان را ببين كه حتي پيش از پاي نهادن در وادي طلب از خود و نيروي خود شناخت صحيحي نداشتند.

كوكو گفت: چگونه ميتوان درباره كائنات چيزي سرافتاد، آن زمان كه ما حتي درباره خويش چيزي سرنمي افتيم.

مرغ يغما گفت: ياران به خستگان و واماندگان نينديشيد، به زندگي و پويندگي بينديشيد، به راه دراز و اوج هاي تازه اي كه بايد زير پر و بال خود بگذرانيم، فكر كنيد.

لك لك گفت: مقصود آن نبود كه فقط به اوج تازه اي برسيم، بلكه تنها و تنها آنگه كه به اوج كارسازي ميرسيم، حقيقت در تمام ابعادش با روشني هرچه تمامتر دوباره در برابر ما گسترش خواهد يافت و آنجاست كه اوج هاي تازه تر و قله هاي جديدتري را در برابر خويش خواهيم يافت.

داركوب گفت: مرا سخن لك لك بر دل مينشيند و انديشه او را نيك دريافت ميكنم، زيرا كه در آتش اشتياق ميسوزم و هميشه فراتر از كارهايي هستم كه انجام داده ام. اينجاست كه بهترين كارهاي من، آنهاست كه هنوز انجام نشده و بهترين نامه هاي من آنهاست كه هنوز به رشته تحرير درنيامده ست.

سينه سرخ گفت: آفرين بر تو كه توان آن را داري كه در وادي طلب گام نهي .

هدهد گفت: ما اكنون در آغاز وادي طلب هستيم، تا رسيدن به سرمنزل مقصود هزاران هزار فرسنگ راه در پيش داريم، ولي شما را غم نباشد كه حتي صدهزاران فرسنگ نيز از نيم گام نخست آغاز ميشود.

سفر به آرامي آغاز شد. هرچه راه را به پيش ميبردند به شگفتي شان افزوده ميگشت. مرغاني كه قبلا فكر ميكردند كه كوهها و دشتها و جنگلها را چون نگين انگشتري در زير بال و پرشان دارند و چشمان تيزبينشان در ژرفناي درياها و در دل انبوه ترين نقاط جنگل نفوذ ميكند، اكنون از راههايي ميگذشتند كه كاملا برايشان ناآشنا بود. عجايب و غرايب آنقدر زياد بود كه در هر نقطه اي ميخواستند توقف كنند و به تماشا ايستند.

هدهد مرغان را از اين كار بازميداشت: فقط حركت مداومِ به پيش است كه حيات بخش و زندگي ساز است. بايد همه چيز را در حين حركت مشاهده و درك كنيم.

نصف روز بال زدند، گاهي اوج ميگرفتند و زماني به زير مي آمدند، ابتدا دسته اي بزرگ از شير ژيان را ديدند كه به وسيله روباهي مكار رهبري ميشدند. پس گله عظيمي از گاوان قوي هيكل را مشاهده كردند كه شاخ بر زمين ميكوفتند، ولي همه را اخته كرده بودند. و آنگاه شغالهايي را ديدند كه مرتب و لاينقطع زوزه ميكشند تا نفرت و كينه خود را بيرون بريزند و احساسات خود را تسكين دهند. سگ هايي را ديدند كه مرتب پارس ميكردند ولي گاز نميگرفتند. آخرالامر از برهوتي گذشتند، كه تا چشم كار ميكرد شن و ماسه سوزان از هر طرف روان بود، باد سوزان كوير و گرماي كشنده آن بسياري از مرغان را به هلاكت رسانيد. بسياري از مرغان سوختند و تعدادي نيز به عقب بازگشتند، بقيه مرغان به راه ادامه دادند.

وادي عشق

بعد از آن وادي عشــق آمد پديد      غرق آتش شــــد كسي كاينجا رسيـد

عاشق آن باشد كه چون آتش بود      گـــرم رو سوزنده و ســـركش بـــــود

لحظه اي ني كافري داند نه دين       ذره اي ني شك شناسد ني يقيــــن

نيك و بـــد در راه او يكسان بود       خود چو عشق آيد نه اين نه آن بود

هست در شهــر محبت تــازه هـــا       در كتــــاب دوستــــي شيرازه هــــا

غيــــــر عشقم هيــچ در تقرير نـــه       دل زيــــــاد عشق هرگـــز سير نـــه

عاشقم امـــا نـــدانم بــــر كي ام        ني مسلمانـــم ني كافر پس چي ام!؟

ليكـــن از عشقم ، نـــدارم آگهي         هم دلي پـــــر عشق دارم، هم تهي

اندكي پيش از سپيده سحر زمانيكه ديو پليد تيره گيها و پري سپيدروي روشنايي با چنگ و دندان به جان هم مي افتادند، همان زمان كه تشخيص گرگ از بره ميسر نبود، به دريا رسيدند. باد شمال وزيدن گرفته و دريا متلاطم بود. هدهد گفت: عاشق راه حقيقت نبايد از موج بترسد، راه را از ميان طوفان بايد به پيش ببريم، بايد فرود آييم و در مسير موج حركت كنيم.

چون فرود آمدند هنوز لختي راه نپيموده بودند كه تني چند از مرغان را جذبه و افسون موج و طوفان در طلسم خويش كشيد و تني چند نيز در بحر بيكران عشق غرق شدند. هدهد و ديگر مرغان به طي طريق ادامه دادند، كه  ناگاه به اژدهاي دريايي برخورد كردند، كه هزار دست و پا و شاخك مكنده خون داشت. كم نبودند مرغاني كه پيش از آنكه به خود آيند، به كام اژدها فرو افتادند. هر آنگاه شاهين با چنگالهاي تيز خود يكي از شاخكهاي اژدها را قطع ميكرد، او را هنوز 999 شاخك ديگر بود و تازه در يك طرفةالعين شاخك جديدي بر جاي آن ميروئيد. هدهد گفت: هيچ حربه اي به بدن اين اژدها كارگر نيست، تنها نقطه ضعف آن، چشمان اوست. پس عقاب با شيرجه اي فرود آمد و با نيروي عشق چشمان اژدها را از كاسه درآورد. شاخكهاي اژدها سست گشت و اين غول مخوف در قعر اقيانوس فرو رفت.

آورده اند كه دريا سخت متلاطم بود و طوفانهاي شديد و سرماي كشنده ارمغان مرگ را با خود به همراه داشت. آذرخشهاي پي در پي و تندرهاي پر سر و صدا تاب و توان از مشتاق ترين مسافران دريا ميبرد. ابرهاي كوه پيكر سياه تمام مسير مسافرت را تيره و تار كرده بود و تشنگي و گرسنگي و خستگي نيز مزيد بر علت شده بود. پس پرندگان مسافر با ذخيره شديد عاطفي و ايماني كه آن را عشق در راه رسيدن به آرمان حقيقي گويند و از سالها پيش در خود ذخيره كرده بودند، آنقدر اوج گرفتند كه به صورت نقطه هاي سياهي در دل آسمان لاجوردي درآمدند.

در اينجا بود كه يكي از مرغان فرياد برداشت كه ترسم پيش از آنكه اثري از خود به جاي گذاريم به مرگي پيش رس و سترون دچار شويم و حتي واقعه ما را دگرگونه ثبت كنند. هدهد گفت: اگر مرگ اندك اثري در كشف حقيقت زندگي و آزادسازي پويندگان راه حق داشته باشد، پس بگذار هزاران بار از دم تيغ آن بگذريم. كس چه داند، شايد واقعه ما را به عنوان جنايتي به پويندگان راه حقيقت و آزادي نسبت كنند. ليكن اين واجد چندان اهميتي نبود. بگذار ننگين و آلوده مان خوانند. براي عاشق صادق و پاكباز چه باك كه در راه عشق كم نبودند پيشروان راه كه نامردمان مجيزگوي آنان را خائن و ابله قلمداد كردند ولي بالاخره آتش زير خاكستر نماند.

چون به نقطه اي رسيدند كه هيچ جان بنده اي را پرواي سير و سياحت در آن نقطه نبود، مرغان افق هاي روشنتر و روشنتري را ديدند. آنها به آنچه انجام داده بودند، هرگز راضي نبودند. هرچه از اين سفر دراز و پرخطر ميگذشت، آنها از آن بيشتر مي آموختند و دريايي از نادانسته ها كه در برابرشان قرار داشت، ژرفتر و وسيعتر ميشد. چون به بالاترين نقطه اوج پرواز رسيدند، طوطي پرسيد: اكنون در كدام وادي پرواز ميكنيم؟ هدهد گفت: اين وادي عشق است كه بسا عالمان و خردمندان كوشش كردند به اين وادي برسند و هرگز به آن دست نيافتند. شخص ممكن است دريايي از دانش باشد، ممكن است در خردمندي دست مهتران روزگار را از پشت ببندد، ولي اگر دانش و خرد با شور و شيدايي بيكران براي پويندگي و حقيقت عالي همراه نباشد، عقيم و نابارور خواهد ماند و هيچ سازندگي را در پيش نخواهد داشت. كساني ميتوانند به قله ستبر دوران آفريني صعود كنند كه علم و خرد را با نگراني و اضطراب و شيدايي و عشق لايزال به بني نوع خويش درآميزند. تعالي فرد بدون تعالي نوع تلاشي است عبث. پس عشق بيكران به نوع است كه در هر لحظه و هر نقطه از زندگي ميتواند فرد را با توان لازم براي رويارويي با مصايب روزگار ياري دهد.

هماي گفت: پس در همين معني است كه ميگويند، عالمي پس از چهل سال تفكر و تفحص گفت، حاضرم همه علم و دانايي خود را بدهم و در عوض شيشه اي شراب بستانم .

هزاردستان لب به سخن گشود و با گفتار كوتاه خود وسوسه در دل مرغان افكند: زندگي كوهي است صعب العبور و سخت تسخيرناپذير، تنها كساني ميتوانند از ميان صخره هاي تيز و پرتگاههاي هلاكت بار آن كوره راهي به سوي قله هاي سرسبز آن بيابند كه داراي آرماني متعالي باشند، بالاتر از تمام آن چيزهايي كه فردي است.

مرغ سقا زبان به اعتراض گشود كه داشتن آرمان و انديشه، كافي نيست. پس شخص بايد پاي عشق را در راه طلب نهد و اسب راهوار خود را هميشه به تكاپو وادارد.

قناري نيشخندي زد و افزود: نه يك سال و دو سال بلكه تمام عمر .

دراج سخني كه از پدر خويش شنيده بود با صداي بلند براي همگان باز گفت، چونانكه صداي احسنت، احسنت از جمله مرغان برخاست:”بدان اي رهرو كه جهد رهروان چهل سال است. ده سال تا دست راست شود و ده سال تا چشم راست گردد، ده سال تا زبان راست آيد و ده سال تا پا راست گردد. پس هركس چهل سال در اين وادي قدم زند و از تك و تاب نيفتد، اميد آن بود كه بانگي از حلقوم وي به درآيد و در آن اثري از هوي نباشد.”

در اين لحظه  بود كه شانه به سر پرسيد: حال كه شما آنقدر در فضيلت عشق سخن ميگوييد مرا روشن سازيد كه عشق واقعي را كجا ميتوانيم بيابيم؟

هر يك از اين مرغان در اين مقوله سخني بگفت كه هيچيك را پسند خاطر شانه بسر نيامد، عاقبت قو، اسب فصاحت را در ميدان بلاغت به جولان درآورد و همگان را از عقل و درايت خويش متحير ساخت:”در دنيايي كه از بيخ و بن واژگونه است، عشق واقعي اسير پنجه پولادين و بيرحم گرسنگي ، فقر و فلاكت و دربه دري ميشود. كسي كه پشتش در زير بار ستم زندگي دو تا شده است، نه معني عشق را ميداند نه زيبايي. پس تو اي شانه بسر در تلاش واهي و رؤيا و خيال پر ميزني. در دنياي رنج و ستم، عشق كجا بود؟”

در اينجا بود كه جمله مرغان را غمي جانكاه فرا گرفت. دقايقي چند سكوت بود و اندوه و ديگر هيچ. عاقبت لك لك قهقهه اي سرداد و سكوت آسمان ارغواني را درهم شكست و گفت:”ليكن زمانيكه اين دنياي وارون راست گردد، عشق را با عشق معاوضه خواهند كرد و اعتماد را با اعتماد، اگر كسي بخواهد از هنر لذت ببرد بايد احساس هنري داشته باشد، عاشق بايد معشوق نيز باشد و معشوق نيز بايد عاشق و اين دو چنان باهم درخواهند آميخت كه هيچكس نتواند بين آنها افتراقي قائل گردد.”

باقرقره گفت:”اگر كسي عشق بورزد بي آنكه با عشق خود عشقي را بيافريند، اگر كسي عاشق شود و از تجلي عشق خود نتواند خود را نيز معشوق و محبوب سازد، در اين حال اين عشق، عشقي خواهد بود عقيم ، نابارور و فلاكتبار.”

آهوبره كه از گفتگوي مرغان به وجد آمده بود، با فريادي زنگ دار كه طنين آن تا انتهاي دوردست ميپيچيد، گفت:”در من آتشي زبانه ميكشد و نيكوتر بگويم در عمق وجودم شيطاني است در تكاپو كه در جستجوي حقيقت و معناي زندگي است ولي جستجوگري است كه هميشه از كاوش خويش ناخرسند است، در رسيدن به سراب چه بسا فريبنده اي كه در پي آن است لحظه اي قرار و آرام نميشناسد. شيطاني كه در جستجوي شادماني واقعي هرگز به سهم كوچك خود راضي نيست و همين است براي آنهايي كه به او نزديكند هميشه ناراحتي و دردسر مي آفريند. اين شيطان از آن موجودات سركش است كه براي كساني ارزش زندگي و آزادي قائل است كه حاضر باشند زندگي و آزادي خود را در اين راه فدا كنند. اين موجود سركش حتي بيرحمانه خود را نيز با تازيانه انتقاد فرو ميكوبد. با اين شيطان سركش چه كنم؟”

هدهد گفت: تو يك رهرو واقعي هستي . وادي معرفت را جز با اين شيوه ي انديشه و عمل نتوان سپرد.

وادي معرفت

بعد از آن بنمايــــدت پيش نظر      معرفـــــــت را وادي بـي پا و سر

معرفت اينجـــا تفـــاوت يافتــــه      آن يكي محـراب و آن بت ساخته

چون بتابــــد آفتــاب معرفـــت       وز سپهر ايــن ره عالي صفــــــت

هرتني بينا شود بر صدر خويش      باز يابد در حقيقت قــدر خويــش

سر آتش چون بـر او روشن شود     گلخن دنيــا بر او گلشن شـــــــود

مغز بينداز درون نــي پوست او      چون نبيند ذره اي جز دوست او

صـــدهزار اسرار از زيـــر نقـاب      روي مي بنمايدش چــــون آفتاب

هست دايـم سلطنت در معرفـت      جهد كن تا حاصل آيد اين صفت

پس ياران همدل در هياهوي نبردي سخت كه نور و ظلمت را به جان هم انداخته بود و هريك در جنگ با يكديگر به آخرين حربه ها متوسل ميشدند، درست در لحظه اي كه چشم بصير در تشخيص گرگ و بره اشتباه ميكرد، يك دل و جان در راه سير و سلوكي جديد به پرواز درآمدند.

همچنان پرواز كردند تا هنگاميكه آفتاب به وسط آسمان رسيد و سايه درختان و پرندگان و چرندگان به اندازه خودشان شد. آنگاه بود كه به جايي رسيدند كه هيولايي را با دستها و شاخكهاي پيچ پيچ و شكمي سخت برآمده و دهاني مانند غار ديدند كه آتش از آن فوران ميكرد.

هيولا با دندانهايي كه نيش آن بيرون زده بود و قدي بلند برابر 999 ذرع به مثابه كوهي سهمگين راه را بر آنها سد كرد. جمله مرغان برجاي خود ميخكوب شدند و بسياري از آنها قالب تهي كردند. هدهد ميخنديد و به دور هيولا ميچرخيد. هيولا هر دقيقه به سمتي رو ميكرد كه هدهد به آن طرف پرواز كرده بود. قناري را از اين بازي هيچ خوش نيامد. فرياد برداشت:”در اين لحظه مرگ و زندگي تو را هوس بازي گرفته؛ اين را ميگويند بازي مرگ.” ناگهان هدهد عقب رفت، با سرعت جلو آمد و منقار خود را در شكم هيولا فرو كرد. معلوم شد تمام هيكل هيولاوش پر باد بوده است. هيولا كوچك و كوچكتر شد و به زمين افتاد. مرغاني كه به جاي مانده بودند قاه قاه خنديدند. همچنانكه از وسط تپه هايي كه چون قارچ  از زمين رسته بودند، ميگذشتند، موش زيرزميني را ديدند كه يك لحظه سر از سوراخ كوچكي بيرون آورد و به سرعت در آن محو شد.

داركوب گفت:” پوينده واقعي راه حقيقت اين است كه در چنين شرايطي زيرزمين را ميكند و به جلو ميتازد و هيچكس از فعاليت عظيمي كه به وسيله او در آن زير در جريان است، خبر ندارد.”

پس مرغان از آن ناحيه نيز بگذشتند و به پرواز خود ادامه دادند. در مسير راهي كوهستاني چشمان تيزبين قرقي به خزنده سبزرنگي افتاد كه لابه لاي شاخ ساران درخت زيتون براي شكار حشره كوچكي به كمين نشسته بود. حشره راه خود را به طرف گل آفتابگردان كج كرد. خزنده سبز به چالاكي خود را به گل آفتابگردان رساند و با يك جست حشره را شكار كرد، ليكن آن زمان كه در جوار گل زرد قرار گرفت، به رنگ زرد درآمد. قرقي چون ماجرا را با مرغان درميان گذاشت، برخي از مرغان چنان حيرت زده شدند و چنان از درك اين مشكل عاجز آمدند كه پرپر زنان از فراز به زير افتادند و جان سپردند. كبك به كمك معرفت خودش ماجرا را چنين تفسير كرد:” اين از خطرناكترين مخلوقات است، زيرا هرگز نميتوان به طبيعت واقعي آن پي برد، نه دوستي آن بر كسي معلوم است و نه دشمني اش.”

قبل از آنكه شب دامن گسترد، مرغان بادپيماي مسافر، كرمكاني را ديدند آواره كه بي هدف اينجا و آنجا سرگردان بودند. جمعي از مرغان دلشان به حال كرمكان سوخت، به زير اندر شدند تا آنان را دريابند، ليكن خود نيز به بلاي آنها دچار شدند.

هدهد گفت:” اين كرمكان زماني كرم شبتاب بودند ولي با گذشت روزگار، سختي و صعوبت را نتوانستند تحمل كنند، پس تلألوي خود را از دست دادند و حتي طفلكي داند كه كرم شبتاب را كه نوري نباشد از كرم خاكي فروتر است.”

چون شب فرا رسيد، مرغان جملگي فرود آمدند و در مرغزاري پرگل و ريحان بيتوته كردند. آورده اند كه آن شب قوش، ولوله اي در ميان مرغان افكند. او با جثه عظيمي كه داشت، با كلمات آتشين خطابه اي ايراد كرد و مرغان را سخت مورد سرزنش قرار داد كه دچار خيال واهي شده اند و در جستجوي سرابي هستند كه جز مرگ و نيستي نتيجه اي ندارد. پس مرغان را تشويق كرد كه از راه آمده بازگردند كه زيان را از هر جا جلوگيري ، منفعت است.

جمعي از مرغان فريفته كلام به ظاهر منطقي قوش شدند و به او پيوستند. قوش سرمست از اين پيروزي راه تطميع و تهديد و تحبيب را در پيش گرفت و گفت: اوضاع هم آنچنان كه ما به تصور مي آوريم، بد نيست. اگر بازگرديم، زندگي جديدي را خواهيم ساخت. من شما را در تمام طعمه هايم شريك خواهم كرد و همه چيز را به شما ارزاني خواهم داشت. چرا ما از حقيقت براي خود بتي بسازيم و آن را پرستش كنيم؟ در حاليكه حقيقت را وجود خارجي نيست، چرا بايد زندگي شيرين خود را با سختي راه تلخ كنيم؟ مرا قدرتي لايزال است كه ميتوانم همه شما را به سرمنزل مقصود برسانم.

اينجا بود كه جمعي از مرغان در دام قدرت قوش گرفتار آمدند. داركوب كه وضع را چنين مصيبت بار ديد بر كرسي خطابه قرار گرفت و چنين داد سخن داد:”مرغان به هوش باشيد، كه ما اينك در وادي معرفت پروبال ميزنيم. واي به وقتي كه معرفت، به ايمان بي چون و چرا به صاحبان قدرت متكي باشد، در آن صورت تسليم كوركورانه، تشريفات رسمي، اصول از پيش تعيين شده و عقايد حاضر و آماده، جاي معرفت عيني را ميگيرد و قدرت اساس معرفت ميشود. در چنين صورتي قدرت به صورتي ماوراءالطبيعي جلوه ميكند و به شكل عقيده جزمي درمي آيد و معرفت راستين جاي خود را به اطاعت و تسليم كوركورانه ميدهد.

گنجشك كه در دام قدرت قوش گرفتار آمده بود مانند برده اي مطيع، چنين پاسخ گفت:”حقيقت همان است كه قوش براي ما از آن سخن گفت. اگر تو بيش از اين دم فرو آوري، قوش با چنگالهاي تيز خود تو را پاره پاره خواهد نمود. در راه رسيدن به هدف به هر وسيله اي ميتوان دست يازيد، ما اين وادي را ترك خواهيم گفت و به سوي سفره گسترده و خوان بيدريغ نعمت كه قوش برايمان فراهم خواهد آورد، رهسپار خواهيم گشت.”

داركوب گفت:”تو بدبختي و همواره نيز بدبخت خواهي ماند، كه چنين خاضعانه به خاطر منافع پست و تنگ نظرانه، تا كمر در برابر دشمن خوني خويش خم گشته اي، در حاليكه، در مسير معرفت، هيچ ملاحظه ي خارجي نبايد رهروئي را كه در جستجوي حقيقت است از راهش منحرف سازد. اگر كسي علم و معرفت را در قالب هايي بيان كند، كه صاحبان قدرت را خوش آيد، او به علم و معرفت خيانت كرده است و روزگار، كسي را كه به حقيقت خيانت كند نخواهد بخشيد.”

چكاوك قدم در پيش نهاد و روي به گنجشك كرد و گفت:”بدان اي گنجشك نگون بخت، خوبي و بدي را معيار ثابتي نيست، عمل واحدي در شرايط متفاوت ممكن است خوب باشد، يا بد. ليكن، هر هدفي كه براي تحقق خود به وسايل ناصواب نياز داشته باشد، هرچند كه ظاهرا آن هدف والا باشد،  در حقيقت واقع ، خودِ هدف هم ناراستين و ناصواب است.”

سينه سرخ به سخنان چكاوك افزود: “اين بدبخت است كه ترس بر عقل او سايه افكنده است، حال آنكه ترس و جبن، دودوزه بازي و سرهم بندي، در علم و معرفت، خيانتي است نابخشودني به علم و معرفت.”

قوش كه برآشفته شده بود، گفت:”اي مرغان! فريب اين خيره سران از خود بي خبر را نخوريد، كه با دانه هايي چون علم و معرفت شما را به دام مرگ رقت انگيز در بيابانهاي متروك مي اندازند. همه شما با من بيعت كنيد كه واقعيت جاودانه در وجود من است و اين واقعيت عالي، كه هميشه ثابت و لايتغير است، به شما حكم ميكند كه راه آمده را بازگرديد.”

پس جمعي ديگر از مرغان به قوش پيوستند.

دراج كه برآشفته شده بود، گفت:”چه روزگار لئيمي است كه به جاي بيعت با حقيقت عالي، ايمان به تغييرناپذيري واقعيت را در دلها ميكارند، در حاليكه واقعيت همانقدر تغيير ميكند كه خود زندگي.”

كلاغ نيز كه اخيرا به صف قوش پيوسته بود، گفت:”چقدر بيهوده سخن ميگوييد، كه از قديم گفته اند: پرگو ياوه گو است. حقيقت و واقعيت در وجود قوش كه مظهر قدرت است تجسم يافته است و ما در زير بال و پر او از همه اقتدارات برخورداريم و ما را چنان امتيازي خواهد بود كه تمام شرايط و نيروها را عوض كنيم.”

هدهد كه تا اين زمان خاموش بود و به اين مجادله پايان ناپذير گوش فراميداد، سكوت را بيش از اين جايز ندانست و با آهنگي موزون شروع به سخن كرد و گفت:”آري هركس ميتواند شرايط و نيروهاي موجود را تغيير دهد. اما تا آنجا كه اين امر با ضروريات زندگي مغاير نباشد، شما آزاديد و مخير.  تا آنجا كه اين ضروريات را بشناسيد و به كار بنديد. فراموش نكنيد كه در زندگي نيروهايي وجود دارند كه عام و نامرئي و جبري هستند و همانند شيوه نفس كشيدن فارغ از اراده افرادند. اينجاست كه فرد بايد تأثير شرايط بر يكديگر را درك كند و تازه اين هم كافي نيست، بايد ماهيت اين شرايط را آشكار ساخت و راه رهايي از قيودي كه به دست و پايمان پيچيده شده است را پيدا كرد، زيرا آزادي بدون گسستن همه قيدهاي بندگي ميسر نيست و تا زماني كه از جان و دل آماده نباشيم كه از خود براي رهايي از تمام قيدها و بندها مايه بگذاريم، دنيايي در برابر خود خواهيم داشت كه همچون گذشته سترون و نابارور خواهد بود.” هدهد اندكي خاموش گشت، به چهره مرغان نظري افكند و به سخنان خود چنين ادامه داد:”به هوش باشيد، اي مرغان كه در وادي معرفت، عالم بي عمل، زنبور بي عسل است. از مرغ سقا بپرسيد براي شما خواهد گفت. براي اينكه مرغي شنا كند كافي نيست در خيال خود به شنا كردن بپردازد. براي آزادي از قيد جهل كه بزرگترين دشمن ترقي و تعالي است، كافي نيست كه ما خود را آزاد از بند جهل و سفاهت بپنداريم، بلكه بايد در اين راه دست به عمل زنيم. اكنون مجادله بيش از اين روا نيست، سپيده در حال دميدن است و صبح نزديك ميشود. هر مرغي كه قصد ادامه سفر دارد، هم اكنون اوج ميگيرد كه حتي لحظه اي ديگر نيز دير خواهد بود و شما جمله دانيد كه زمان با وجود نسبيتش مطلق ترين ارزشهاي عالم است.”

پس پويندگان راه حقيقت جمله اوج گرفتند و مرغان وامانده را برجاي بگذاشتند. اكنون نسيم خنك پگاه پروبال پرندگان پيشتاز جنگل را نوازش ميداد. مرغان مسافر تمام توان خود را در راه رسيدن به هدف والاي خويش به كار ميبردند. سينه آسمان نيلگون را ميشكافتند و براي درك بيشتر حقايق به جلو پرواز ميكردند. فرسنگها بي هيچ واقعه اي گذشت، تا در دياري از راه دور درخت سدري را ديدند كه عده اي بسيار گرداگرد آن را احاطه كرده بودند، يكي بر آن نماز بردي و ديگري در پاي آن قرباني دادي، هدهد گفت:”اين درخت سمبل اعتقادات ماوراءالطبيعه است. پرندگان و خزندگان و چرندگاني كه در پايين ميبينيد اعتقاد دارند كه درخت سدر آفريدگار آنها و منطق تمام منطق ها و دليل تمام مدلولات است و همه كژي ها را راست خواهد كرد و به بي منطقي ها خاتمه خواهد داد. در حاليكه برعكس اگر همه چيز به سامان بود و موجودات عالم در گردش روزگار منطق و حساب و كتابي ميديدند، ديگر برايشان اين سمبل وجود نداشت. عدم وجود منطق است كه اين درخت را سبب ميشود.”

كبوتر گفت:”اينان به نفرين ابدي آسماني گرفتار آمده اند.” هدهد گفت:” حاشا و كلا كه هيچ نفرين ابدي آسماني بر اين مردم نازل نشده است. بلكه فلاكت آسماني آنها در واقع نمودار فلاكت واقعي روابط بين آنهاست و به وسيله اين روابط به وجود آمده است. خضوع و خشوع اين بندگان مطيع در برابر اين درخت تناور كه از نظر آنها در اعلاترين مراتب آسماني قرار دارد، فقط انعكاسي است دروغين از موقعيت بندگي، سركوب، و وابستگي آنها در طبيعت و جامعه اي كه خود ساخته اند. اين امر انعكاسي است از اين حقيقت كه روابط في مابين آنها هنوز راستين و عادلانه نشده است.”

طوطي گفت:”به هوش باشيد اي مرغان كه سخن بي ملاحظه نگوييد و تصديق بلاتصور نكنيد. چگونه به خود جرأت ميدهيد كه موضوع آفرينش را منتفي شده اعلام داريد؟”

شاهين كه از ابتدا به درخت خيره شده بود و هيچ نمانده بود كه با يك ضربه از بالهايش آن را از جاي بركند بر طوطي بانگ زد كه “اي طوطي بي بصر، هر فرد در جريان مبارزه عليه طبيعت و محيط اطراف خويش، هم طبيعت را تغيير ميدهد و در حقيقت آن را ميآفريند و هم آفريده ميشود. خود تغيير مييابد و در واقع تغيير نيز ميدهد. پس هر پوينده اي همواره در روند آفريدن و آفريده شدن قرار دارد و هيچ نيازي به آفريدگار خارج از خويشتن، همانند آفريدگاري كه اكنون در برابر تو است، نميباشد.”

داركوب گفت:”حق با شاهين است كه اين درخت آنان را نيافريده است بلكه آنان اين درخت را آفريده اند تا تمام اعتراضات و دردها و رنجهاي خود را در پاي آن بريزند و تسكين يابند، اگر نيك بنگريد اين درخت خود آگاه و احترام به خويشتن است، به وسيله كسي كه خود را كاملا گم كرده و يا هنوز خويشتن را بازنيافته است. اين سمبل محصول دنيايي كژ و ناعادلانه است كه بر موجودات ذيشعور آن نيروهايي حكومت ميكنند كه نسبت به آن بيگانه اند. ليكن فراموش نبايد كرد كه هميشه آنان كه در بالا قرار گرفته اند و شيره جان ديگران را ميمكند، اين جهان بيني واژگونه را ترويج داده و ميدهند. زيرا اين جهان از بيخ و بن واژگونه است.”

كبك دري گفت:”ياران مرا معذور داريد كه سخن داركوب را نيك درنيافته ام، آيا كسي هست كه بتواند پرتو تابناكي بر آن بتاباند؟”

هماي روشن رأي لب به سخن بگشود و بر كوه و دشت و دمن در و گوهر پراكند”زماني كه شخص در مبارزه عليه طبيعت و به خاطر آزادي خويشتن احساس ضعف و بي پناهي ميكند به وجودي لايزال وراي خويشتن و وراي طبيعت قدرت و توانايي مطلق ميدهد. او در اين قدرت لايزال است كه جبراني براي بدبختي وجود خودش ميجويد. به اين علت است كه اين قدرت لايزال قلب يك جهان سنگدل است و روح شرايط بي روح و در عين حال اعتراضي عليه اين شرايط. ليكن اين اعتراض، اعتراضي است منفعل به طوريكه فقط آه موجود ستمديده است. فقر (اعم از فردي و جمعي) چيزي نيست كه با الوهيت در نقطه تقابل قرار داشته باشد، بلكه محصول اجتناب ناپذير آن است و به وسيله آن ايجاد و معين شده است.” پس جمله مرغان بر انديشه تابناك هماي بيداردل احسنت ها گفتند. تيهو دل افسرده به كنجي پريد و اشاره به درخت كرد و نالان گفت:”در راهي كه در پيش داريم چه بسا كه با هزاران سدر مقدس برخورد كنيم. پس بايد چاره اي بينديشيم، اين نشانه بلايي عظيم است و حاكي از شوم ترين سرنوشتهاي ممكن ميباشد.”

هدهد كه از تفكر آژنگ برجبين افكنده بود چهره گشود و قاطعانه گفت:”مبارزه بنيادي عليه سدر مقدس لازمه اش مبارزه عليه دنيايي است كه (سدر مقدس) تخدير رواني آن است. اين مبارزه در واقع مبارزه اي براي آزادي همه ماست از چنگال تمام اشكال بيگانگيها. يعني مبارزه براي يك تعالي همه جانبه و مبني بر عدالت و آزادي . بنابراين انتقاد از سدر مقدس كافي نيست. انتقاد از اين سمبل مقدمه تمام انتقادات است و بايد انتقاد از اشكهايي باشد كه سدر مقدس هاله آنها است.”

سار گفت:”پس بايد سدر مقدس را به حال خود گذاشت و آنقدر صبر كرد تا علت العللِ اين نابساماني التيام پذيرد.”

سينه سرخ گفت:”راي من بر اين است كه محور اصلي تلاش و مبارزه را بايد بر عللي نهاد كه سدر مقدس معلول آن است. ولي در عين حال مبارزه عليه سدر مقدس را نيز به عنوان جزئي از مبارزه كلي براي آزادي نبايد از ياد برد.”

هدهد گفت:”اين مهم را بايد به طور غيرمستقيم انجام داد، بايد سطح علم و معرفت همگان را بالا برد و به آنها كمك كرد تا به بينش منطقي و جهان بيني علمي مسلح شوند؛ بايد همگان را به انديشيدن و غور در علل و ماهيت پديده هاي عالم هستي عادت داد.”

هزاردستان كه سخت به هيجان آمده بود، پرسيد:”مقصود تو از شيوه هاي غيرمستقيم كدامند؟ آيا نميتوان از روشهاي مستقيم تري كه زود به نتيجه ميرسند، مدد جست؟” هدهد هرگز نتوانست به اين سئوال پاسخ گويد. زيرا مباحثات و مناقشاتي كه شرح آن گذشت، برخي از مرغان پاكباز مسافر را چنان برآشفته كرد كه بي آنكه با ديگر مرغان مشاوره كنند، يكراست به طرف سدر مقدس رفتند، بالهايشان را به هم گره كردند و با يك ضربه سدر مقدس را از جاي كندند. درخت با صداي مهيبي به زمين افتاد. چنانكه هدهد و ديگر مرغان حيران ماندند.

عقاب گفت:”اين غول عظيم الجثه چقدر هم پوسيده است.” در اين حال بين مرغاني كه فرود آمده بودند و جماعت عظيمي كه گرداگرد درخت جمع شده بودند، چنان جنگ خونيني درگرفت كه از هر طرف كشته پشته ميشد، تعدادي از مرغان به هدهد گفتند بايد فورا به كمك ياران شتافت. هدهد آنان را از اين عمل بازداشت و گفت:”چگونه فراموش كرده ايد كه هدف ما ملاقات با سيمرغ است، نه برافكندن سدر مقدس. در اين نبرد بي حاصل يك تن از ما نيز زنده نخواهد ماند، چرا كه جماعتي كه دور درخت را گرفته اند، قشوني لجام گسيخته اند با تعصبي خام. با آنكه بر حال زار اين مرغان سبكسر سرشك از ديده فرو ميباريم، ولي دستمان از چاره كوتاه است.”

در اينجا نيز دم گرم هدهد بر آهن سرد جماعتي ديگر از مرغان اثر نكرد و سماع او در گوش استماعشان فرو نرفت. پس به زير آمدند و به نبرد پيوستند. مرغاني كه برجاي مانده بودند به صوابديد هدهد كيسه هاي خود را پر از هوا كرده و اوج گرفته و با دقت ميدان نبرد را از نظر گذرانيدند.

آنچه ديدند به راستي غم انگيز بود، از آنهمه مرغ يك تن نيز بر جاي نماند. جماعت خشمگين نه تنها مرغاني را كه فرود آمده بودند كشتند، بلكه چندين سدر مقدس جديد نيز غرس كردند. پس هدهد فرمان داد كه مرغان از آن وادي دور شوند. پس دور شدند دورتر و دورتر و باز هم دورتر .

                     وادي استغنا

بعــــد از آن وادي استغنا بــــود      ني در آن دعوي و ني معنا بود

هفت دريا يــــــك شمر اينجا بود      هفت اختر يك شرر اينجا بــود

گر در اين دريا هزاران جان فتاد      شبنمي در بحر بي پايان فتـــاد

آورده اند كه پس از طي هزاران فرسنگ مرغان مسافر به كوهي رسيدند كه به جاي سنگ در آن لعل و جواهر سربرافراشته بود. تلؤلؤ الماسهاي آن چشم را خيره ميكرد و زردي زمردهايي كه از زمين جوشيده بود، هر بيننده اي را فريفته ميساخت. همه جا جاه بود و جلال، همه جا شكوه بود و حيرت.

صخره هايي را ديدند از ياقوت سرخ. قله هايي را مشاهده كردند از زبرجد ناب. در افقهاي دور تپه هايي به چشمهايشان مي آمد از سيم خالص . فر و شكوه كوه عنان اختيار را از كف بسياري از مرغان در ربود، چنانكه جذب زيبايي و عظمت آن شدند و لحظه اي چشم از آن برنميگرفتند. هدهد فرياد برداشت كه ياران به هوش باشيد كه همه اينها سرابي بيش نيست، تا رهرو را از راه خود بازدارد. حال آنكه در طلب حقيقت پوينده را كاه و كوه، نان جوين و تره زرين سنگ خارا و لعل بخارا، برابر است.

مرغ سقا گفت:” اي هدهد سخن بي فايده مگو و رأي بيهوده مزن كه اگر فرود آييم و هر يك تكه اي در و گوهر برگيريم چه كارهايي كه نخواهيم كرد. كسب علم و معرفت بدون تحصيل زرسرخ ميسر نيست كه بسياري از عالمان از بيچارگي احمق بماندند و بسياري از گلهاي معرفت به علت ناداري در غنچه بيافسردند. اگر ما را مال و منالي باشد رنج و تعبمان در رسيدن به سيمرغ هزاران بار كمتر خواهد شد. چه بهتر حال كه به پيشگاه  سيمرغ ميرويم تحفه اي نيز از براي او برگيريم.”

قوي زيباي نغزگفتار با آوازي حزين بر مرغ سقا بانگ زد كه”زنهار كه در راه حقيقت در طلسم مال و منال و جاه نيفتي كه از قديم گفته اند پوينده راه علم بايد براي آنكه بتواند زندگي كند و راه به سوي حقيقت بسپارد از نعمات دنيوي توشه اي برگيرد ، ولي عالم هرگز نيايد به دنبال علم رود فقط به خاطر اينكه از نعمات موجود حصه اي به چنگ آورد. صاحب معرفت و پوينده راه حقيقت هرگز نبايد به كار خود به عنوان وسيله بنگرد، بلكه كار او هدفي در خود است كه اگر ضرورت ايجاب كند، وجود خود را نيز بايد به خاطر آن فدا كند.”

مرغ سقا دوباره تيغ زبان از نيام بركشيد و گفت:”زندگي هدفي درخود است، اگر در اين سراي سپنج خود را از همه نعمتها محروم كنيم، پس براي چه و به خاطر كه به حيات خود ادامه ميدهيم؟ و اينجاست كه غم خوردن و كوشيدن ما نقش بر آب است. در چنين زندگي چگونه توان شاد زيست؟”

دراج گفت:”تجربه بر ما ثابت كرده است كه آن كس خوشحال ترين است كه بيشترين جنبندگان را شاد نموده است. پس اگر ما در اين سراي سپنج موضعي را اختيار كنيم كه در آن براي همه كار كنيم، هيچ باري نميتواند گرده مان را خم كند. فقر را ميتوانيم به جان تحمل كنيم و هرگز فريفته زر و زور نخواهيم شد. زيرا چنانكه، افتد و دانيد اين فداكاري است براي همه.”

در اينجا دراج لختي مكث كرد و آنگاه بر همه مرغان نهيب زد كه” بيش از اين سخن جايز نيست. اگر در خانه كس است، يك حرف بس است. حال بايد به سرعت برق و باد از اين سراب به در آئيم. “

شمشير برنده كلام مرغان حق طلب در بسياري از مرغان كارگر نيافتاد و آنان به طمع دانه در دام افتادند. هدهد و جماعتي از مرغان سرسخت، قوي پنجه و آهنين اراده، آن كوه را با يالهاي استقلال درنورديده، پس به دره اي رسيدند كه شور زندگي در همه جا سايه افكنده بود. همهمه مرغان، هياهوي جانوران، صداي مداوم به هم خوردن علفها كه از تعقيب و فرار مداوم جان بندگان جنگل حاصل ميشد، قطع شدني نبود. درختان به تحريك باد سرود ميخواندند، باران بر شاخساران و برگها ميچكيد؛ رعد ميغريد؛ برق ميدرخشيد. هياهو و نشاط زندگي شور در دلها مي افكند. در اينجا بود كه جمله مرغان اتفاق كردند كه اين حقيقت را دريابيم و در اين بهشت برين مسكن گزينيم و در جستجوي بيهوده خود را از تك و تاب نياندازيم كه يكروز زندگي در اين فردوس مصفا برابر است با هزار سال زندگي پوچ اين دنيا. هزاردستان تحت جذبه مرغزار، بهترين نغمه هاي خود را سر داد و كوكب ترانه اي ساخت كه مرغان “فناناپذيرش” خواندند. لك لك درصدد برآمد كه خس و خاشاكي برآورد و لانه اي ستبر بر رفيع ترين شاخسار بلندترين درخت جنگل بسازد. قو نوحه سرايي را فراموش كرد و بر لبانش نقشي از تبسم ظاهر شد و داركوب در ميان برگهاي خشك و پوست هاي سخت درختان با نوك هاي سوزني خود به جستجو پرداخت. قناري شعر ميسرود، دراج نواي عاشقانه سر ميداد، شاهين با پر خود سايه بزرگي در وسط جنگل به وجود آورد و طوطي سخنگو داستانهايي را كه حفظ داشت، بازگو ميكرد. هدهد ساكت و متفكر به گوشه اي خزيده بود و اين هياهو را نظاره ميكرد. كبوتر خردمند چون از او حال پرسيد، هدهد گفت:”نگرانم، و بسيار نگرانم. باش تا بهتر بيني.” هنوز سخن هدهد به پايان نرسيده بود كه گردباد عظيمي برخاست . در يك لحظه بسياري از درختان را از جاي بركند. بسياري از چرندگان و پرندگان را با خود برد. هنوز بلاي گردباد تمام نشده بود كه برقي زد و صاعقه اي بر جنگل فرود آمد و تمام جنگل را بسوخت. از مرغان مسافر ما نيز بسياري بر اثر گردباد به هلاكت رسيدند و بسياري نيز در آتش سوختند. تنها هدهد و گروهي از مرغان بودند كه از آتش و گردباد زنده و سلامت بيرون آمدند. اكنون تمام مرغزار به تلي خاكستر بدل شده بود و مرغان بازمانده خاكسترنشين شده بودند. ناگهان بادي به جنبش درآمد و خاكسترها را نيز با خود برد. پس جمعي از مرغان زبان به شكايت گشودند كه “ما را اكنون حتي خاكستري نيز نيست. اگر مرغزاري چنين نيز بسازيم طوفان و آذرخش آن را به هيچ بدل خواهد كرد، پس بناي زندگي بر هيچ و پوچ است و هرگز نه آزادي وجود دارد و نه حقيقت و نه نجابت و ما چون اسب عصار دايم به دور خويش ميچرخيم و همان حال كه تصور ميكنيم سير آفاق انفاس را نموده ايم مدام به جاي نخست بازميگرديم. پس بهتر است كه بازگرديم و خيال خام را از سر بيرون كنيم و دم را غنيمت شماريم.”

هدهد گفت:”در روند طولاني زندگي چنين عوارضي به كرات يافت ميشود، چرا به عارضه مينگريم و به روند پايان ناپذير زندگي بي توجه هستيم؟ چرا بايد قطره آب در گنداب را ببينيم و رودخانه پايان ناپذير را كه به اقيانوس هستي ميريزد فراموش كنيم؟ زندگي با تمام پستي و بلنديهايش ادامه خواهد يافت، بگذار طوفانها و آذرخشها، خرمنهاي زندگي بسياري از ما را بر باد دهد و بسوزاند. بگذار از خونمان سيلاب ها جاري شود. از تمام اين عارضه ها و بيماريها و فشارها و تباهيها از تمام تكان هاي شديد و زلزله ها و طوفان ها و سيل ها، بالاخره زندگي سربلند و پيروز بيرون خواهد آمد. اگر زندگي را دوست داريم، بايد تمام عوارض آن را بشناسيم، با آنها به نبرد برخيزيم و تا آنجا كه در توان داريم آنها را به نفع خود تغيير دهيم و آنجا كه ممكن نيست خود را با آنها تطبيق دهيم و همه دردها و رنجهاي آن را پذيرا باشيم. حال اگر باز هم عزم سفر داريد، حركت را بر قرار ترجيح دهيد كه راه در پيش است و تمام پل ها پشت سرمان ويران شده است.”

پس جمعي از مرغان برجاي ماندند و بسياري به هدهد پيوستند.

وادي توحيد

رويها چون زين بيابان دركشنـــــــد       جمله سر از يك گريبان بركشند

چون يكي باشد يك اندر يك مدام       آن يكي اندر يكي باشد تمــــام

تو مني يا مـن توام چنـــد از دوئي       يا توام من يا تو من يا من توئي

چون يكي باشد همي نبــــود دوئي       هم مني برخيزد اينجا هم تــوئي

چون تو من باشي و من بر تو دوام        هر دو تن باشيم يك تن والسلام

مرغان پيشتاز با نيروي ايمان خود تا زماني كه رنگ چهره خورشيد زردتر و زردتر ميشد و سلطان ستارگان آسمان ميرفت كه با اين جهان خاكي وداع كند، بال زدند. وقتي كه آخرين پرتو خورشيد محو گرديد، بيمار محتضر زردسيماي آسمان، روي در نقاب مغرب كشيد.

آنگاه چادري سياه فام سرتاسر چهره او را پوشاند. بدين سان بار ديگر اين پير فرتوت كه از گردش خسته نميشود چرخي زد و شب را به جاي روز نشاند.

هنوز شب كاملاً دامن نگسترده بود كه مرغان مسافر فرود آمدند تا در منزلي از منازل دور دست بيتوته كنند. هنوز درست بر جاي خويش استقرار نيافته بودند كه هياهوي مبهمي آنها را بر جاي خود ميخكوب كرد. چون از خلال تاريكي ها نظر كردند، پرندگان غول پيكري را ديدند كه با يكديگر بحث  و جدل ميكردند. يكي از آنها سخني ميگفت، ديگري كلام او را قطع كرده، سومي با فرياد رعد آساي خود سخن دومي را نيمه تمام ميگذاشت.

همه اش داد و بيداد بود و نماياندن چنگ و دندان. يكي گفتي رهرو را به راهبري نيازي نيست و ديگري فرياد زد كه نه به انجمني احتياج است و نه به تفحصات نظري. سومي بانگ برداشتي كه پويندگي قاعده و قانون نشناسد. بايد همانا دست به عمل زنيم و بسان سيل خروشاني پيش رويم و هر چه سر راهمان قرار گرفت نابود سازيم. عده كثيري از پيكر مرغان جنگل را آن توهم دست داد كه عظيم الجثه ترين مرغان غول پيكر كسي نيست جز سيمرغ كه آنان واله و شيدايش هستند. هدهد حتي فرصت نيافت كه آنان را از اين كار برحذر دارد. پس گروهي از مرغان پيش رفتند كه سر ارادت بر پاي عنايت سيمرغ فرود آورند، ليكن جمله به وسيله آن مرغان غول پيكر بلعيده شدند. هدهد به باقيمانده مرغان فرياد زد كه بگريزيم كه در مهلكه خطرناكي گرفتار آمده ايم. مرغكان چون باد صرصر سينه ابرها را شكافتند چونان كه ندانستند چه مدت و در چه مسير پرواز كردند. پس نيمه شب خود را بر فراز كوه بلندي يافتند. چون نيك نظر كردند دريافتند كه آن كوه همان است كه روز پيش حركت خود را از آنجا آغاز كرده بودند. پس بر آنان عيان شد كه تمام مدت پرواز سير قهقرائي را طي كرده اند. سينه سرخي آهي سوزان از دل بركشيد و شگفتي ها كرد كه چرا مسير پويندگي روي به سمت عقب دارد؟ داركوب گفت:”اين مسير خطي مستقيم نيست آن را نقطه هاي اوج، حضيض و بازگشت هم هست. نقطه بازگشت هم به جائي نميرسد كه ابتدا از آن آغاز شده است. حركت بعدي نيز راهي را طي نميكند كه قبلاً از آن گذشته است.” هدهد گفت:”از طي طريق خيلي درسها گرفته ايم اكنون بايد بياراميم و ديگر روز مسير ديگري را در پيش گيريم، مهم آن است كه با هدف متحد باشيم و در غايت خويش غرق شويم.”

پس آن شب ستيغ كوه بلندي را ماواي خود ساختند و ديگر روز در كشاكش نبرد اهريمن سياه شب و فرشته سپيد روز همان لحظه اي كه تشخيص گرگ از بره ميسر نيست راه وادي ديگر را در پيش گرفتند.

آورده اند كه پس از لختي پرواز پرندگان پويشگر خود را در برهوتي سوزان يافتند كه گرمايش مغز استخوان را ميجوشاند و نفير مسموم كننده اش، نفس را از جريان و مرغ را از طيران باز ميداشت. تا چشم كار ميكرد بيابان بود و شن روان. زندگي از آن ديار رخت بربسته بود به طوري كه حتي پشه نيز در آن پر نميزد. اكنون خستگي، گرسنگي و تشنگي مرغان جنگل را از پاي در مي آورد. بسياري از مرغان مرگي دلخراش را تحمل كردند و بسياري بال زدن را صلاح ندانستند و فرود آمدند و در دم به هلاكت رسيدند. باقرقره گفت:”از اول نبايد در اين راه قدم ميگذاشتيم راهي كه عاقبتش شكست است و رسوائي.”

هدهد گفت:”كسي كه در راهي كه به درستي آن ايمان دارد قدم ميگذارد و شكست ميخورد و يا به هلاكت ميرسد در برابر تاريخ برتر از كسي است كه دست روي دست روي دست ميگذارد و مينشيند تا عمرش به سر آيد. در راه درازي كه ما در پيش داريم از اين افتان و خيزان بسيار است. دائم از مرگ صحبت نكنيم از زندگي سخن گوئيم، تا آخرين نفس با مرگ خواهيم جنگيد و هرگز تسليم آن نخواهيم شد.”

هماي گفت:”حق با هدهد است كه وحدت در هدف اصل اساسي زندگي است و رهرو زماني ميتواند نام پوينده راه حقيقت را بر خود نهد كه با حقيقت يكي شود.” لك لك لب به سخن گشود و با تمام قدرت خود بانگ زد:”پس ياران بيائيد قطره اي باشيم از رودخانه هميشه در جرياني كه به درياي حقيقت ميپيوندد.”

هنوز سخن لك لك به پايان نرسيده بود كه چشمان تيز بين عقاب در دل كوير سوزان، واحه سر سبز و خرمي را ديد كه چون زمردي بود در كوهي از سنگ خارا. پس جمله مرغان فرود آمدند و از چشمه سار كوچكي كه آب آن به زلالي اشك چشم مينمود، گلوئي تازه كردند. جاني تازه در كالبد مرغان دميدن گرفت.

هويره كه از طراوات و صفاي واحه بي نام و نشان توان خود را باز يافته بود حكايت سالك و حقيقت را براي مرغان باز گفت كه همه مرغان مسافر را خوش آمد و آنان را شوري ديگر بخشيد. در اين حكايت نغز و دلكش يكي از جالب ترين سخناني كه بين سالك و حقيقت رد و بدل ميشود، آن جاست كه حقيقت از سالك ميپرسد كه :”مرا بيشتر دوست داري يا خود را؟” سالك پاسخ ميگويد كه :”من در خود نيست شدم و در تو هستي يافتم. از عشق خود بريدم و به عشق تو عاشق گشتم، از حكمت خود بريدم و به حكمت تو حاكم گشتم. پس اگر تو را دوست داشته باشم، خود را دوست داشته ام و اگر خود را دوست داشته باشم تو را.”

پس از پايان اين حكايت بود كه جمله مرغان بر اين حديث اتفاق كردند كه آن چه سالك راه حقيقت را در سير و سلوك خود رهبري ميكند. همانا وحدت بدون چون و چرا با هدف است.

اين هم رائي، مرغان را بر آن داشت كه با يكديگر آواز همسرايان دردمند:

از عشق تو من توأم تو مـن بــــاش            يك پيرهن است گو دو تن باش

چون يك تن را هزار جـــان اسـت            گو يك جـان را هزار تــن باش

ني ني كه نه يك تن و نه يك جان            هيچند همـــه تو خويشتـن باش

چون جمله يكي است در حقيــقت            گو يك تــــن را دو پيـرهن باش

جانا همه آن تـــــــو شـدم مـــــن             من آن تــوأم، تــو آن مـــن باش

در اينجا بود كه مرغان را شور و شيدائي بس عظيم فرا گرفت، به طوري كه يك صدا گفتند:”ما خود تجسم واقعي زندگي هستيم، ما خود تجلي جهانيم، ما آزادگاني هستيم كه با شادماني طبيعي زندگي شاد ميشويم، اكنون در مرحله اي هستيم كه خود را فراموش كرده ايم و به وراي خويشتن صعود كرده ايم و باز بالاتر ميرويم و نفسي از روي آزادگي ميكشيم. ما به راستي با هدف يكي شده ايم.”

                     “وادي حيرت”

بعد از آن وادي حيرت آيــدت               كار دايم، درد و حسـرت آيـــدت

هرنفس اينجا چو تيغي بــــاشدت              هر دمي اينجا دريــغي باشــــدت

آه باشـــد درد باشد ســـوز هـــم              روز، شب باشد نه شب نه روز هم

مرد حيران چون رسد اين جايگاه              در تحير مانده و گم كــرده راه

گم شود در راه حيـرت محرومات              بي خبر از بود خود وزكـاينـات

گر بدو گــويند هستي يا نـه اي؟              سر بلند عالمي؟ پستي؟ كـه اي؟

در ميــــاني يا بــروني از ميــان؟              بر كناري يا نهانــي يـــا عيـــان؟

فاني اي يا باقي اي يا هردوئي؟              هر دوئي يا تو نه اي؟يا نه توئي؟

گويد اصلاً من ندانم چــيز مـن               و اين ندانم هم ندانم نيـــز من

پس ديگر روز كه آفتاب عالم تاب سياره خاكي ما را به نور خود منور ساخت، مرغان پيشتاز مسافر خود را بر فراز مرغزاري پر گل و ريحان يافتند كه رنگ و بوي مست كننده آن هر بيننده اي را خيره و از خود بي خود ميساخت. چون مرغكان قصد كردند در اين بهشت برين فرود آيند، هدهد آنان را از اين عمل باز داشت:”تا ميتوانيد اوج بگيريد و تا گذشتن از مرغزار نفس نكشيد و با تمام قوت خود پرواز كنيد.” عده اي از مرغان حرف هدهد را نشنيدند و چون فرود آمدند ديدند گل ها همه در نجاست روئيده و عطر آنها به غايت درجه مست كننده و كشنده است. چون قصد باز آمدن كردند هيچ كدام را ياري آن نبودي، پس جملگي به تدريج مردند و بقيه مرغكان به سفر ادامه دادند.

در وادي بعدي مرغان مسافر مبه دره سر سبز و خرمي رسيدند. مرغي را ديدند كه با آوائي دلنشين جانانه نغمه سرداده بود و سرود مقدسي را ميخواند. ابتدا خواستند او را نيز با خود در سفر يار كنند. ولي چون به صوابديد هدهد او را با احتياط تمام تعقيب كردند، چند لحظه بعد او را در خرابه اي يافتند كه به خوردن مردار و كثافات مشغول بود. پس به سرعت از آن ناحيه گذشتند. ساعتي از پروازشان نگذشته بود كه در صحرايي سوزان درياچه اي را ديدند كه آب آن مانند اشك چشم زلال بود. آورده اند كه مرغكان سخت تشنه بودند. هدهد آنان را از فرود آمدن بر حذر داشت و هشدار داد كه هرگز به صورت ظاهر قضاوت نتوان كرد، ليكن نيمي از مرغان بر او شوريدند و به زير آمدند چون منقار خود را به آب زدند منقارشان در هم شكست. پس معلوم گشت در آن گودال عظيم آب نيست بلكه آن را از شيشه ساخته اند. چون قصد پرواز كردند، هدهد و مرغان ديگر دور شده بودند و آنها در همان ديار حيران و سرگردان بماندند و هرگز نتوانستند ياران را بيابند.

بعد از درياچه شيشه اي به منطقه خروس هاي جنگي رسيدند. قيامت چهره خود را نشان داده بود. تمام خروس ها با منقار و پر و بال به سر و روي يكديگر ميكوفتند. خون از منقار و بال و پر هر كدام روان بود، جنگي پايان ناپذير در همه منطقه بال گسترانيده بود.

هدهد گفت:” اينها جاهلانند، يكديگر را مسئول بدبختي خود ميشمارند و به جان هم مي افتند. اينجاست كه دشمن مشتركشان راحت و آسوده از آنها بهره كشي ميكند.

چون از منطقه خروس هاي جنگي گذشتند خود را در كنار باتلاقي يافتند، كه تعدادي زياد طوطي به رديف نشسته بودند كه در جلوي هر يك از آنها ظرفي از پر شكر قرار داشت، ولي طوطيان شكر را نه با ميل و رغبت، بلكه با نفرت و كراهت ميخوردند. مسافران حيرت زده ميشوند، به پيشنهاد كبوتر در پشت درختي كمين نموده و از نزديك ميبينند كه بالاي سر هر طوطي كژدم خطرناكي است كه با نيش خود آنها را به خوردن شكري كه با خون طوطي رنگين شده تهديد ميكند. كبوتر ميگويد:”محل خطرناكي است بايد هر چه زودتر از اينجا دور شويم.” پس همه مرغان به سرعت برق و باد از آن محل ميگريزند.

مسافت كوتاهي پرواز ميكنند تا به منطقه اي از جنگل ميرسند كه دريايي از پرندگان و چرندگان جنگلي با رنگهاي مختلف كه چشم را نوازش ميدهد به پاي كوبي و دست افشاني مشغولند. ليكن با كمال تحير مشاهده ميكنند كه جان بندگان جنگل، سموري را به جرم خيانت به درختي بسته اند و موجودات جنگل با هلهله و شادي حكم سنگباران وي را صادر كرده اند. هنوز لحظه اي نميگذرد كه باراني از سنگ بر بدن سمور بينوا باريدن ميگيرد. مرغان مسافر نيز فرود آمدند و به تماشا ايستادند، ليكن برخي از آنها عليرغم هشدار سايرين در اين بازي شادي و مرگ شركت كردند. چون از آن وادي دور شدند، هدهد اين دسته مرغان را مورد مؤاخذه قرار داد كه چرا وقتي سمور را نميشناسند و جرم او بر آنان آشكار نيست دستشان را به خون وي آلوده ميسازند. پرندگان گفتند:”ترسيديم كه مبادا ما را نيز به همدستي با سمور متهم كنند.” هدهد گفت:”آگاه باشيد كه هزار نفر در مراسم سنگباران بيچاره سمور شركت داشتند. ليكن نهصد و نود و هشت نفر آنها از منطقي پيروي ميكردند كه شما پيروي ميكنيد. اكنون از راهي كه آمده ايد باز گرديد كه شما زنان و مردان راه نيستيد.” پس مرغان كه به جاي مانده بودند پر گشودند و بال زدند و از آن ديار دور گشتند. دقايقي چند نگذشته بود كه به آبادي كوچكي رسيدند كه مسكن عده اي ميمون بود. هر يك از ميمون ها كتابي قطور در دست داشتند و آن را سطر سطر حفظ ميكردند تا به عنوان دستور العمل غير قابل تغيير زندگي به كار بندند.

مرغان مسافر جملگي غش غش خنديدند و آرام آرام از آن منطقه گذشتند. پس از طي مسافتي كوتاه در شيب يكي از پشته هاي كم ارتفاع تعدادي را ديدند كه گله اي شير را گرفته، پالان پوشانده و افسار بر دهان زده بودند و بر آنها سوار ميشدند، جمله مرغان انگشت تحير به دندان تحسر بگزيدند.

هدهد گفت:”در جهان ستم و بهره كشي همه روابط از بيخ و بن واژگونه است و اين وظيفه ماست كه اين جهان واژگونه را به حالت اوليه در آوريم.چه وظيفه خطيري و چه راه سخت و پر پيچ و خمي در پيش است.” اكنون همه مرغان در متن تاريخ قرار گرفته و به رفيع ترين جايگاه قله غرور و فداكاري دست يافته بودند. طوطي سرگشته و حيران رو به مرغكان كرد و گفت:”لحظه اي قبل از اينكه به اين وادي برسيم، مرا چنان غروري در گرفته بود كه فكر ميكردم به تجارب اين سفر پر خطر به همه اسرار آشكار و نهان گيتي واقفم ولي در اين وادي چندان شگفتي ها ديدم كه سخت از عقل و دانائي خود نااميد و سر خورده شدم.” شاهين گفت:”من نيز گمان ميبردم كه تمام جهان زير پر و بالم است و چشمم تا اعماق دريا نفوذ ميكند ولي اكنون دانستم كه نادانم ولي بزرگترين ره آورد اين سفر آن است كه به من آموخت كه چقدر مجهولات است كه هنوز بايد بياموزم.” كوكو گفت:”من اكنون به مثابه كسي هستم كه به گلستاني به قصد چيدن گل وارد شده بود، بوي گلشن چنان او را مست كرد كه هم گل چيدن را از ياد برد و هم خود را و هم گلستان را.”

داركوب گفت:”من هم از دانسته هاي خود در حيرتم، هم از نادانسته هاي خويش.”

هدهد گفت:”چنين است رسم رهروان واقعي كه هر چه بيشتر ميدانند، بيشتر به نادانسته هاي خود نيز آگاه ميشوند، مانند آن انسان پير كوهستان ها كه هر چه قله هاي جديدتري كشف ميكرد چشم اندازهاي گسترده تري در برابرش قرار ميگرفت. اكنون ياران بيش از اين سخن گفتن روا نيست. چون و چرا بس است. برويم تا زندگي را دريابيم و” زندگي را معنايي نيست، جز اميد و حركت “. پس جمله مرغان اوج گرفتند، بالاتر رفتند تا آنجا كه سر به گردون ميسائيدند. آنگاه از آن مرحله نيز فراتر شدند.

                        “وادي فنا”

بعد از آن وادي فقر است و فنـا             كي بود اينجـــا سخن گفتـــن روا

صد هزاران سايــــــه جاويــــد تو            گم شده بينـــي ز يك خورشيـد تو

بحر كلي چون به جنبش كرد راي           نقش ها در بحر كسي ماندي بجاي

هر كه در درياي كل گم بوده شد           عاقبت گم بــود و او آســـوده شـد

هر كه او رفت از ميان اينك فنا             چون فنا گشت از فنــا اينـك بــقا

آورده اند كه وادي فنا از شهر ظلمات ميگذرد. ليكن مرغان عاشق را بر اين امر معرفت نبود. در شهر ظلمات سياهي شب در دل خوفناك جنگل منظره دهشتناك را ايجاد كرده بود. سياهي آن قدر عميق بود كه گوئي هرگز سپيدي سحرگاهان را به دنبال نداشت. سكوت كشنده اي تيرگي شامگاهان را تكميل ميكرد. نه از غرش شيران خبري بود، نه از زوزه شغالان، نه نواي مرغان، و نه صداي زنجره ها و جيرجيركها. تنها گاهي ناله ضعيف شاخساران كه در اثر باد ايجاد شده بود، خاموشي سنگين جنگل را در هم ميشكست، گوئي باد هم به حال زار جنگل كه سرد و فسرده بود مويه ميكرد. ماهها در ظلمات پرواز كردند، گاهي اوقات اتفاق ميافتاد كه حيران و سرگردان ره به هيچ جا نميبردند. حساب ماه و هفته از دستشان بيرون رفته بود. بسياري از مرغان ميرفتند كه اميد خود را نسبت به آينده از دست بدهند. نه نوري بود و نه جرقه اي كه خبر از روشنايي بدهد. حتي كرم شبتاب نيز روي زمين نميلوليد. همه چيز يكنواخت و كسل كننده و تيره و تار بود. در اين مرحله نوميدي و فسردگي كه گريه و نوحه، جاي خنده و شادي را گرفته بود، در اين مرحله كه هر جا هم گريه نبود، سكوت بود و خمودگي و انجماد، حتي مرغاني كه شديدترين شكنجه ها و بدترين عذاب هاي خستگي و تشنگي و ماندگي را از سرگذارنيده بودند در هم شكستند و احساس پوچي مطلق و پوسيدگي كامل كردند. اين احساس رهروان خسته دل را از ره سپردن باز داشت و بر هر جان بنده اي روشن است كه در راه پويندگي، نااميدي براي رهرو برابر تسليم است و تسليم چيزي نيست جز مرگ معنوي. راه پويندگي با پولاد و سرب سنگين سد شده است. از اين رو به افرادي نياز دارد به نرمي سرب و به سختي پولاد. در وادي ظلمات پرنده اي از تاريكي شكايت كرد و فرياد از گلو برآورد كه هميشه شب بوده و همواره شب باقي خواهد ماند. پرنده ديگري ناله ميكرد كه اين تاريكي جهل است كه بسان كابوسي سر تا سر اين خراب آباد را فرا گرفته است و در جبين اين كشتي نور رستگاري نيست. هدهد گفت:”تيرگي سنگين و خوفناك شب شما را وحشت زده نكند كه هر چه شب سنگين تر باشد صبح روشن تر و خندان تر خواهد بود.”

هماي گفت:”آري اين چنين است  ولي نبايد بگذاريم كه شب از اين هم طولاني تر گردد.” هدهد بر رأي هماي آفرين گفت.

مدتها بود كه مسافران بيدار دل پويندگي هيچ آوازي را نشنيده بودند كه همان گاه صداي نامفهومي از مكالمه جان بندگان جنگل به گوششان رسيد. هدهد گفت:”نيك گوش فرا دهيد اين طنين مرگ است كه در گوشتان ميدمد.” چون پرندگان گوش ها تيز كردند گفتگوي دسته اي از موجودات جنگل را شنيدند كه از مرگ و شهادت ستايش ميكردند. پس گروهي از مرغان مسافر آهنگ فرود آمدن و پيوستن به آنها را كردند. هدهد آنان را از اين عمل باز داشت و گفت:”بنگريد كه چگونه اين شوربختان سرود مرگ را سر داده اند. آنها مرگ را ميخواهند تا مگر جاودانه مرگ شوند و به افتخار شهادت نائل آيند، اينها خود پرستاني هستند كه مرگ را به خاطر مرگ ميخواهند نه به خاطر زندگي. اين نيستي، نيستي ابدي است، در حالي كه ما به دنبال آن فنائي هستيم كه عين اليقين هستي است.”

كبوتر گفت:”از اين اسكلت هاي زنده فرار كنيد.” پس جمله مرغان فرار اختيار كردند. چنان كه عاقلي از ابلهي بگريزد. گويند به محض آن كه ناحيه را پشت سر نهادند در حالي كه همچنان در ظلمت پر ميزدند در افق هاي دور دست طلوع صبح صادق را مشاهده كردند و اين از زيباترين و دل انگيزترين مراحل سير و سلوك مرغان بود. چنان كه ترنم هزاران آهنگ دلنشين هلهله در آفاق افكندند. برخي از مرغان تحت تأثير جذبه صبح روشن بيهوش شدند و بعضي جان دادند. ولي چه باك هيچ چيز باشكوه تر از آن نيست كه فرد از قلمرو ظلمت به سوي قلمرو نور و روشنائي پرواز كند. چون به مرز نور و ظلمت رسيدند شعله در تن و جان بسياري از پرندگان افتاد و عجبا كه در آن حال كه شراره آتش از جسم  جانشان زبانه ميكشد، دلچسب ترين، باشكوه ترين و والاترين نغمه هاي زندگي را ساز ميكردند. نواهاي جاودانه اي كه دست غارتگر زمان نيز آنها را به باد نيسان نخواهد سپرد. اكنون كه صبح صادق نزديك ميشد ستارگان آسمان با هيبت خورشيد از پهنه آسمان به گوشه اي خزيده بودند. آسمان بي كران لحظه به لحظه رنگ ارغواني خود را از دست ميداد و به تدريج به رنگ سپيد سيمگون در مي آمد.

ولي هنوز يك ستاره در آسمان باقي بود كه به سرخي يك لكه خون در پهنه آسمان ميدرخشيد و پرتو سرخ فام خود را به اين سياره خاكي ميفرستاد. هدهد گفت:”اين ستاره كه چنين خيره به ما نگاه ميكند ستاره سحر است.”

قمري كوكو كنان گفت:”با نگاه هايش گوئي او را سخني است براي گفتن.”

چكاوك نغز زد:”گويي از ما توقعاتي دارد.”

لحظه اي بعد بر تمام كوه و دشت و دمن گردي از نقره پاشيده شد. ستاره صبح نيز مرغان مسافر را وداع كرده بود. اكنون بر فراز شاخساري مرغكي خوش الحان سرود صبح را ترنم ميكرد. صبح پاك پاك بود. مرغان مسافر كه بي لحظه اي استراحت در شهر ظلمات بال زده بودند بر آن شدند كه در ديار روشنائي فرود آيند و دمي به استراحت و خواب پردازند، ليكن هدهد گفت:”در اينجا يك لحظه هم توقف جايز نيست، برويم والا به نفرين صبح دچار ميشويم.”

پس از ساعتي پرواز به چشمه ساري رسيدند، فرود آمدند تا با كفي آب گلوي خشكيده را تازه كنند. ليكن ديدند در اين چشمه به جاي آب خون از زمين ميجوشد. گويا خون پويندگان راه زندگي و حقيقت بود كه هر ساله در جوش و خروش است. پس جمله مرغان بر لب چشمه گريستند و اشك هاي پاك خود را به خون پويندگاني كه مرگ را بخاطر نشاط زندگي پذيرا شده بودند در آميختند. در فاصله اي نه چندان دور از چشمه در ميان منطقه اي وسيع از خس و خاشاك گل سرخي را ديدند كه چون ياقوتي سرخ فام ميدرخشيد. چون بال زدند و اندكي از آن ناحيه دور شدند درختاني را ديدند كه شاخه، ساقه و برگهاي شان به رنگ خون بود.

مسافران پيروزمند راه حقيقت بر پاي درختان سرخ فرود آمدند. گرمي خون درختان را در برگرفتند و نيرو و تواني تازه يافتند و به پرواز خود ادامه دادند. پس از ساعت ها بال زدن خود را بر فراز كوهي بلند يافتند. ققنوس اين مرغ آتش خوار، آتشين بال قوي پنجه را چنان جذبه درختان سرخ به شوريدگي كشاند. كه پشته اي بزرگ از هيزم فراهم آورد و بال خود را بر كومه هيزم زد، چنان آتشي زبانه كشيد كه آتش طور سينا در برابرش شرمسار ميشد.

گويند اسباب و آلات موسيقي در منقار ققنوس بيش از صد عدد بودي كه هر يك نغمه جداگانه اي را ساز ميكرد. و در هر نغمه اش رازي پنهان بود. پس ققنوس در برابر شراره آتش سر فرود آورد و تمام نغمه هايش را از سينه بيرون داد و اسرار نهان را عيان ساخت. به طوري كه جملگي مرغان از او بي قرار شدند.

جمله پرندگان خـــاموش شدنــد                   در خوشـي بانگ او بيـهوش شـدند

وز نفير او هـــــمه پـــرنــدگـــان                   و ز خـــروش او همــه درنـــــدگان

سوي او گشتنـــد چون نظارگــي                   دل بـبردنـد از جهـان يــكبــارگــي

جمله از زاري وي حيران شدنـد                   بعضي از بي طاقتـي بي جان شدند

پس عجب روزي بـود آن روز او                  خون چــكيـــد از نــالـه دلــــسـوز او

لختي بعد ققنوس در برابر شعله آتش ايستاد و خطاب به مرغان چنين گفت:”ياران من لحظه اي ديگر پيوند جاودانه خود را با ابديت تجديد خواهم ساخت. اكنون به آخرين وصاياي من گوش فرا دهيد. هر كلامم عمل و آتش است. من شمشير و شعله ام. هستي و نيستي، فنا و بقا، مرگ و زندگي را در وجود شور آفرينم متجلي ميسازم. جاودانه زندگي كردم و جاودانه خواهم مرد. بدانيد و آگاه باشيد كه:

“زندگي اقيانوسي است كه ژرفاي آن مرگ است

و اعماق آن سرود سوگ را ترنم ميكند

بر كرانه هاي آن قلبها تپنده بي پناه و خونين است.

همه جان بندگان عالم به صورت فاني اند.

همان گونه كه سپيده دم را غروبي در پي است

زندگي نيز مرگ را در پي دارد.

هيچ كس را از مرگ گريز نيست

ليكن مرگ نيستي نيست

اعمال چه پسنديده و چه نكوهيده به جاي ميمانند

و افراد در عملشان زندگي جاويد خواهند يافت

من ميميرم، تو ميميري، همه ميميرند.

ولي چه باك خود زندگي تا ابد باقي خواهد ماند.

مرگ و زندگي دو روي يك سكه اند

اگر زندگي را بخواهيم بايد مرگ را نيز به عنوان يك واقعيت پذيرا باشيم

و چه فرخنده مرگي، مردن به خاطر زندگي

برگ زردي كه از سموم خزان از شاخه جدا ميشود، با خود جوانه هاي بهار را به ارمغان مي آورد كه دنيائي از زندگي را در پيش دارد پس بياييد به مرگ نينديشيم به زندگي فكر كنيم و پيام آور زندگي باشيم.

زندگي زنجيره اي است از مردن ها و تولدهاي دوباره؛ بميريم تا دوباره ولادت يابيم!

هنگامي كه از تمام صفات خود پرستانه و تنگ نظرانه فردي خويش فاني شويم

در بني نوع خويش بقاي جاويد خواهيم يافت.”

ققنوس اين بگفت و به درون آتش پريد. سيل اشك از چشمان جمله مرغان سرازير گشت. تنها هدهد ميخنديد، هنگامي كه كاسه خشم مرغان داشت از قهقه هدهد لبريز ميشد، ناگهان جمله مرغان مشاهده كردند كه از خاكستر ققنوس، ققنوسي بسيار جوان و زيبا سر بركشيد. مرغان متحير ماندند. هزار دستان با نغمه داوودي چنين خواند:

هيچ كس را درجهان اين اوفتاد؟             كو پس از مردن بزايد يا بزاد؟

ققنوس جوان پيشاپيش ديگر مرغان پرواز كرد و آنها را به راهي جديد رهنمون گشت. پس بر فراز يكي از قلل بلند كه بلندترين قلل عالم بود پرواز كردند. در آنجا كوه و دشت و هامون به رنگ سرخ در آمده بود. خورشيدي كه از افق آن سرزمين بيرون مي آمد رنگي سرخ داشت. چون مرغان قصد كردند كه وارد سرزمين سرخ شوند ققنوس آنها را از اين كار بازداشت و گفت:”اينجا سرزمين آتش است. بايد مراحل پويندگي را طي كرده باشي و نه تنها سالها در كوره حوادث و معضلات قرار گرفته باشي، بلكه در آن كوره آب ديده شده باشي، تا بتواني در اين وادي گام نهي.”پس جمله مرغان مهر خاموشي بر لب زدند و سر در پي ققنوس جوان بنهادند. ققنوس به كوه اشاره كرد و گفت:”اين كوه را كوه قاف گويند. پس تمام نيرو و توان خود را به كار گيريد تا بر فراز بلندترين قله ها شويم كه سيمرغ در انتظار ماست.”

پس چنان كردند كه ققنوس فرموده بود ـ ليكن در بلندترين قله كوه قاف هر چه بيشتر سيمرغ را جستند، كمتر يافتند. گويند در اين مرحله از سي صد هزار مرغ فقط سي مرغ به جاي مانده بودند. آخرالامر چون با ديدگان بصيرت به اطراف و اكناف نظاره كردند در برابر خويش آبگينه شفافي را يافتند كه تمثال سي مرغ يعني خودشان در آن انعكاس يافته بود.

هم ز عكس روي سيمرغ جهان             چهره سي مرغ ديدند آن زمان

در تحير جمله سرگردان شدند              مي ندانستند اين يا آن شدند

پس همه مرغان در اين معني فرو ماندند. ققنوس پيشنهاد كرد كه به رأي زني بنشينيد. چرا كه خرد جمع ـ سيمرغ ـ فراتر از عقل فرد فرد مرغان ـ سي مرغ ـ است. پس هفت شبانه روز به مشورت پرداختند و پس از آن بر اين نكته اتفاق كردند كه :

“گمشده خود را يافتيم و آن چه كه ما در آسمان ها در جستجوي آنيم در وجود خود ماست. آنان كه مردم را به آسمان ها حوالت ميدهند، ميخواهند براي آنان از تار و پود خرافات جامه حماقت بپوشند.

اگر كسي در ماوراء ابرها باشد هرگز نخواهد توانست خيمه آسمان را در هم فرو پيچد. براي اين كار بايد از فراز ابرها به زمين فرود آمد. پس به زمين فرود آئيم، به خود متكي شويم و سيمرغ را در وجود خود و در مبارزه خود براي بنا نهادن جهاني نو، در مبارزه و تلاش خود براي ساختن بهشت در روي زمين بيابيم.”

پس همه مرغان از وادي لاهوت به صوب وادي ناسوت روي بنهادند. گرچه راه به مراتب صعب تر از راه نخست بود، ولي جمله راويان اتفاق كامل كرده اند كه كليه مرغان به سلامت به زمين باز گشتند.

پونا ـ 22 مارس 1980 مطابق با 2 فروردين 1359