اختري در آسمان ژرف انديشي – عزت مصلي نژاد – تورنتو
فاطمه اختر، از آن سوي آئينه، مجموعه شعر، انتشارات برگ سبز، کانادا، چاپ اول، فوريه 2001
پيشگفتار
“از آن سوي آئينه” کتاب شعر زيبايي است که در آن فاطمه اختر روح دوران ما را به عنوان يک عصر يتيم به نمايش ميگذارد و از هويت خود به عنوان يک زن، يک انسان آواره و محروميت چشيده، يک عاشق دردمند و پراحساس، يک انسان گراي دادخواه و يک هنرمند خردورز ژرف انديش پرده برميدارد. خواننده احساس ميکند که شاعر از نزديکترين کسان اوست که از اعماق قلب و زواياي مغزش آگاهي دارد.
فاطمه، چنان که خود ميگويد، در سال 1333 خورشيدي در شهر کهنه هرات چشم به هستي ميگشايد و دوران کودکي خود را تا کلاس چهارم ابتدايي در هرات و بادغيس ميگذراند. پس از آن با خانواده به کابل مهاجرت ميکند و تا قبل از ترک کشور در سال 1363 خورشيدي در اين شهر ميماند. خلاقيت هنري او در 18 سالگي جوانه ميزند و در يک جامعه مردسالار شرقي تصميم ميگيرد که “زن بودن” نبايد “سد راه توانايي ها” يش گردد. در سال 1355 از دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه کابل فارغ التحصيل ميشود و چندي به کار در ارگانهاي دادگستري ميپردازد. پس از سپري کردن مرارتهاي نخستين آوارگي در پاکستان و ايران و هند، حدود پانزده سال پيش به کانادا ميآيد. سير در آفاق و انفس به او ميآموزد که “درد انسان درد مشترکي است که به شکلهاي گوناگون به انسان رو مينمايد.” در مقابله با اين درد، اختر نيک ميداند که “زن بودن مسئوليت خطيري و شاعر زن بودن مسئوليت خطيرتري” است و او آرزو ميکند که بتواند از عهده اين مسئوليت برآيد.
افتخار زن بودن
مارک تواين نويسنده نامدار آمريکايي در يکي از سخنراني هاي خود افسوس ميخورد که “ما افتخار آن را نداشتيم که زن بشويم.” “دوبروليوبوف” فيلسوف و زيبايي شناس قرن نوزدهم روسيه نيز از تشريح شخصيت اولگا” يکي از قهرمانان قصه “ابلوموف” نوشته کونچارف “سرباز ميزند زيرا زن نيست و احساس و انديشه والاي زنانه را درک نميکند. فاطمه اختر از اين اقبال برخوردار است که زن است و به هويت خود به عنوان يک زن آواره تحت تبعيض و ستمهاي گوناگون جنسي، مذهبي، قومي و نژادي آگاه است:
“در خانه با زبان جنس برتر
در مسجد با زبان قوم برتر
و در بيرون با زبان نژاد برتر
سخن ميگويم
من زن مسلمان عجم باشنده غربم” (ص 67)
او از رنج جانکاه زنان و دختراني که به جاي آموزش و پرورش و لذت جويي، رويش در بهار زندگي، عمر خود را در پستوي خانه ها و در کارگاه هاي نمناک قالي بافي به هدر ميدهند چنان در رنج است که خود به صورت نقش قالي درميآيد:
“بزم برپا بود
شهکارهاي خلقت و انسان
در و ديوار را آذين بسته بود
. . .
تو رقص ميديدي
من له شدن اندام تکيده زني را
که پستان آويخته اش را به دهان طفل قحطي زده داشت
و پشت کارگاه شانه ميزد
گونه قالين گل انداخته بود
و من در التهاب آن گداختم
و نقش قالين شدم.” (از “نقش قالين هستم” ص 19)
فاطمه از رنج جانکاه خود به عنوان يک زن آواره در ايران (کشوري با تاريخ، فرهنگ و زبان مشترک) چنان به تلخي سخن ميگويد که من به عنوان يک ايراني بر خود لرزيدم و عرق شرم بر پيشانيم نشست:
“گوشه چادري ام را چو لبام
از بيم فرو افتادن
بين دندانها ميجويدم
و از روي “سي و سه پل” گذر ميکردم
. . .
و با خود ميگفتم:
اي کاش ما هم، بعد از صد پاره شدن
آشنا ميبوديم
ما آدمها.
نام ما از يک سو افغاني بود
و اسم فاميل ما نيز
“پدرسوخته” بود.
جا نداريم، بهر “افغاني ها”
. . .
(از شعر ناآشنايان، ص 62)
خانم اختر در مقدمه کتاب چه زيبا هويت خود را به عنوان يک زن، يک شاعر و يک انسان متفکر به هم پيوند ميدهد. پيام او ميتواند روشنگر راه بسياري از زنان و مردان هنرمند و روشني طلب فردا باشد. چرا که فاطمه به زبان فردا و فرداها سخن ميگويد:
“من بدين باورم که شعر ابزار نيرومند و در عين حال اثربخشي است که توسط آن ميتوان در فضاي بيکرانه تخيل و تفکر جولان کرد و از اين راه دامنه آزادي و انسانيت انسان را گسترش بخشيد.”
“من به تازگي شيوه بيان و مضمون علاقه دارم و اشعاري را که از نگاه ساخت و مضمون تکراري باشد از عنصر برانگيزندگي و پويايي لازم هنري بهره مند نميدانم. به نظر من هر کسي که دريافتهاي شخصي شده خويش، از جامعه و طبيعت را، به زبان و طرز هنرمندانه بازگو کند، شاعر است. اصولا در يک رابطه تنگاتنگ شاعر و جامعه است که بلندپروازيهاي روح شاعر بالهايي ميشود و جامعه را با خود به اوج زيبايي و تفکر ميرساند و در همين جاست که خصلت جادويي و ماندگاري هنر نمايان ميگردد.
“در درازناي تاريخ ادبيات پارسي دري زنان زيادي در راه سرايش شعر طبع آزموده اند، ولي احساس نميشود که شاعران زن، به مثابه يک روند، هويت مستقل خويش را ثبت برگهاي تاريخ کرده باشند. در حالي که تخيل نفيس زنانه شعر را رنگ و لطف ديگري ميبخشد و ميدانيم که زن فضاها را طور ديگري ميبيند. در اکنون و آينده چيزي که در شعر ما تازگي خواهد داشت، اين است که زنان شاعر ما آنچه را که خود احساس و قضاوت ميکنند بنويسند، يعني که شعر زنانه. شعر زنانه که توأم باشد با قوت کلام و آزادگي در ابراز انديشه ها و برداشتهاي امروزين. شاعر امروز علاوه بر قدرت بيان و پختگي کلام بايد القاگر انديشه هم باشد و شاعر و خاصتا شاعر زن بايد متفکر باشد. به نظر من کلام نيرومند اگر در خدمت اشاعه انديشه و زيبايي شناسي نو قرار نگيرد، راه به جايي نخواهد برد. ما در دوره فروريزي قالبها و اسلوبهاي کهن زندگي ميکنيم. به گمانم در اين مرحله گذار است که کارنامه ها و کارمايه هاي ما پلي خواهد شد و سخن آيندگان از آن عبور خواهد کرد. پس چه بهتر که اين پل از نگاه لفظ و معنا هر چه استوارتر و سزاوارتر، پي افکنده شود. من از تجارب نوين و نحوه سرايش متفاوت هراسي ندارم و ميدانم که تنها ممارست و کار مدام است که اثر هنري را به پختگي ميرساند.
“انکار زن و حقوق مساوي زن با مرد انکار زيبايي حيات و طبيعت است. از چندين نگاه، حضور زن و مرد تعادلي را در خلقت به بار ميآورد که خودش نظم است، خودش شعر است.” (صفحات 8 و 9 و 10)
آوارگي
عصر ما عصر دربدري، بي خانماني و آوارگي است. عصري که طبق آمارهاي سازمان ملل متحد بيش از 23 ميليون نفر آواره برون مرزي، 30 تا 35 ميليون نفر آواره درون مرزي به صورتي ناپيوسته و با نهايت فقر و محروميت زندگي ميکنند و تازه بيش از صد ميليون نفر انسان در جستجوي فرصت هاي بهتر بر روي کره خاک در حال کوچ اند. در چنين دوراني جاي شگفتي نيست که ادبيات جهاني در تبعيد شکل پذيرد و يا لااقل درباره تبعيد، آوارگي، بيگانگي، از خود بيگانگي و ريشه کن شدن انسانها باشد. عجب نيست اگر گئورگ لوکاچ رمان را “بي خانماني فراسو رفته” ميخواند و ادوارد سعيد درد غربت را با درد احتضار انسان مقايسه ميکند.
فاطمه اختر از همه ما آوارگان آواره تر است زيرا از کشوري برخاسته که نسلي را در تهاجم و اشغال خارجي و جنگ خانمانسوز داخلي گذرانيده است و هنوز که هنوز است روي صلح و آرامش را به خود نديده است. او که از جنگ تنفر دارد از “سرهاي فرو افتاده برج هاي بالاحصار بر قامت شکسته کابل” سخن ميگويد و از ديده خون بارد که:
“از دريدگي سينه ام خون هزاران پيکر جاري است.” (ص 40)
و يا
“مرابه سينه مفشار که فريادهاي به زنجير کشيده رها خواهند شد.” (ص 42)
فاطمه در “ماه کابل” سرود غربت را سر ميدهد و به “دختر زيباي معصوم” خود که ماه کابل را بهتر ميداند ميگويد:
“درست فهميده اي رنگ غريب ماه غربت را
. . .
که مهتاب، اين چراغ آسمان
در فضاي ميهن من
رنگ ديگر داشت.”
راستي که تبعيد يکي از جانکاه ترين دردهاي زندگي است: درد پشت سر نهادن همه کسان و چيزهايي که براي تو عزيزند ـ آن هم براي هميشه، درد پاي داشتن در خاک و چشم داشتن به قفا، آن هم با يأس و حسرت. چه آسان ميتوان واژه تبعيد و آوارگي را بر زبان راند، ليکن چه مشکل ميتوان آن را تجربه کرد. اوري پيدس، اديب دوران کلاسيک چه نيکو گفت که: “رنجي جانکاه تر از از دست دادن زادگاه نيست.” واقعيت اين است که خاک، همه جا خاک است، ماه، همه جا ماه و “بهر کجا که روي آسمان همين رنگ است.” اين احساس غربت زدگي انسان آواره است که به همه چيز وطن جلوه ي ديگري ميبخشد همانطور که شاعر هموطن اختر، خليل الله خليلي در “تابوت آتشين” سروده است:
ياد ميآيد که بودت کشوري
آفتاب و اختران ديگري
تو ز خود شهر و دياري داشتي
سبزه زار و کوهساري داشتي
ياد باد آن نوبهاران ياد باد
آن مبارک روزگاران ياد باد
انسان گرايي
اختر به عنوان يک انسان آواره، سير آفاق و انفس کرده، بين اقوام، مذاهب و مرام هاي مختلف به تفکر و ژرف انديشي پرداخته و به درد مشترک همه انسانها رسيده است. اکنون، پس از سير و سلوک دهه هاي متوالي، او انساني است فراسو رفته که بالاتر از آنکه جهان را براي خود وطن بداند، دنيا را براي انديشه هاي والاي انساني خود تنگ ميشمارد، به قول يک شاعر کلاسيک:
ناله پنداشت که در سينه ما جا تنگ است
رفت و برگشت سراسيمه که دنيا تنگ است
فاطمه درد مشترک دوران ما را ميشناسد و “نماي زندگي ما” را در آغاز هزاره سوم ميلادي چنين ترسيم ميکند:
“گلهاي نروئيده آرزو
خزان هميشه بهار عجز
درخت کهن و فرسوده صبر
پيچک هميشه بهار ظلم
شيارهاي تازيانه بر اندام هاي سرمازده
جويبار اشک بر کوير سوخته چهره ها.” (ص 71)
او که طرفدار عدالت جهاني است، عظمت طلبي خدايان جنگ را به ريشخند ميگيرد. “شعر پرچمهاي کهنه” ي او چقدر با روح زمانه ما سازگار است:
“پرچم هاي کهنه فتح را در سرزمين آدميان
باد، با حقارت تکان ميدهد
و انسانها از نردبان شانه هاي همديگر بالا ميروند
زيرينه ها از فشار بالايي ها فرو ميروند
و پرچمي در دست بالاترين آنها
آماده است که
در سرزمين هاي ناشناخته
افراشته گردد.”
فاطمه اختر مينالد و دريغ ميخورد که:
“کودکيم در حسرت نان سپري شد
جواني ام در تلاش به دست آوردنش
و امروزم در حسرت هر سه ميگذرد.”
و مگر نه اين تراژدي، سرگذشت چهار پنجم جمعيت سياره خاکي ـ همه انسانهاي محروم کره زمين ـ است؟ او در پي يافتن هويت اين انسان سرگشته و از خود بيگانه است:
ما کيستيم؟
وارثان نيستي
علم داران ميدان نابودي
پابرهنه ها، در ريگزار فراموشي
گرسنگان ديم زار خشکسالان
گلو دريده ها در ديار خاموشان
مائيم که آرزوي باران داشتيم.
يکي از انساني ترين شعرهاي اختر “کلاغ و تفکر” است که طي آن شاعر از زبان کلاغ جنگ و مالکيت و مرزهاي جغرافيايي، قوانين کذايي و روابط احمقانه بشري را به ريشخند گرفته است. کلاغ به آدميزاده اي که او را نحس خوانده چنين پاسخ ميدهد:
“نحوست تو از براي من فزون تر است
تملک ارمغان توست
به تنگناي باورت
فضاي اين زمين خاکي قشنگ را
براي ما و خويش تنگ کرده اي
مگر هزاره ها و سده ها
موعده، مقرره به دست و پا نبسته اي؟
چه خيل خيل آدمي براي اين مقررات
به پاي دار رفته اند
و تهمت اش به نام من زدي
به وضع آن، چقدر تلاش کرده اي
به نسخ آن
چقدر، قواعد دوباره بسته اي
ز خويشتن هميشه در هراس بوده اي.
تو کي کلاغ بوده اي
بروي پرنيان برگ کاج
جدا ز ملکيت، ز ماليات
لحظه مگر غنوده اي؟
تو کي کلاغ بوده اي
فراز مرزهاي که خويشتن کشيده اي
بروي ابر آرزو مگر پريده اي؟”
ژرف انديشي
شعر فاطمه چند بعدي و اغلب ابهام آميز است. شاعر، خواننده خود را به تفکر و سپس افسوس واميدارد که چرا نميتواند از پس مفاهيم ژرف، ژرفاي انديشه شاعر را بخواند. شعر او شايد مصداق شعر مولانا جلال الدين بلخي باشد که فرمود:
هر کسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
شاعر، فلسفه زندگي را ميشناسد و در “عمر کوتاه” از انسان معلق در دلهره هستي سخن ميگويد:
“کوتاهي زندگي را
با بلنداي رنج اندازه گرفتم
اي واي چقدر به اندوه بدهکارم.”
راستي شاعر چه ميخواهد بگويد؟ آيا با باباطاهر همنوا است که “هر اون سوته تريم سنگين تر آييم” ارزش کسي بيشتر است که رنج اش بالاتر است؟ يا نه که اي انسان از اپيکور بياموز و عليرغم رنج فراوانت زنگ اندوه را از دل بزداي.
شايد هم ميخواسته است بگويد که رنج آدمي آنقدر زياد است که اندوه را نيز ياراي مقابله با آن نيست.
او سقراط وار به انسان توصيه ميکند خود و نقاط ضعف و قوت خويش را بشناسد:
“يک نفر آئينه را پيش آريد
که دلم ميخواهد
خويش را بشناسم.”
شاعر “از آن سوي آئينه” عاشق برهنگي تمام عيار انساني است و اينکه آدمي بايد خودش باشد نه آنکه خود را بپوشاند و جلوه ديگري ببخشد. او افسوس ميخورد که:
“و پرده
پرده در پرده
نعمت عرياني را از انسان ميگيرد”
فاطمه اختر در شعر “اميد” تلاش ميکند فلسفه و معناي زندگي را بيابد. شايد او از “اراسموس روتردامي” پيروي ميکند که بيهودگي ذاتي زندگي را به مسخره ميگيرد:
“مرزها را گذشتم
توشه راهم اميد بود
گوهر فروزنده اي که
با ابزار حماقت پالايش اش کرده بودم . . .” (ص 35)
در شعر فاطمه از خشکه انديشي خبري نيست. او تعبد و رکوع و سجود برده منشانه را به مسخره ميگيرد:
“بهار خدايي ميکند
و ما بندگان بي مقدارتر از خاک
سر از خاک برنميداريم.”
او در “بازار مکاره” تضاد بين آزادي و فقر، دموکراسي و قبيله گرايي را ميبيند، مخالف جريان آب شنا ميکند و سختي زمين را به مبارزه ميطلبد. او بر آن است که سبز شود، جوانه زند و بهاران گردد:
“همه عشق خود را لبخندي ساختم
و ساده لوحانه نثار محبت کردم
انديشه ام را صرف روياي باروري گردانيدم
ايمانم را باران گونه بر مزارع لامزروع دوستي پاشيدم.” (ص 53)
در شعر اختر سخاوت، تعهد و وقف همه جانبه انساني موج ميزند. به قول يک شاعر کلاسيک:
خنک آن قماربازي که بباخت هر چه بودش
بنماند هيچ اش، اما هوس قمار ديگر
در شعر “جدايي” بيگانگي و از خودبيگانگي انسان به نمايش گذاشته شده است که آنچه محبوب انسان است، به صورت سد سکندري در برابرش قدعلم ميکند و انسان را از اصل خود دور ميسازد:
فرزندم بند نافش را
با خنجر از پيکرم بريد
و مقابلم ايستاده شد
و حديث “ما”
مرثيه “من” و “تو” شد.
“شتر و خار” شعر پرمغزي است از فاطمه که يادآور شعر “شتر” اثر پرارزش سيمين بهبهاني است. در اين شعر شتر از بي آبي در دل کوير شکايت ميکند و درشگفت است که چرا خار کماکان پاي در دل صحرا ميفشرد. خار مقاوم با سرسختي و غرور پاسخ ميدهد:
“کي اش نياز به آب است؟
سراب هست!” (ص 81)
آفرين به فاطمه و همت بلند او که در “رويا و کابوس” از درخت سخن ميگويد که “به عجز بازوي خشکيده خود را گرفته بلند.”
عشق، همياري و پرواز
به راستي در دنياي سرتاپا واژگونه اي زندگي ميکنيم. آيا ميتوان دنيايي را که با کله راه ميرود برپاي استوار دانست؟ شاعر “آن سوي آئينه” به اين پرسش پاسخ مثبت ميدهد، به شرط آنکه انسان ياد بگيرد که کينه را به دور افکند و عشق ورزي را پيشه خود سازد:
“تنهاست عشق
مفهوم زنده نامير
نقشي که جاودانه فروزان است” (ص 58)
فاطمه اختر عشق را پديده اي جهان شمول ميداند که طبيعت زيبا، زندگي توأم با فراغت، لبخند و شادي و شيدايي را به عنوان پيش زمينه ي خود دارد و گرنه عشق محکوم به فناست:
“روزي که نقش نرم تبسم
اخم عميق صورت مان شد
روزي که شور فرو خوابيد
غم آمد و بر سينه مان نهان شد
آن روز عشق فرو مرد.” (ص 78)
پس اي زنان و مردان آزاده، اي نوباوگان فردا تلاش کنيد، زندگي را براي خود کشف نماييد، بياموزيد، خود را بشناسيد و به پيش رويد و از خود انسانهاي طراز نوين فردا سازيد. به قول فاطمه عزيز:
“اي پرندگان تا فرصت پرواز است
پر بگشاييد
که مرا نيز همت پرواز است
ولي ديگر مجالي نيست.”
آفرين بر اين اختر فروزان آسمان شعر و انديشه که روي به افقهاي دور دست آينده دارد و با آيندگان از همکاري، همياري، يگانگي و دوستي سخن ميگويد.
“در فرداهايي که کابوس وحشت بار
“من” و “تو” را
“ما” بيدار شويم
خواهيد دانست
که من در فرداهاي شما زيسته بودم
در پايان با کسب اجازه از محضر شاعر “آن سوي آئينه” در پيشگاهش سر تعظيم فرود ميآورم.
4مارچ 2003
