نوشته ای که درذیل می آید را ازکتاب “درباره ی عشق وشهوت” (1) اثرتئودور ريک (2) روانکاو برجسته ی اتريشی ترجمه کرده ام. تئودور ريک درسال 1888 دراتريش متولد شد ودرسال 1969 درایالات متحده ی امریکا چشم ازجهان فروبست. او درسال 1912 از دانشگاه وين دکترای روانشناسی دريافت کرد وپس ازآن با زیگموند فرويد پدرروانکاوی مدرن شروع به کارکرد. فرويد ریک وخانواده اش را مورد پشتيبانی مالی قرارداد تا بتواند به تحقيقات روانکاوانه ی خود ادامه دهد. ريک تحقيقات عميقی را درروانکاوی آغازکرد، ليکن به سبب منشاء یهودی اش مورد آزار نازی های هیتلری قرارگرفت و درسال 1938 به آمريکا فرارکرد ودرسال 1944 شهروند آمریکا شد. جامعه ی روانکاوان آمريکا که همه پزشک بودند، ریک را به علت نداشتن دکترای پزشکی دربین خود راه ندادند. ريک ازپای ننشست وبه تاسيس “انجمن روانشناسی ملی برای روانکاوی” (3)، که امروز هم درشمارمعتبرترين مؤسسات روانکاوی درشهرنيویورک است، دست زد.

ريک به تحقيقات عمیق روانکاوانه  درحوزه های مختلف مانند مازوخيسم (خود آزاری)، جرم شناسی وادبیات ودین دست زد ودرسال 1925 کتاب “اجباربه اعتراف” (4) را به رشته ی نحريردرآورد. اودراين کتاب بحث می کند که علائم ناهنجاری های روانی مانند سرخ شدن چهره ولکنت زبان می تواند اعترافات ناآگاهانه ای باشد ازتظاهرغرايزسرکوب شده ی بيمارکه بيماردرعین حال خود را بخاطرانتقال اين غرايزمورد تنبيه قرار می دهد. ريک درسال 1932 کتاب “قاتل ناشناس” (5) را منتشرکرد. دراين کتاب او خاطرنشان ساخت که قاتلين به سبب احساس ناآگاهانه ی گناه برگه هايی ازخود بجای می گذارند که منجربه شناسايی ودستگيری شان می شود. در”مازوخيسم وانسان مدرن” (6) ريک علت يابی می کند که چرا بيمارمازوخيستی به تنبيه خود وکارهای تحريک آميزدست میزند. ازنظراوآنان اين کاررا بخاطرنشان دادن توان عاطفی ، تحريک احساس گناه درديگران وحصول حسّ “پیروزی ازطریق شکست” انجام می دهند.

درسال 1943تئودور ريک درکتاب خود بنام “نگرش يک روانشناس به عشق” (7) به نقد ديدگاه فرويد ازعشق پرداخت ونشان داد که عشق وشهوت دو مقوله ی متمايزهستند. مشهورترين اثرريک “نيوشيدن با گوش سوم” (8) است که درسال 1949 برشته ی تحريردرآورد. دراين اثرريک بحث می کند که چگونه روانکاوان بصورت مکاشفه آمیزی اذهان ناآگاه خود را برای کشف خواسته های ناآگاه وخيال بافی های بيماران خود بکارمی گيرند. ازنظرريک روانکاوان با بررسی مکاشفات ناآگاه خود درباره ی بيمارانشان می توانند به عميق ترين درک درباره ی آنان نايل آيند. ريک درسال 1949 کتاب “بخش هايی ازيک اعتراف بزرگ” (9) را انتشارداد ودرآن به تحليل روانکاوانه ی تضادها وانگيزه های زندگی خود دست زد. اين يک اثرکم نظيراست زيرا حتی امروز نيزکمترروانشناسی است که با شهامت وصداقت وتنها با مدد گرفتن از دانش حرفه ای خويش به تحليل روانی خود دست زده باشد. ريک در”نفس اسرارآمیز” (10) که سه سال بعد منتشرساخت غرايزناآگاه وانگيزه های روانکاوانه ی مستتردرآثارادبی را مورد تحليل قرارداد. طی سال های بعد، پروفسور ريک توجه خود را به بررسی روانشناسی مذهب معطوف داشت ودرسال 1957 با نگارش اثر”اسطوره وتقصیر” (11) نقش تقصير و مازوخيسم را دردين مورد تحليل قرارداد.

کتاب “درباره ی عشق وشهوت” که عنوان فرعی “روانکاوی عواطف عشقی وجنسی”(12) را برخود دارد، را دکترريک درنوامبر1957 منتشرساخت. درآن زمان روزنامه ی نيويورک تايمزدرباره ی ريک نوشت “ريک بدون شک بهترين نويسنده ی زنده ای است که با دانايی، ظرافت وبشردوستی  دررابطه با  مسايل روانکاوی قلم می زند”. پروفسور با تحقيقات پی گيروارزنده ی خود ميراث گرانبهايی برای بشريت بجای گذاشت. استفاده ازدرمان روانشناسانه به عنوان مکمل تجويزداروهای مربوط به اعصاب وکمک گرفتن از روان درمانگر ومدد کاراجتماعی دردرمان ناهنجاری روحی را بشريت مديون دکترريک است.

  1. Of Love and Lost
  2. Theodor Rick
  3. National Psychological Association for Psychoanalysis
  4. The Compulsion to Confess
  5. The Unknown Murderer
  6. Masochism in Modern Man
  7. A Psychologist Looks at Love
  8. Listening with the Third Ear
  9. Fragments of a Great Confession
  10. The Secret Self
  11. Myth and Guilt
  12. The Psychoanalysis of Romantic and Sexual Emotions

 

***

عشق يکی ازپرمعنی ترين کلمات در قاموس بشری است. هيچ حوزه ای از فعاليت های انسانی وجود ندارد که درآن کلمه ی عشق مورد استفاده قرار نگرفته باشد. عشق تنها برای بيان عواطف بين دو جنس بکارنمی رود، بلکه درتشریح عواطف مابين اعضای يک خانواده نيزمورد استفاده قرار می گيرد. عشق بيانگر احساس شما نسبت به همسايه تان، نسبت به دوستتان وحتی نسبت به دشمنتان، ودررابطه با تمامی بشريت، برای خانه، برای گروه قومی يااجتماعی، برای ملت، برای هرچيزی که زيبا ونيکوست وبرای خود خداست. جالب است که عشق می تواند با تمام کارکردهايی که به عهده می گيرد برابرباشد. بديهی است که مفهوم عشق در کمدی های فرانسوی با مفهوم آن درکتاب مقدس فرق دارد.

 

تنوع معنی، قابليت تطبييق وقدرت تغییر پذيری سريع عشق شگفت انگيزاست. عشق را نه تنها دربيان واله گی يک دختروپسربکارمی برند بلکه همچنين درشرح شريف ترين وروحانی ترين اهداف بشری. کلمه ی عشق درروانشناسی وفلسفه، دردين، دراخلاقيات وآموزش وپرورش ودرتمام حوزه های اجتماعی کاربرد دارد. عشق ضرورتی است تام درهرجايی که انسان ها با يکديگر زندگی می کنند.

 

دیدگاهی که اغلب بديهی فرض می شود اين است که عشق زمانی ميسراست که انسان به مرحله ای از تحول فردی رسيده باشد. عشق پديده است نيست که با انسان متولد بشود، بلکه تجربه است که بعدها درزندگی فرد ظاهر می شود. شما نمی توانيد از عشق به عنوان يک غريزه سخن بگوييد، بدانسان که از گرسنگی یا سکس سخن به ميان می آوريد. عشق ثمره ی تحول روحی بشردر مراحل بعدی است. عشق محصول فرهنگ جامعه است. زمانی می توانيم ازعشق حرف بزنيم که درجه ای ازتمايزبين اعضای يک گروه ظاهرشود. عامل تعيين کننده اين است که فرد ازدورن يک گروه اجتماعی به عنوان يک شخص با هويت ويژه ی خود سربرآورد. ضروری است که فرد نه تنها متوجه تفاوت بين افراد درداخل گروه شود، بلکه اين تفاوت ها را ارزيابی کند. قوم شناسان به ما اطمينان می دهند که اقوام نيمه متمدن به گوناگونی شخصی دردرون گروه آگاهند، ليکن هيچ ارزش واهميتی برای اين تنوع قايل نیيستند. دراين رابطه تمايزارزش ها ازاهميت اساسی برخورداراست. تا زمانی که شخص ديگری را ملاقات می کند واو را به عنوان فردی متفاوت با ساخت متقاوت درنظرنیاورد، عشق ازنظرروانشناسی نا ممکن است. چنانچه سوِژه دقيقاً شبِیه من باشد، دراينصورت نياز به عشق کجاست؟ مگراينکه با اين نظريه ی روانکاوانه همگام شويم که ما تنها خود را درديگران دوست می داريم. بايد خاطرنشان ساخت که اين تمايزارتباطی به اينکه شخص به جنس ديگرمتعلق است ندارد. زمانی که پسری دختری را عاشق است، محبوب خود را تنها نمونه ی ويژه ای ازجنس زن به شمار نمی آورد، بلکه دراو آنی را به عنوان يک زن می بيند که درديگرزنان وجود ندارد.

 

عشق که اينقدردرباره اش گفته ونوشته اند همواره بصورت يک موضوع پررمز وراز باقی مانده است. انسان ها برروی اين سياره ی خاکی عشق را هرلحظه درهمه جا تجربه می کنند، ليکن چند وچون آن هنوزناشناخته باقی مانده است. اين حقيقت که عشق راهمگان تجربه کرده اند، درک آنرا آسان ترنمی سازد. عشق يک نيروی ناشناخته ی روحی است که منشاء آن کشف نشده وويژگی هايش ناشناخته باقی مانده است. عشق را به يک بچه ی کولی تشبيه کرده اند که هيچ قانونی را برسميت نمی شناسد.

 

آيا روانکاوی توانست بشکلی کامل وهمه جانبه درقلمرو عشق رخنه کند؟ پاسخ منفی است. روانکاوی به تشريح سکس پرداخت، ليکن سکس با عشق کاملاً متفاوت است. خدمت بزرگ فرويد به دانش بشری، کشف قوانين حاکم برروندهای روانی، ديناميک انديشه های ناآگاه ، انگيزه های وروش شناسی های روانشناسانه ای است که مارا به کشف که آنچه که درژرفای ذهن انسانی می گذرد ياری می رساند. ازنظرفرويد احساسات لطيفی که ما آنرا عشق می ناميم، ريشه درسکس دارد. فرويد بعدها نظريه ی اروس را تدوين کرد که همان مفهوم اروس افلاطونی را دارد، ليکن ديدگاه او برزيست شناسی استواراست. اروس نيرويی است عظيم که زندگی را می آفريند، اجزاء را باهم متحد می سازد وبازسازی شان را دربرابر نيروهای مخرب تأمين می کند. همان زمانی که فرويد اين ديدگاه را تحول می بخشيد، يک مجله ی فرانسوی ازاو درباره ی عشق خارج ازحوزه ی سکس جويا شد. فرويد درپاسخ نوشت که “تا به امروز من شهامت آن را نيافته ام که دررابطه با جوهرعشق بشکلی وسيع وهمه جانبه اظهارنظرکنم وتصورمی کنم که دانش ما برای انجام اين کارناکافی باشد. ما براستی بسياراندک درمورد عشق می دانيم.” فرويد تاآخرعمر اين شهامت را پيدا نکرد.

 

فرويد مفهوم کلمه ی سکس را بدانسان تعميم داد که محبت، دوستی وعشق را نيزدربربگيرد. بنظرمن کاربرد مفهوم کلمه ی عشق بدينسان نه عادلانه ونه قابل توجيه است. کلمه ی سکس همواره برای بيان تمايلات وفعاليت هايی مورد استفاده قرارگرفته است که ازنياز بيولژيکی درجهت زدودن تنش ويژه ای درموجود زنده برمی خيزد ـ غرايزی که درانسان وديگرحيوانات مشترک است. اصطلاح لیبیدو سال ها قبل از فرويد برای بيان انرژی حاصل ازاين نيازغريزی مورد استفاده قرارگرفته بود. فرويد اهميت هردو اصطلاح را چنان بالا برد که هم سکس وهم ليبيدوبصورتی اغراق آميزهمه گسترشدند.

 

بنظرمن سکس وعشق ازنظرمنشاء وماهيت با هم تفاوت دارند. البته سکس وعشق اغلب بهم جوش می خوردند وروی به سمت يک هدف پيدا می کنند. همه ی ما عادت داريم که عشق وسکس را درانديشه مان بهم پيوند دهيم، ليکن اين به معنی يکی بودن اين دونيست. عشق وسکس کراراً با هم پيدا می شوند، بايکديگرموجوديت می يابند وبرهم منطبق می شوند، ليکن انطباق دليلی براين همانی اين دونيست. دواحساس متفاوت چه بسا چنان درهم بياميزند که يکی گرفته شوند ولی اين نه ايندورا يکی می کند و نه کيفيات ويژه هرکدام را ناپديد می سازد. ويسکی را اغلب با سودا می نوشند، ليکن مخلوط اين دو نه ويسکی را سودا می کند ونه سودا را ويسکی. برخی ازمردم نمی توانند ويسکی را بدون سودا به تصورآورند ولی حتی اين افراد نيزانکارنمی کنند که ويسکی وسودا مستقل از يکديگرند وهرکدام کيفيت ومزه ی ويژه ی خودش را دارد. می توان ازويسکی بدون سودا لذت برد وسودا را می توان با ديگر مايعات مخلوط کرد. اين موضوع درمورد عشق وسکس نيزصادق است. عشق وسکس را می توان درحالت شيدايی شديد اشتباه گرفت. آنچه شگفتی مرا برمی انگيزاند اين است که اين اشتباه درحوزه تحقيق هوشيارانه ی علمی نيزامکان پذيرشده است.

 

بنظرمی رسد که دربين روانکاوان هيچ گونه شکی وجود ندارد که سکس بدون عشق می تواند وجود داشته باشد ـ سکس مستقيم. ليکن آنان اين موضوع را قاطعانه مردود می شمارند که می تواند عشق بدون سکس موجوديت پيدا کند. اين ديدگاه آنان هرگزمورد انکارقرارنگرفته است. اين درست مثل اين است که ما فرض کنيم يک آدم خلافکار مقصراست مگرآنکه بی گناهيش ثابت شود. آنچنان که تجارب روزمره نشان می دهد نوعی ارتباط بين عشق وسکس وجود دارد، يک حلقه ی رابط. فاصله ی بين اين دورا يک طاق يا يک پل پرمی کند. ليکن به اعتقاد من به دو قلمرو متفاوت تعلق دارند که بايد بين شان تمايزقايل شد.

 

بازمی گرديم به ديدگاه فرويد که سکس، عواطف بسياری را درخود جای می دهد ازجمله عشق، ظرافت، احسان وهمدردی. چنانچه موضوع را موشکافانه ترمورد تحليل قراردهيم متوجه خواهيم شد که چيزهايی که درسطح یکسان تصورمی شوند دارای اختلاف عميق هستند. نمک طعام را در نظرآوريد. مگرنه اينکه طی قرون متمادی نمک به عنوان يک ماده ی باارزش ومقدس درنظرآورده می شد. نمک نمادی بود از دوستی، وفاداری ومحـــبّت. عرب ها می گفتند “بين ما نمک وجود دارد.” به مدت تقريباً دوهزارسال نمک يک عنصرهمگن ويکپارچه به حساب می آمد، ولی امروز ما می دانيم که نمک ترکيبی است از سديم وکلرکه هريک کاملاً متمايزازديگری است. ما نيزمانند شيمی دانان می توانيم عشق وسکس را ازيکديگرجدا سازيم. برای درک بهتراين تمايزاجازه دهيد عشق وسکس درروشن ترين تظاهراتشان يعنی زمانی که هنوزبهم نياميخته اند مورد بررسی قراردهيم.

 

سکس يک غريزه است، يک نيازبيولژيکی که درارگانیسم ريشه دارد وبه جسم وابستگی دارد. سکس درشمارمهمترين محرک هاست مانند گرسنگی وتشنگی که مشروط به تغييرات شيميايی درارگانيسم است. ديرزمانی نخواهد که ما به لی بيدوازلحاظ شيميايی، وتنها شيميايی، فکرکنيم. تمايل جنسی به ترشحات درونی اتکاء دارد وممکن است به آلت تناسلی يا به ديگرمناطق حساس بدن منتقل شود. هدف آن فرونشاندن يک فشارجسمی است. تمايل جنسی درشکل خام وابتدايی اش، سوژه ای  برای خود ندارد. درمراحل بعدی موضوع يا سوژه ی سکس صرفاً بصورت وسيله ای درمی آيد برای رفع تنش.

 

هيچ کدام ازاين ويژگی ها درعشق ديده نمی شود. اگرما عقيده زنان ومردان معمولی را نپذيريم که عشق درقلب لانه دارد، دراينصورت نخواهيم توانست جای عشق را پيدا کنيم. عشق به تحقيق يک نياز بيولژيکی نيست زيرا ميليون هاانسان وجود دارند که عشق را احساس نمی کنند. طی قرون بسياری عشق ناشناخته بود وهنوزهم دربعضی از الگوهای فرهنگی ناشناخته باقی مانده است. ما نمی توانيم ازترشحات داخلی يا غده هایی که عامل ايجاد عشقند سخن بگوييم. سکس ازلحاظ کلی فاقد موضوع است، عشق بطورقطع چنين نيست. عشق يک رابطه مشخص عاطفی است بين يک من ويک تو.

 

هدف سکس چيست؟ قبلاً دراين رابطه سخن گفتيم: رفع يک فشارجسمی، اطفای يک غريزه وانزال. هدف تمايلی که ما آنرا عشق می ناميم چيست؟ ارضای يک فشارروانی، آسودگی. بين آسودگی روانی با انزال تقاوت اززمين تا آسمان است. سکس ارضاء را طلب می کند وعشق شادمانی را. سکس به صورت پديده ای ازطبيعت پديدارمی شود که بين انسان وديگرحيوانات مشترک است. عشق برآمده ازتحولات فرهنگی است که حتی بين همه ی انسان ها يافت نمی شود. می دانيم که تمايل جنسی درمعرض نوسانات زمانی است بدانسان که گاه کاستی می پذيرد وگاه فزونی می يابد. اين موضوع مابين حيوانات بوضوح ديده می شود، ليکن بازمانده ی سرشت اوليه ی آن دربين انسان ها نيزقابل تشخيص است. چنين نوسانی را دررابطه با عشق نمی شناسيم. سکس ممکن است دررابطه با موضوع خود بصورت باری بهرجهت عمل کند. عشق را توان چنين کاری نيست. عشق هميشه نوعی رابطه ی شخصی است. درسکس الزاماً رابطه ی شخصی وجود ندارد.

 

بلافاصله پس ازارضای تمايل جنسی وکاهش فشار، موضوع سکس ممکن است بی اهميت، خسته کننده وحتی تنفرانگيزجلوه کند. درعشق چنين نيست. درخام ترين وافراطی ترين موارد، شريک رابطه ی سکسی می تواند بصورت يک ابزار و وسيله ی جنسی درآيد. موضوع عشق همواره به عنوان يک شخص ويک شخصيت ديده می شود. موضوع سکس بايد ازيک سلسله خصوصيات جسمی برخوردار باشد تا ديگری را تحريک کند. اگرچنين نباشد طرف مقابل بی تفاوت باقی می ماند. چنين چيزی دررابطه با موضوع عشق صادق نيست. موضوع عشق بايد ازيک سلسله ويژگی های روحی برخوردار باشد که درشمارعاليترين وارزشمندترين خصايل انسانی به حساب آيند. چننين ويژکی هايی ازموضوع سکس طلب نمی شود. حتی زمانی که شما هم به کسی عشق می ورزيد وهم نسبت او تمنای جنسی داريد، اغلب می توانيد بين جاذبه جنسی وجاذبه شخصيتی تمايزقايل شويد واين نکته را دريابيد که اين دو مجزا ازيکديگرند. تمايل جنسی درجستجوی لذت شهوانی است، درحالی که عشق درپی سرزندگی وشادمانی است.

 

در افراطی ترين شکل خود، سکس بی نهايت خود خواهانه است وموضوع خود را صرفاً بخاطرارضای تمنيات خويش بکارمی گيرد. عشق نيزبری از خودخواهی نيست، ليکن برشمردن اهداف خودخواهانه ی آن بی اندازه دشواراست جزآنکه بگوييم عاشق شادمانی خود را درشادمانی معشوق می خواهد. عشق را به هيچ وجه نمی توان با خودخواهی صرف توضيح داد وهرگزبه درجه سکس خود خواه نيست. چه دراينصورت نمی توان آنرا عشق نام نهاد. عشق همواره درپی شادی ورفاه ديگری است، ازنبود ديگرشخص رنج می برد، دوست دارد پيوسته بااو باشد، بدون او احساس تنهايی، پريشانی وخطرمی کند. درسکس خام هيچ يک ازاين عواطف وجود ندارد. اگرتمايل جنسی فرد تحريک نشود نه حضورموضوع سکس را طلب می کند ونه ازدوری او غمی به دل راه می دهد. همين رويداد ها پس از ارضای تمنی جنسی نيز رخ می دهند. اين سخن را ازکسان بسياری شنيده ام که دوست دارند پس ازيک رابطه ی جنسی موفق تنها باشند به اين معنی که موضوع سکس ازپهلوی شان برود. مردی به من گفت: “زن بايد مثل ستاره باشد، اواخر شب طلوع کند وسحرغروب.” چنين آرزويی دررابطه با موضوع عشق غيرقابل تصوراست.

 

هرزمان که انسان توان آن را بيابد که به خود فکرنکند، سهمی اندک ازشادمانی را نصيب خود ساخته است. اين شادمانی درعشق، درشوروحال، درحالت مستی ودرخواب عميق حاصل می شود. درکليه ی اين حالت ها “من” ازنظرروانشناسی تقريباً وجود ندارد. “من” يا ازميان رفته يا درچيزديگری مستحيل شده است. راهی را که باشوروشوق برای دست يابی به شادمانی می جويند عشق است وبه بيان درست تر، عشق رومانتيک. درعشق رومانتيک عاشق به تحقيق گم می شود. من به ندرت موجوديت پيدا می کند. من جذب معشوق می شود:

“پيش ازآنکه بيايی من، من بودم.” (وهم اکنون من، تو شده ام – منی دیگر)

بايد گفت که اين احساس تسليم عاطفی ريشه درخاک تيره ی گرايشات ناآگاهانه ای دارد که خجالت می کشيم درباره شان سخن گوييم.  تحليل روانشناسانه ی عشق رومانتيک اين نقطه نظر فرويد را ثابت می کند که آنچه را که ما بصورت ايده آل درمی آوريم به شکل تنگاتنگی با روندی پيوند می خورد که آن  متنفريم. دراينجا درباره اسرارمستتر دراحساس ديگری که با عشق يکسان است وباعث می شود فرد خود را به دست فراموشی بسپارد سخن نمی گويم: شيدايی وشيفتگی يک انسان نسبت به يک انديشه يا آرمان آنگاه که فرد خود را وقف آن آرمان می کند ودرآن انديشه گم می شود.

در لحظات ارضاء شديد تمايلات حسی، مثلاً دراوج ارضاثی جنسی، “من” گم می شود يا حداقل گمگشته به نظرمی آيد. خروس کوهی درفصل جفت گيری شکارچی را نمی بيند. دراينجا نه عشق بلکه تمايل جنسی است که نيرومند تراز هراس ازمرگ جلوه گرمی شود. مازوخيسم يا خود آزاری يکی ازعجيب ترين و بدترين انجرافات جنسی است که درآن بالاترين درجه لذت ازدرد ورسوايی حاصل می شود. اين خود موضوع تحقيقی است عميق که با توجه به پيچيدگی معما گونه اش بايد بيش از پيش مورد توجه روانشناسان قرارگيرد.

بازگرديم به بحث قبلی خودمان ومقايسه ی سکس وعشق: سکس (البته درخام ترين شکل خودش) هرگزتبعيض قايل نمی شود. او يک “زن” می خواهد. هرکه باشد باشد. ليکن عشق انتخاب می کند. عشق شديداً تبعيض گراست. عشق بر”اين زن” اصرار می ورزد، نه ديگری. چيزی بنام عشق غيرشخصی نداريم. موضوع سکس کسی است که از نظرحسی مورد تمنی است درحالی که موضوع عشق شخصی است که باجان ودل  مورد پرستش ماست. اين دو شخص با هم متقاوتند. موضوع سکس می تواند تحت فشارجنسی بصورت مرکزتمام خواسته های فرد درآيد. او می تواند برای لحظاتی چند بــُت شود، ليکن هرکزنمی تواند بصورت يک شخصيت ايده آل جلوه کند. تنها عشق است که می تواند شخصيتی را ايده آل گرداند. چند سال قبل دختری آمريکايی ازاين شايعه به تنگ آمد که دختران استراليايی جذابيت خاصی برای سربازان آمريکايی مستقردرآن سوی درياها دارند. اين دخترخانم به دوست پسرخود چنين نوشت: “آنها چه دارند که ما ندازيم؟” دوست پسرش چنين پاسخ داد: “هيچ چيز، بجزيک چيز. آنها اينجا هستند.” چنين پاسخی از عشق انتظارنمی رود، ليکن از سکس قابل انتظاراست. دوری دل عاشق را مشتاق ترمی سازد. ليکن حداقل درشرايط عادی دوری چنين اشتياقی را درشريک سکس برنمی انگيزاند. سکس ارضاء می کند؛ عشق آرامش می بخشد.

هدف سکس را نبايد با هدف عشق يکی انگاشت. اخيراًيک فرد بيمار درباره ی همسرش چنين اظهارنظرکرد:”او کسی نيست که به او عشق بورزم، ليکن کسی است که مرا ازلحاظ جنسی ارضاء می کند.” سکس کششی است احساسی به جسم ديگری، عشق کششی است عاطفی به شخصيت ديگری يا به زندگی او. سکس آنگاه که موضوع آن مجروح می شود احساس درد نمی کند، هنگام شاديش نيز احساس شعف نمی کند. می توان فردی را درسکس مورد تصاحب قرارداد، ولی درعشق نه. درعشق تو نمی توانی ديگری را درتملک درآوری؛ تو فقط می توانی به او تعلق داشته باشی. تو می توانی ديگری را به فعاليت جنسی مجبورسازی، ليکن عشق را به زور نمی توان ايجاد کرد.

آيا می توان ازخود وشريک سکس به عنوان “دو روح دريک بدن” سخن گفت؟ آيا فرد به عنوان عضوی از پيکرخود نگران طرف مقابل است؟ آيا بدون آنکه مورد ريشخند ديگران قراربگيريد می توانيد ادعا کنيد که سکس پايان ناپذيراست؟ آيا می توان به جذبه سکس جاودان سوگند ياد کرد؟ ژوپيتر(خدای خدايان) برسوگند عشاق می خندد، ليکن بر سوگندهای الهام يافته از سکس همه ی خدايان وميرندگان می خندند. آيا مسخره نيست اگر “چروبينو” جوان در اُپرای موزات ازما بخواهد “بگوييد اين سکس است که دردرون من شعله می کشد.”

سکس هميشه به عامل زمان وابسته است ـ با دوره ی جذر مدّ تمايل جنسی. پس از انزال ميل جنسی شديداً وبتدريج فروکش می کند. اين را با عشق نمی توان مقايسه کرد. درسکس تنوع مورد نياز است، درعشق تنوع وجود خارجی ندارد. موضوع سکس را می توان جای گزين ساخت، موضوع عشق را نمی توان. سکس را چه بسا موضوع های بسيارباشد، ليکن موضوع عشق تنها يکی است: “بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود.”

سکس را می توان با گرسنگی مقايسه کرد. پس ازسيری احساس گرسنگی ناپديد می شود. درسکس ابتدا يک تنش وجوددارد که با ايجاد رابطه جنسی به تشنج تبديل می شود وبدنبال آن انزال وفرد ازاوج لذت جنسی فرو می افتد، درهمه ی اينها زمان نقس تعيين کننده دارد. درعشق زمان چنين نقشی را به عهده ندارد. عاشق ومعشوق تازمانی که باهم اند گذشت زمان را احساس نمی کنند. آنان تنها درلحظه ی جدايی است که متوجه عامل زمان می شوند. عشق “بلبل است، چکاوک نيست.”

سکس وعشق آنقدر از يکديگر متقاوتند که به دو حوزه متمايزتحقيق علمی تعلق دارند. سکس را درقلمرو بيوشيمی وفيزيولژی بررسی می کنند وعشق را در حوزه روانشناسی عواطف انسانی. سکس يک ميل است وعشق يک خواسته.

با وجود همه ی اين حرف ها آيا عشق يک احساس نيست؟ آری هست. ولی آيا شورواحساس انسانی فقط از سکس سرچشمه می گيرد؟ آيا درما انسانها احساسات ديگری به همان التهاب وبا همان نيرومندی ميل جنسی وجود ندارد؟ آيا ممکن نيست که اين احساسات با تمنيات جنسی گره بخورند؟ اين که تمام فلاسفه از افلاطون گرفته تا شوپنهاوروکليه ی روانشناسان از اسپنسر تا هيولاک اليس وفرويد اعلام داشته اند که عشق منشاء وماهيتش را درسکس دارد، سکس وعشق را دريک رده قرارنمی دهد. درستی ونادرستی ديدگاه های فوق بايستی با توجه به ديگر عوامل مورد ارزيابی وآزمايش قرارگيرد.

گفتن اينکه که عشق همان سکس که با انگيزه منع محدود شده است نوعی فراراز تحليل ژرف شناسانه ی مسأله است. عشق آئينه ی تيره ی سکس نيست. عشق درجوهرخود جنبه ی جنسی ندارد. سکس وعشق از محرک ارگانيک واحدی برنمی خيزند. عشق می تواند قبل از وجود ميل جنسی به ديگری نسبت به اووجود داشته باشد. عشق می تواند سکس را تحت الشعاع قرار دهد وحتی آنرا به حاشيه براند. زن وشوهرهای پيری وجود دارند که ميل جنسی درآنها فروکش کرده است، ليکن هنوزعاشقانه يکديگررا می پرستند. موارد ديگری ديده شده است که کسی ازهمسرش توقع ارضای جنسی نداشته ولی رابطه ی عاشقانه شان ادامه يافته است. مواردی نيزهست که ميل جنسی فعال است، ليکن عشق مدتهاست که ازميانه رفته است. اگر عشق سکسی بود که انگيزه منع آنرا محدود کرده بود دراينصورت وجود آن دربين مردان وزنانی که با چنين منعی سروکارندارند حتی قابل تصورهم نبود – آنان که خواسته جنسی خودرا درکمال عشرت طلبی ارضاء می سازند. اگرچنين بود با فروکش کردن ميل جنسی ديگر عشقی وجود نداشت. وچرا بايد علاوه بر تمنای يک زندگی کامل ورضايت بخش جنسی درزندگی آدمی آرزوی ريشه داری برای عشق نيزجلوه گری کند؟ اگر عشق نوعی سکس است که درمراحل تحولی خود دستخوش تغييرشده است، چگونه تمايل به عشق ورزيدن پس از فروکش کردن يا ارضاء غريزه ی عادی یا انجرافی جنسی به حيات خود ادامه می دهد؟ اوج ارضای ميل جنسی احساس خوشی جسمی است. اوج عشق سعادت جاودانه است.

 

ارسال پیام

Required fields are marked *