ریشه های جبٌاریت در جامعه ی ایران
جامعه ی ایرانی ازدیربازتاکنون ازنوعی جبٌاریت ریشه ای رنج برده است. تا به امروز نه تغییرحکومت ها این جبٌاریت را ازبین برده است ونه حتی دگرگونی کل نظام سیاسی. مردم ستمدیده ی ایران همواره اسیرچنگال خونین دیکتاتورهای تک سالار، خود محور بین و بی مرام بوده اند: چه شاه وچه خمنیی. اینکه کدام کمترمستبد بوده اند درکل موضوع ازاهمیت چندانی برخوردارنیست. مسئله ی مهم این است که درهیچ یک ازاین رژیم ها، قدرت سیاسی از پائین به بالا تفویض نشده ودرنیتجه مردم نه قدرت داشته اند ونه تقریبا صدائی. تحت شرایط کنونی فرهنگی ـ سیاسی بنظرنمی رسد تغییررژیم بتواند برای مردم آزادی ودموکراسی را به ارمغان آورد. هدف ازاین نوشتاربررسی اجمالی ریشه های شقاوت واستبداد درجامعه ی ایرانی وارائه راهکارهایی برای آینده است.
شیوه ی تولید آسیایی و استبداد شرقی
ازاوایل دهه ۱۸۵۰ کارل مارکس ازشیوه ی تولید ویژه ای سخن گفت که علاوه برشیوه های برده داری وفئودالی٬ و متمایزازآنها٬ بربخش های بسیاری ازجامعه ی بشری (هند٬ مصر٬ ایران٬ چین ونظایرآنها) حاکم بوده است. خصوصیات جوامعی که شیوه ی تولید آسیایی برآنها حاکم بوده به قرارذیل ترسیم شده است:
۱ـ این جوامع با کم آبی مشخص شده اند. مشکل آب وتقسیم همواره ضرورت دوام وبقای جامعه را تشکیل داده است.
۲ـ مالکیت خصوصی زمین وجود نداشته وزمین کلاً به دولت تعلق داشته است.
۳ـ طرح های بزرگ زیربنایی مانند راهسازی وشبکه های آبیاری توسط دولت انجام می پذیرفته است.
۴ـ دراین جوامع نظام برده داری دررابطه با کشت وسیع زمین بوجود نیامده است ویا حداقل نقش مسلط نداشته است.
۵ـ کشاورزان اغلب به صورت اشتراکی درجوامع روستایی زندگی می کرده وبه شکل جمعی به دولت بهره ی مالکانه ومالیات می پرداخته اند.
۶ـ دولت با کنترل زمین٬ منابع آب٬ تقسیم آب واجرای طرح های عظیم به عنوان کارفرمای کل درجامعه قد علم می کند وقدرت مطلق می یابد.
۶ـ برخلاف جوامع غربی که طیقه ی مسلط دولت را کنترل می کرده است٬ دراین جوامع این دولت است که نقش مستقل وفراطبقاتی پیدا می کند و طبقات مسلط را کنترل می کند.
۷ـ دولت به عنوان ارباب بلامنازع طییعت٬ نقش خدای گونه پیدا می کند به نوعی که یا خدا می شود ویا نماینده ی خدا برروی زمین. خدا درجوامع شرقی تجسمی است ازیک دولت مستید که همه جا حضوردارد وازقدرت مطلق برخورداراست. چنین دولتی توسط گروهی ازروحانیون ونظامیون سرسپرده حمایت می شود. دادن لقب «خداوند» به شاه وضرب المثل «شاه سایه ی خداست» نمودارنقش آسمانی دولت است٬ همچنین شعرمعروف فردوسی: چه فرمان یزدان چه فرمان شاه/ که یزدان خدا هست وپادشاه.
۸ـ جوامع شرقی محکوم به سکون اند ومردم محلی ازاعراب ندارند.
مارکس هرگزتحلیل عمیق وهمه جانبه ای ازجوامع شرقی ارائه نداد. اودرنامه ای که به انقلابی روسی میخائیلوفسکی می نویسد اعلام می دارد که تحقیقات او فقط درمورد شرق است. او با رشد جنبش های انقلابی درروسیه٬ درسال های واپسین عمرخود تغییراتی درنظرات خود بوجود می آورد ودرنامه ای به یکی ازمردم گرایان روسیه خاطرنشان می سازد که روسیه که زمانی سنگرارتجاع دراروپا محسوب می شده است، امروز بصورت سنگرانقلاب درآمده است. درزمان استالین٬ برخی از محققین روس تحقیق درمورد جوامع آسیایی واستبداد شرقی را ازسرمی گیرندکه متاسفانه کارشان فارغ از فضل فروشی ولفاظی نیست. طی سالیان بعد محققین غیرمارکسیست نیزدراین رابطه دست به یک رشته تحقیق می زنند که هیچ کدام ازآنها جامع ومانع نیست. ازآنجا نظریه ی شیوه تولید آسیایی به تنوع جوامع آسیایی وغیرآسیایی که با مشکل کم آبی واقتدارهمه جانبه ی دولت روبرو بوده اند پاسخ نمی گوید٬ این دیدگاه امروزچندان طرفدارندارد. تاکید بیش ازحد به استبداد شرقی می تواند به نژاد پرستی وبدبینی نسبت به جوامع شرق منجرشود وبه این نظردامن زند که شرق ازنظرساختاری استبداد زده است وهرگونه تلاش برای دست یابی به آزادی و استفراردموکراسی دراین جوامع مانند کوبیدن آب درهاون است.
امپراطوری و امپراطور
مشهوراست که امپراطوری را نخستین بار ایرانیان بوجود آورده اند. اصطلاح امپراطوری برای بیان یک دولت مقتدربکارمی رود که اقوام وملیت های متعددی را به زور (واغلب بدنبال لشکرکشی های متعدد جهانگشایانه) به زیرپرچم خود درآورده است. درامپراطوری ها معمولاً یک قوم است که بردیگراقوام تسلط دارد. عدم تجانس اقوام وملیت های تشکیل دهنده ی امپراطوری٬ منافع متضاد آنان وتمایل شان به گریزازمرکزمستلزم ایجاد نظام دقیق جاسوسی٬ ایجاد رعب ووحشت٬ ترس ازامپراطور٬ تفتیش عقاید وسرکوب وحشیانه است.
اگربه تاریخ ایران نظری حتی کوتاه بیفکنیم به آسانی درمی یابیم که امپراطوری ها درایران نقش مهمی را دردوام وبقای جبٌاریت ایفا کرده ند. ایرانیان همواره توسط امپراطوری های خودی وغیرخودی سرکوب شده اند وصدایشان خقه شده است. ازلوحه ی «حقوق بشر» کورش که بگذریم (که آنهم نمی دانیم آیا سندی مخلصانه برای ترویج حداقل انسانی ویا ابزاری دیپلماتیک برای ادامه ی تسلط بردیگراقوام)٬ امپراطوری هخامنشی یک امپراطوری نظامی است که به سبب خصلت سرکوب گرایانه اش کمترین اهمیت برای رشد علم وفلسفه قائل نیست. می گویند داریوش جاسوسانی به ساتراپ های تحت سیطره اش می فرستاد که آنان چشم وگوش پادشاه می خواندند. او که خود با تقلب به امپراطوری رسیده بود٬ دستورداد پوست یکی از قضات که مخالف میلش قضاوت کرده بود بکنند وسپس پسرقاضی معدوم را مجبورساخت که برپوست پدربنشیند وبه قضاوت بپردازد. این درزمانی بودکه دریونان اندیشه های فلسفی تکوین می یافت. متاسفانه به سبب خصلت نظامی گری امپراطوری هخامنشی درایران چیزی مشابه شهرـ دولت یونانی پدیدارنشد واگرشد ما خبرنداریم چراکه تاریخ مارا دیگران نوشته اند. تاریخ نویسانی که برای تحول ونطورتمدن بشری دل سوزانیده اند ازاینکه خشایارشا درجنگ با یونان شکست خورد ابرازشادی می کنند وبرآنند که پیروزی وی رشد دانش٬ هنروفلسفه را متوقف می ساخت.
عدم ارتباط با مردم٬ جبٌاریت مطلق٬ سرکوبگری وفساد باعث شکست ایرانیان ازاسکندرمقدونی ورفتن زیرسلطه یک امپراطوری بیگانه شد. اسکندروجانشینانش هزاران برده ازایران و مناطق تحت سلطه به یونان فرستادند وسیاست سرکوب را ادامه دادند. دراین دوران اگرچه فرهنگ یونانی ـ رومی با فرهنگ شرق پیوند خورد وازدوج زنان شرقی با سربازان یونانی مجازشناخته شد٬ لیکن امپراطوری جدید (سلوکیان) کمترتوجهی به رشد علم وفرهنگ نشان دادند. می گویند اشکانیان قومی عدالت پروربوده اند٬ لیکن متاسفانه ازآنان خبرچندانی نداریم.
امپراطوری ساسانی با توطئه وخونریزی متولد شد ومفتضحانه توسط مسلمانان بادیه نشین منقرض گردید. ساسانیان نوعی جامعه ی بسته و نظام کاستی راایجاد کردند که حرکت ازکاستی به کاست دیگرمجازات مرگ داشت. مشهوراست که یکی ازکشاورزان که خدمت بزرگی برای خسرو انوشیروان انجام داده بود ازاوخواهش کرد که اجازه دهد فرزندش به تحصیل اشتغال ورزد. انوشیروان این درخواست را بخاطرآنکه نظام اجتماعی جامعه را بهم می زند، قاطعانه رد کرد. همین انوشیروان بود که به کمک روحانیون زرتشتی (متحدان اصلی دولت) ومطران های مسیحی بیش ازده هزارمزدکی را زنده به گورکرد. زمانی که یکی ازدبیران درجلسه ای همگانی ازاوخواست که ازبارمالیات رعیت اندکی بکاهد دستورداد آنقدردواتش را برسرش بکوبند که بمیرد. می گویند انوشیروان درسال های پایانی عمرخود زنجیری بزرک ازکاخ به بیرون کشید که هرکس شکایتی دارد آنرا به حرکت درآورد. بیدادگری های پی درپی جبٌارزمان چنان مردم را وحشت زده کرده بود که هیچ کس جرات نکرد به زنجیرنزدیک شود. سرانجام خرگازری که صاحبش آنرا رها ساخته بود احتمالا برای خاراندن بدن٬ خودرا به زنجیرمی مالد. انوشیروان گازر را مجبور می کند که ازخرپیرنگهداری کند وازتاریخ رسمی لقب عادل می گیرد. احمد بیرشک دراین رابطه چه نیکوسروده است:
عدل نوشروانیش باورنبود
آن خربیچاره گرخود خرنبود
جبٌاریت وفساد امپراطوری های ایران ورم وجنگ های پیاپی وفرساینده بین این دو باعث انقراض هردو امپراطوری وسلطه ی مسلمانان می گردد. مسلمانان فاتح به تقلید ازایرانیان ورومیان خود به تشکیل امپراطوری دست می زنند که جبنه ی روحانی ومطلق دارد ودرآن امپراطور (خلیفه ی مسلمین) نماینده ی خداست. این تنها امویان نبودند که سیاست برتری عرب ازعجم وسرکوب شدید اقوام تحت سلطه را تعقیب می کردند٬ عباسیان نیز همواره سیاستی شدیداْ سرکوبگرایانه را تعقیب می کردند.مشهوراست که سفاح سرسلسله ی عباسیان کله منازه می ساخت٬ برفرازاجساد مرده ونیم زنده مخالفین فرشی می گسترد وبا لذت تمام می خورد ومی نوشید.
طی سالیان بعد امپراطوری های غزنوی٬ سلجوقی٬ مغول وتیموری ایران را صحنه ی تاخت وتازوقتل وغارت خود قرارمی دهند که درباره ی هریک ازآنها کتاب ها نوشته شده است. دراینجا همین قدربسنده کنیم که به عنوان مثال لشکریان مغول شهرآباد وبا فرهنگ نیشابوررا با متجاوزازیک میلیون سکنه اش زیروروکردند. آنان چنان ازکشته پشته ساختند که تا دوازده روز اجساد را می شمردند. تیمورپس ازغلبه برشهرهایی که مقاومت می کردند٬ بردروازه های شهرکله منازه می ساخت. دراصفهان هشتاد هزارنفررا سربرید وبرسگ وگربه هم رحم نیاورد. برخی برآنند که به علت ستم تاریخی که برمردم اصفهان رفته است٬ آهنگ صدایشان بی شباهت به ضجه نیست.
می توان گفت که تنها امپراطوری ایرانی که پس از اسلام تشکیل شد، امپراطوری صفوی بود. ازبنیان گذاراین امپراطوری شاه اسماعیل صفوی بگوییم که دستورداد لشکریانش گوشت شیبک خان ازبک راکه درجنگ کشته شده بود خام خام بخورند. اودرتلاش برای جا انداختن مذهب شیعه دستورداد دراردبیل بسیاری ازپیروان اهل سنت را زنده درآتش بسوزانند. شاه عباس اول پدررا ازسلطنت خلع کردو پسران وبرادران خودرا کشت . او حتی به اسرای جنگی رحم نمی کرد وگاه می شد که شخصاٌ آنان را گردن می زد. اودردربارخود پانصد جلاد داشت که دربین آنان دونفرچیگین (گوشت خام خوار) انجام وظیفه می کرد. شاه عباس درپاسخ به یک شورش مردمی درگیلان٬ رئیس جلادان احمد آقا میرغضب را به این منظقه فرستاد واو به مدت یک سال مردم را قتل عام کرد.
سنت قتل و غارت
می دانیم که تاریخ پرنشیب وفرازایران صحنه ی لشکرکشی های هولناکی است که هم ازجانب پادشاهان ایرانی علیه جنبش های مردمی ودیگراقوام صورت پذیرفته وهم توسط اقوام غیرایرانی علیه ایرانیان. این لشکرکشی های چه به پیروزی منجر می شده وچه شکست، نتیجه اش رشد نظامی گری٬ فقرعمومی٬ خفه کردن مردم وتقویت سنت های قتل وغارت بوده است.
شقاوت های هولناک دولتی دراغلب موارد درمتن جامعه به نمایش گذاشته می شد تا هم موجب «عبرت» همگان شود وهم قدرت بلامنازع شاهان وحکام را مورد تاکید قراردهد. آنگاه که کشتارتوجیه مذهبی پیدا می کرد مردم عادی نیزدرجنایت شرکت داده می شدند. قتل فجیع خواجه رشیدالدین فضل الله وزیر، مورخ وپزشک یهودی الاصل عصرمغول نمونه ی تاریخی این درگیری است. اورا درسال ۶۹۶ خورشیدی همراه با پسر۱۶ ساله اش بطرزفجیعی به دستورسلطان ابوسعید مغول به قتل رسانیدند وسپس تمام اعضای خانواده وحتی بستگان دورش را قتل عام کردند. مدت ها سراودرشهردست به دست می گشت و به عنوان کلٌه ی یهودی مورد طعن ولعن قرارمی گرفت. حدود صد سال بعد میرانشاه تیموری استخوان های خواجه را ازگوربیرون کشید ودرقبرستان یهودیان دفن کرد.
برخی ازاوقات خشونت ونامردمی به جایی می رسیده که برای دفع آن چاره ای جزاعمال خشونت وجود نداشته است. به عنوان مثال یکی ازپادشاهان صفوی بنام شاه صفی جنون آدم کشی داشته وبا کوچکترین بهانه ای بی گناهان به فجیع ترین شکل ممکن به قتل می رسانیده است. به دستوراوست که امیروارسته٬ سخاوتمند٬ هنرپرور وحامی پرشورعمران وآبادی کشورامامقلی خان را همراه با هردوپسرش سرمی برند وخانواده اش را نابود می سازند. او به دست خود وزیر خویش را با بی رحمی می کشد. شاه صفی جنون آدم کشی را به جایی می کشاند که زنان حرمسرایش به اتفاق آرا تصمیم می گیرند اورا مسموم سازند. یکی ازکنیزان تازه وارد٬ به شاه خبرمی دهد. شاه صفی همان شب دستورمی دهد درباغ حرمسرا چاهی حفرکنند. آنگاه تمامی زنان را فرا می خواند٬ ازجمله مادرولیعهدش (درحدود بیست زن) وهمه را به چاه می اندازد وحکم می کند که چاه را ازخاک پرکنند. کارشقاوت درعصرصفوی بجایی می رسد که فرهنگ مرگ وسکون بربافت بافت جامعه مستولی می شود ومردم ازسایه خویش می ترسند. دراین مورد صائب تبریز٬ که درآن دوران دراصفهان می زیسته٬ چه مناسب سروده است:
چوماه عید به انگشت می نمایندش
لبی به خنده اگردرجهان گشاده شود
نادرشاه افشاردرآغازیک جنبش رهایی بخش را سامان می دهد وتلاش می ورزد دین راازسیاست جدا کند٬ لیکن پس ازآنکه جای پای خودرا محکم می کند به منجلاب غارتگری٬ ستم واستبداد درمی غلطد. اوپس ازغلبه برهند دردهلی دستورقتل عام همگانی صادرمی کند، درایران فرزند خودرضا قلی میرزا را کوروخانه نشین می سازد وچنان نسبت به عارف وعامی بدبین می شود که کله مناره ها می سازد. جنون آدم کشی وی بجایی می رسد که سرداران نزدیکش اورا درنزدیکی قوچان به قتل می رسانند که پس ازآن این ضرب المثل رایج می گردد: «نادربه درک شد!»
آقا محمد شاه قاجار٬ که خود دست پرورده ی کریم خان زند است٬ به وحشیانه ترین شکل ممکن خاندان زندیه رابرمی اندازد. او درکرمان هزاران مردرا کورمی کند وهزاران زن را پستان می برد. معروف است که وی پانصد اسیررا گردن می زند ودویست وپنجاه اسیررا پیاده به سوی بم می فرستد درحالی که هریک ازاسرا دوسربریده برگردن دارند. حاکم بم به محض رسیدن اسرا به دستورشاه همه را سرمی برد. اوکه خوددرجوانی توسط دشمنانش اخته شده بود٬ بسیاری از مخالفان خویش را اخته کرد. درچنین جٌوی٬ سنگدلی وجهل دستگاه حاکم چون بختک روی جامعه می افتد و هیچ جایی برای شکوفایی علم وهنرباقی نمی گذارد. جانی خان قشقایی شعرذیل را درذمٌ آقامحمد خان سرود وبلای آوارگی تا پایان عمررا نصیب خویش ساخت:
نه فهم که وصف عالیت کنم
نه ذوق که شعرحالیت کنم
نه ریش که ریشخندت سازم
نه خایه که خایه مالیت کنم
فتحعلی شاه قاجار٬ جانشین آقامحمد خان٬ به نوعی دیگرجبٌاریت عموی خودکامه ی خودرا ادامه داد. به دستوراو (واحتمالاً بنا به وصیت آقا محمدخان) صدراعظم مملکت میرزا ابراهیم خان کلانتررا کشتند وخانواده اش را نابود ساختند.
ناصرالدین شاه به مدت پنجاه سال با خودکامگی تمام سلطنت کرد. اودراوایل سلطنت توسط امیرکبیرجنبش باب را به خاک وخون کشید وسپس امیرکبیررا مقتول ساخت. اودرتمام مدت سلطنت سانسورشدید اندیشه را برقرارساخت وهرگونه نوآوری فکری را درنظفه خفه کرد. معروف است که اودستورداد زبان باغبانی که دررابطه با پرسش ملوکانه درباره ی زیبایی یک گل کلمه قانون ازدهانش جاری شده بود ببرند.
سوگمندانه جبٌاریت چنان ریشه های عمیقی درجامعه دارد که حتی جنبش مشروطیت نیزقادربه پایان بخشیدن به آن نیست. مستبد بی مرامی مانند عین الدوله٬ که دشمن قسم خورده ی مشروطه خواهان است٬ پس ازاستقرارمشروطه صدراعظم رژیم مشروطه می شود. محمدعلی شاه مجلس را به توپ می بندند و رضا شاه هرنوع جنبش روشنگرانه را زیرچکمه های نظامی خود سرکوب می کند. این سیاست درزمان محمدرضا شاه توسط ارتش٬ پلیس وساواک به شدت ادامه یابد ونظام جمهوری اسلامی گوی سبقت را درشکنجه وکشتاروستم ونامردمی از رژیم شاهنشاهی می رباید.
خصلت ایلی و فئودالی جامعه
جامعه ی ایران تاریخاً جامعه ای است ایلی وعشیرتی. ایل ها یا مانند ایل بختیاری نیای مشترک دارند ویا مثل ایل قشقائی ازتیره های مختلف تشکیل شده اند. آزادی فردی واجتماعی٬ دموکراسی وحق شهروندی با جوامع ایلی درتضاد است. وفاداری بی چون وچرا به خان یا رئیس ایل همواره احساس تعلق به قدرت مرکزی را تحت الشعاع قرارداده است. رئیس ایل همواره ازقدرت مطلقه وگاهاً خدای گونه برخورداربوده است. ایل ها بخاطرحفظ هویت وتوسعه ی قلمروخود همواره مسلح بوده وبا یکدیگردرحال جنگ وجدال. آمادگی دائم برای کوچ همواره نظمی آهنین درزندگی ایلات برقرارساخته وآنها را درحالت نوعی آمادگی جنگی قرار داده است تا جائی که ایل شکل یک اردوگاه بزرگ شبه نظامی را بخود گرفته است. ایلات٬ گاه وبیگاه وبرخاً٬ به راه زنی٬ قتل وغارت وآدم ربایی علیه شهرنشینان دست یازیده اند.
دردرازنای تاریخ ایران هرزمان ایلی ازنظراقتصادی وقابلیت نظامی قدرت یافته٬ ضمن کاربرد قهروخشونت٬ بردیگرایل ها مسلط شده تاجایی که رئیس یا قدرت مداری ازایل تاج پادشاهی ایران را برسرنهاده است. رضا شاه با مشت های آهنین بسیاری ازایل ها را اسکان داد ورهبران عشایررا شدیداْ سرکوب ساخت ویا تحت کنترل دولت مرکزی درآورد. با وجود تضعیف ایل وایل نشینی به سبب توسعه ی صنعت وشهرنشینی٬ فرهنگ ایلی تا به امروزدرجامعه حفظ شده وبه عنوان بستری برای جبٌاریت وستمگری عمل کرده است.
اسلام
ایران درقرن هفتم میلادی به تسخیر مسلمانان درآمد وبه زور و گاه بی زور مسلمان شد. حتی اقوام بیانگرد که دیدی از اسلام و مذهب نداشتند به تدریج تحت تاثیرجوٌ حاکم به اسلام گرویدند. اسلام را نباید تنها به عنوان یک سیستم اعتقادی درنظرآورد٬ بلکه نوعی حاکمیت مطلق سیاسی است. ازنظراسلام دولت قبل ازجامعه٬ درحاکمیت الهی٬ بوجود آمده است وتمام آحاد جهان اسلام درزیرپرچم یک خدامتحد است: خدایی داناو قادرمطلق که همه جا حاضراست وهمه را کنترل می کند. اسلام دنیا را به دوبخش دارالحرب (جهان جنگ یا دنیای کفار) ودارالاسلام (جهان صلح یا دنیای مسلمانان) تقسیم می کند. تنها رابطه بین این دوجهان جنگ است. غیرمسلمانان یا باید به زورمسلمان شوند ویا با پرداخت مالیاتی بنام جزیه تحت تسلط جهان اسلام درآیند. اسلام با برقراری یک سیستم دقیق رفتاری درخصوصی ترین جنبه های زندگی مسلمانان دخالت می کند. یک فرد مسلمان (جه شیعه وچه سنٌی) ملزم به رعایت قوانین یا شریعت اسلامی است. عدم رعایت موازین شریعت نه تنها گناه محسوب می شود٬ بلکه دخالت مقامات اسلامی واجرای مجازات های تعیین شده درقرآن وحدیث (مجازات حدٌ یا کفاره) را ضروری می سازد.
صفویان شیعی گری را به زورشمشیربه عنوان مذهب رسمی ایران جا می اندازند. اتحاد بین شیخ وشاه صدای انسان های روشنی جو را درگلو خفه می سازد. فقه شیعه یکه تازمی شود ومانند جامعه اروپا دردوران قرون وسطی فلسفه درخدمت مذهب قرارمی گیر د. حتی فرد اندیش روزی مانند ملاصدرای شیرازی چنان اسیرمذهب است که خودرا متاله یا فیلسوف الهی می خواند. این روند متاسفانه طی سالیان بعد به شیوه های مختلف ادامه می یابد.
باوجود همه این حرف ها بنظرمن اشتباه خواهد بوداگرما تمامیت خواهی اسلامی ونوع شیعی گری آن را به تنهایی عامل شقاوت وجباریت درجامعه ی ایرانی بدانیم. ضمن یک مقایسه ی ساده می توان گفت که شقاوت ریشه های عمیق درسنت های دیرینه ی دین بهود دارد. لیکن آیین یهود درطی سالیان درازبا توجه به شرایط زمانی ومکانی به تدریج خودرا اصلاح کرده است تا جایی که امروزحتی متعصب ترین خاخامان سنگساررا تجویزنمی کنند. درمورد اسلام وشیعه نیزموضوع اساسی تفسیروقرائت ازدین است وشیوه ی پیاده کردن آن. مثلی است مشهورکه:
نه هرکس شد مسلمان می توان گفتش که سلمان شد
دراول بایدش سلمان شد وآنگه مسلمان شد
دراین رابطه یک سلسله پرسش اساسی مطرح است: آیااساساْ اسلام با توجه به ويژگی هایش رفرم پذیراست؟ آیا قدرت همه جانبه ودیرپای روحانیان جزم اندیش مسلمان اجازه ی اصلاحات دموکراتیک وحقوق بشری دراسلام را می دهد؟ آیا فرهنگ مذهبی جامعه اصلاحات دینی را پذیراست؟ آیا هرکوششی دراین راستا مانند کوشش های پیشین خود به خاک وخون کشیده نخواهد شد؟ من این پرسش ها را به عنوان پرسش های بازوبه عنوان خوراکی برای اندیشیدن فراترباقی می گذارم.
استعمار
جامعه شناسان٬ سیاستمداران ومحققین کشورهایی که ازاستعماروروابط نیمه مستعمره رنج برده اند٬ غالباْ استعماررا عامل اصلی شقاوت٬ جباریت وکلیه ی فلاکت های اجتماعی قلمداد می کنند وبراین فرضیه پافشاری می کندد که به قول دکترمنصورفرهنگ «ریشه ی استبداد دیرینه ی جامعه ی ما درخارج ازمرزهای کشورآبیاری می شود.» درست است که هدف ازاستعماربهره کشی وغارت جامعه ی استعمارزده است که بدون اعمال زورمیسرنیست٬ لیکن استعماررا نمی توان عاری ازهرمزیتی دانست. به عنوان مثال قدرت استعمارگربخاطرتسهیل غارت منابع طبیعی جامعه تحت استعمارخود مجبوربه پیاده کردن یک سلسله طرح های عمرانی وزیربنایی وایجاد یک نظام سیاسی بومی مشابه نظام موجود درکشورمادراست. به عنوان مثال استعماربرینانیا به ایجاد سیستم پارلمانی درمستعمراتی مانند هند ونیجریه مدد رسانید.
مشکل جامعه ایران این است که درتاریخ مدرن خویش به سبب منافع متضاد ورقابت روسیه درشمال وانگلیس درجنوب هرگزبصورت یک سرزمین مستمره درنیامد. ویژگی نیمه مستعمره بودن ایران را می توان به روشنی ازمفاد قرارداد سن پطرزبورگ که درسال ۱۹۰۷ بین انگلیس وروسیه منعقد شد مشاهده کــــرد. براساس این قرارداد ایران به مناطق تحت نفود روسیه وانگلیس تقسیم شد. جنوب به عنوان منطقه ی تحت نفوذ انگیس وشمال به عنوان منطقه تحت نفوذ روسیه مشخص شد ومناطق مرکزی ایران به عنوان منطقه ی بی طرف به رسمیت شناخته شد. این قرارداد باعث شد که تا اواسط جنگ اول جهانی هردوابرقدرت دوران، جنوب وشمال ایران را مورد تهاجم حتی اشعال نظامی قراردهند. نیمه مستعمره بودن ایران باعث شد که جامعه تمام زیان های مرگباراستعماررا به جان بخرد بدون اینکه ازمزایای احتمالی آن برخوردارشود. همین ویژگی نیمه استعماری بود که فوج قذاق را به جامعه ایران سرازیرساخت که درمقطعی حساس به دستورلیاخوف مجلس را درزمان محمدعلی شاه به توپ بست. هرزمان یکی ازابرقدرت ها ضعیف می شد٬ ابرقدرت دیگرتمام ایران را صحنه ی تاخت وتازخود قرارمی داد. مثلاْ به دنبال سقوط روسیه تزاری ودرگیری دولت جدید سوسیالیستی درمسایل داخلی والغای قراردادهای استعماری علیه ایران٬ دولت انگلیس با وثوق الدوله نخست وزیروقت قرارداد ۱۹۱۹ را امضاء کرد که برطبق آن کلیه امورکشوری ولشکری ایران توسط مستشاران انگلیسی اداره می شد. درچنین نظام نیمه استعماری ملٌت نه مفهومی داشت ونه کوچکترین قدرت وصدایی. نمایندگان مجلس طی دهه های متمادی سرسپرده ی روس وانگلیس بودند.
اقتصاد سیاسی نفت
ایران تاریخا نه یک کشورفقیربلکه یک کشورثروتمند فقیربوده است. ثروت طبیعی ایران باعث غارت قدرت های استعماری وامپریالیستی ازیکطرف وچپاول قدرت حاکم ی داخلی ازطرف دیگرشده است. حاصل این دوفقروفلاکت عمومی بوده است. شعری است مشهورکه:
سیاه روزترازخود ندیده ام دگری
که محفل دگران روشن ازچراغ من است
امتیازنفت جنوب ایران درسال ۱۹۰۱توسط مظفرالدین شاه به یک تاجر انگلیسی بنام ویلیام ناکس دارسی داده شد. دارسی این امتیازرا فروخت ودرنهایت پای شرکت نفت انگیس را به ایران بازکرد. ایران نخستین کشور خاورمیانه است که درآن نفت استخراج شد (سال ۱۹۰۸ درمسجد سلیمان). اقتصاد نفت همواره تحولات سیاسی ایران را تحت تاثیرخود قرارداده است اگرچه درتوسعه ی اقتصادی ایران نقش کلیدی نداشته است. دلیل این امرهم این بوده که اولا دردهه های نخستین درآمد ایران ازنفت آنجنان اندک بود که مالیات بردرامدی که شرکت نفت بریتانیا ازاستخراج نفت ایران به دولت این کشورمی پرداخت ازحق الامتیازپرداختی به ایران بیشتربود. دوما نفت به صورت خام استخراج می شد ودرخارج بصورت نفت تصفیه شده درمی آمد وبه صدها محصول دیگرتبدیل می گردید. به عبارت دیگرتوسعه ی اقتصادی حاصل از نفت همواره به خارج منتقل شده است. با گذشت زمان که به علت تولید بیشتردرآمد نفتی ایران افزایش یافت٬ این افزایش درآمد٬ کل برنامه ی دولت را تغییرداد واقتصاد ایران را بصورت یک اقتصاد تک پایه ی متکی به نفت درآورد.
دررابطه با حفظ وتداوام منافع نفتی خود درایران بود که دولت بریتانیا به ترفندها ونیرنگ های سیاسی آشکارونهان بسیاری دست زد که حاصل همه ی این ها سترون کردن توده های مردم وگرفتن قدرت سیاسی ازآنان بود. یکی ازاین فرفندها ایجاد وتقویت جامعه ی فراماسونری درایران بود که تقریبا کلیه دولتمردان ایران را زیرپرچم خود درآورد. دردوران جنگ جهانی دوم٬ نخست وزیروسیاستمدارکهنه کاربریتانیا چرچیل قبل ازهرچیزتلاش می کرد که جریان نفت ایران به عنوان به حرکت درآورنده ی ماشین جنگی بریتانیا قطع نشود. این موضوع ـ همراه با عوامل دیگرـ باعث اشغال ایران وفلاکت بیش ازحد مردم دردوران اشغال شد. همین سیاست نفتی بود که رضا شاه را مجبوربه استعفا ساخت. چرچیل پس ازاندکی دست به دست کردن برای ایجاد یک جمهوری پوشالی درایران٬ سرانجام پسرارشد رضاشاه را به سلطنت رسانید. بازهمین اقتصاد تحت سلطه نفت بود که دموکراسی نوپای دوران نخست وزیری دکترمصدٌق را با شدیدترین نوع استبداد پس ارکودتا جای گزین نمود وپای کارتل بین المللی نفت را درایران بازکرد. انگلیس به عنوان قدرت مسلط امپریالیستی درایران جای خودرا به ایالات متحده ی آمریکا داد وشاه به صورت عروسک خیمه شب بازی این کشوردرآمد. فرمانداری نظامی وبعد ساواک شاخک های هولناک جاسوس وسرکوب خودرا به بافت بافت زندگی اجتماعی وسیاسی مردم ایران گسترانید وهرنوع جوانه ی آزادیخواهی را درنطفه خفه کرد.
سوگمندانه نفت همواره درآمد هنگفتی را وارد خزانه دولت های فاسد وغیرمردمی ایران ساخته است. این موضوع خود باعث اقتداردولت ها وبی اعتنایی شان به مردم وخواستگاه های مردمی بوده است. درآمدهای نفتی یا صرف خرید سلاح های مرگبارازقدرت های خارجی ورشد نظامی گری درداخل شده ویا توسط دولتمردان فاسد حیف ومیل گردیده است. دربهترین حالت درآمد های نفتی را صرف توسعه برنامه های اتمی کرده اند آنهم درکشوری که کاربرد درست سوخت فسیلی می تواند انرژی لازم را تا نسل های آینده حفظ کند. این خود باعث فقرعمومی٬ انزوای ایران ازجامعه ی جهانی وتشدید سیاست سرکوب شده است.
انتقال به شیوه ی تولید سرمایه داری
درشرایط عادی بهترین شیوه ی حکومتی برای نظام سرمایه داری دموکراسی سیاسی است که درآن دولت بارای مردم٬ طی انتخابات عمومی که درفواصل منظم انجام می پذیرد٬ تشکیل می شود. ناگفته نماند که دراین نظام ماشین انتخابات را صاحبان ثروت ودرآمد به راه می اندازند وبا پول ورسانه های تحت کنترل خود مغزها را شستشو می دهند. ازاین لحاظ دموکراسی سرمایه داری دربهترین حالت خود دموکراسی درشکل است و پلوتکراسی (حکومت دولتمندان) درمحتوی. این نوع دموکراسی نسبت به عدالت اجتماعی وتوزیع عادلانه ی درآمد درجامعه بی تقاوت است. با وجود این دموکراسی سیاسی بهترین شیوه حکومتی برای رشد جنبش های مردمی وعدالت خواهانه است.
علیرغم رشد نیروهای مولده وروابط سرمایه دارانه٬ نظام ارباب ورعیتی تا دهه ۱۳۴۰ شکل مسلط خود را درجامعه ی ایران حفظ کرد. اصلاحات ارضی ورفرم های پی آمد ش که بدان نام «انقلاب شاه وملت» دادند کوششی بود برای انتقال ایران به جامعه سرمایه داری. درآن زمان شاه طی مصاحبه ای با مجله ی «لایف» آمریکا صراحتا اعلام داشت که برای جلوگیری از وقوع انقلابی از پاپپن باید به انقلابی ازبالا دست یازید. وچنین شد. اصلاحات ازبالا باعث شد که جامعه ایران٬ علیرغم به حاشیه راندن اربابان زمین دار٬ کلیه ی روبناهای فرهنگی وسیاسی دوران فـئودالی ازجمله شیوه ی مستیدانه ی حکومتی را حفظ کند. اصلاحات ارضی با پشتیانی قدرت های امپریالیستی ـ بویژه دولت کندی ـ انجام پذیرفت. سرمایه داری ایران درآن زمان ـ وتا پایان دوران زمامداری شاه ـ بصورت نوعی سرمایه داری پیرامونی وابسته به مرکزـ باقی ماند. این نوع سرمایه داری نه تنها درایران بلکه تقریبا درکلیه دول وابسته به امپریالیسم حکومت های پوشالی وسوبکوبگررا می طلبد. رژیم جمهوری اسلامی٬ برخلاف شعارهای برابری خواهانه ی اولیه خود٬ به استقرارنوعی سرمایه داری آخوندی وبه شدت انگلی تحت نفوذ سپاه پاسداران کمک کرد. نتیجه اینکه جباریت بیش ارپیش تقویت یافت وامروزبه کثیف ترین وهولناک ترین شکل تاریخی اش تقدیس شده و به حیات خود ادامه می دهد.
زن ستیزی
زنان ایران در دوران باستان از موقعیتی ممتاز برخوردار بودند. زنان جنگجوی آمازون به احتمال قوی در فلات ایران جای داشتند. این گروه از زنان سلحشور مردان را در جمع خود راه نمی دادند و از فراز زین کمان می کشیدند و با مهارت تیر اندازی می کردند. در قرن ششم قبل از میلاد، ملکه زرینه با دادگری هرچه تمامتر پادشاهی می کرد و کمر به عمران و آبادی جامعه بسته بود. در بین لشکریان خشایارشا زنان ژنرال مانند آرتمیس کم نبودند. نگرشی اجمالی به منش و کارکرد زنان شاهنامه مانند سیندخت، رودابه، تهمینه، گردآفرید، فرنگیس، جریره و گردویه ارج و احترام زنان را در ایران باستان به نمایش می گذارد.
انحصار طلبی مذهبی و تقسیم کاستی جامعه در دوران ساسانیان به فرو دستی زنان و پرده نشین شدن شان منجر شد. چند زنی در بین طبقه اشراف رواج پیدا کرد و حتی افتخار آفرین شد. مشهور است که خسرو پرویز، پادشاه ساسانی، بیش از هزار زن از اقصی نقاط جهان گرد آورده بود. مرد سالاری در دوران پس از اسلام نیز ادامه یافت و زنان را بیش از پیش به حاشیه راند. فقهای مسلمان، چه شیعه و چه سنی، زن ستیزی را با تکیه بر قوانین شریعت، به صورت قانونی و مدون در آوردند. از جمله ی این قوانین زن ستیز می توان از حجاب اجباری و جدایی زن و مرد، تابعیت بی چون و چرای زن از شوهر، ازدواج دختران در سن کودکی، انکار نیاز به آموزش دختران، تبعیض در ارث و شهادت و برخورداری از حفاظت قوانین کیفری نام برد.
نا برابری زنان و ستم تاریخی علیه نیمی از اعضای جامعه تنها ریشه در تعصب دینی و عقب افتادگی فرهنگی ندارد، بلکه عوامل اقتصادی، بویژه بهره کشی از زنان در امور خانه داری و محدود ساختن آنان به شوهر داری و بچه داری، نیز مربوط است. جباریت جنسیتی نه تنها همواره به فرهنگ مرد سالاری و تحقیر زنان دامن زده است، فرهنگ “جنس برتر” را در متن خانواده نیز پیاده کرده و به جباریت اجتماعی در طول نسل ها مدد رسانیده است. در ایران تا به امروز، حتی در سطح روشنفکری، کمتر کسی از حقوق جامعه فرا جنسیتی پشتیبانی می کند.
انحصار طلبی
در قرن نوزدهم میلادی، در روسیه ی تزاری گروهی پدیدار شدند بنام نارودنیک ها یا مردم گرایان. آنان عقیده داشتند که مردم فراتر از سرزمین اند. این دیدگاه حقوق برابر تمامی ملت ها و ملیت ها جامعه و اقلیت های دینی را در خود نهان داشت. سوگمندانه چنین دیدگاهی در ایران تاریخاً جا نیفتاده است. از نظر اینجانب ایران یک قلمرو جغرافیایی است که ملت های مختلف (آذری، کرد، ترکمن، عرب، بلوچ، لر، فارس، لک و غیره) را با خصوصیت فرهنگی و زبانی ویژه، در خود جای داده است. هیچ آمار دقیقی از پراکندگی مذهبی جامعه وجود ندارد و نمی تواند هم وجود داشته باشد. زیرا اعتقادات مذهبی بخشی از وجدان فردی آدم هاست که به سادگی بر آمارگران آشکار نمی کنند، به ویژه در شرایط جبّاریت دینی. در یک نگاه کلی می توان گفت که اکثریت جمعیت ایران مسلمان شیعه و پانزده درصدی هم اهل سنت و جماعت هستند. زرتشتیان، ارامنه، آسوریان، یهودیان، و بهائیان نیز از اقلیت های مذهبی جامعه اند. یکی از نمودهای جبّاریت در ایران در طول تاریخ انحصار طلبی قدرت های حاکم، بی اعتنایی به تنوع ملی و مذهبی جامعه و بی عدالتی نسبت به ملت های غیر فارس و اقلیت های دینی بوده است تا جایی که بارها وبارها مطالبات حق طلبانه ملت های ایرانی و اقلیت های دینی با گلوله پاسخ داده شده است و این امر به تداوم و تقویت جبّاریت در کل جامعه مدد رسانیده است.
نا بهنگامی
نابهنگامی حالتی است که پدیده ای پوسیده بخواهد خود را به یک جامعه پرتحول تحمیل کند. پدیده ای است که رسالت و ضرورت تاریخی خود را در برابر پویایی تاریخ از دست داده است. گوته، ادیب و فیلسوف آلمانی می گوید: “همه ایدئولوژی ها پژمرده می شوند، تنها چیزی که همواره شاداب می ماند درخت سرسبز زندگی است.” نابهنگامی چیزی نیست جز تحمیل ایده های مرده به زندگانی پوینده. نابهنگامی جامعه را دچار توهم، خمودگی و واپس گرایی می کند. نابهنگامی در تاریخ بشر همواره منبع جبر و فشار و شکنجه علیه توده های مردم ـ بویژه روشنفکران جامعه ـ بوده است.
جمهوری اسلامی از بدو پیدایشش تلاش کرد جزم های اسلامی هزار و چهارصد سال پیش شبه جزیره عربستان را به جامعه ی از نظر اقتصادی پیشرفته ایران قرن بیستم (و امروز قرن بیست و یکم) تحمیل کند. بارزترین نمونه ی نابهنگامی درجامعه ی ایران شیوه ی حکومتی ولایت مطلقه ی فقیه است که که هم با زیرساخت های اقتصادی ـ اجتماعی جامعه درتضاد آشتی ناپذیراست وهم با روبناهای فرهنگی آن. این شیوه آنقدرمنسوخ وپوسیده است که حتی مورد انتقاد برخی ازسردمداران رژیم نیزقرارگرفته است. قوانین اجرایی جمهوری اسلامی اعم ازمجازات وقصاص وارث وخانواده به تمامی نابهنگامی را به نمایش می گذارند. برخورد جزم گرایانه به نیمی ازجامعه (محروم ساختن زنان ازابتدایی ترین حقوق انسانی شان٬ ازدواج های زودرس وحجاب اجباری) گونه ی دیگری از نابهنگامی است. یکی از نابهنگامی هایی که سالهاست به عنوان منبع جباریت و ستم در جامعه ایران عمل کرده است اعتقاد به ظهور امام غایب و تدارک برای ظهور اوست.
در جامعه امروز ایران کهنه و نو با یکدیگر در جدالند. وارثان خمینی با در اختیار داشتن قدرت اجرایی٬ قضایی و قانون گذاری به جای تطبیق اسلام با شرایط قرن بیست و یکم، تلاش دارند قرن بیست و یکم را با اسلام منطبق سازند. نابهنگامی به باقت بافت جامعه ی ایرانی تحمیل شده است. از آنجا که نمی توان عقربه تاریخ را به عقب برگرداند، رژیم به با کاربرد دهشتبارترین انواع شقاوت وجباریت وتجهیر قشون عظیمی از عناصرانگل وسرکوبگر مانند پاسدار٬ بسیجی٬ شکنجه گر٬ زندانبان٬ تروریست وگشت های رنگ ووارنگ (ثارالله٬ جندالله٬ بقیه اللهُ٬ خواهران زینب وغیره) به انجام این کاردست یازیده است.
بی مایگی فرهنگی
فرهنگ یا «کولتور» درزبان های اروپایی ازریشه ی کاشتن می آید وعبارت است ازکلیه ی نهادها٬ اندیشه ها٬ آداب ورسوم٬ مثل ها٬ مثل ها٬ بازی ها وسرگرمی هایی که دردرازنای زمان درجامعه جای گزین شده اند. نفوذ عوامل اقتصادی٬ اجتماعی٬ سیاسی ومرامی بالا گونه ای ازفرهنگ زوررا درجامعه ی ایران چیرگی بخشیده است به نوعی که مسایل اجتماعی ـ سیاسی نه با گفتگو وتساهل بلکه با کاربرد زور حل وفصل شده اند. بالایی ها همواره از شقاوت وسرکوب به عنوان راه میان بر برای به انقیاد کشیدن توده های مردم مدد جسته اند وپاپینی ها غالبا (البته نه همیشه) با غرقه شدن درفرهنگ اطاعت وعبودیت تن به تسلیم سپرده اند. گاهی ترس ازسرکوب بیشترووحشتناکتربه فرهنگ اطاعت دامن زده است. تمکین ازبزرگترها (پدر٬ خان٬ شاه٬ ملا ونظایراینها) درتاریخ ایران ریشه ای بس دیرینه دارد تاجایی که حتی امروزکمترجایی برای سخن گفتن ازفرد وحقوق فردی باقی گذاشته است. استبداد حاکم٬ کوردلی مذهبی وجهل وبی مایگی همگانی دست به دست هم داده اند ودرزمان ها ومکان های متقاوت انسان های روشنگررا یا به قتل رسانیده ویا صدایشان را درگلو خفه کرده اند. جباریت٬
شقاوت وسرکوب های بی رحمانه درطول زمان باعث بی مایگی وبی فرهنگی جامعه شده واین بی مایگی به نوبه ی خود به رشد وتشدید جیاریت دامن زده وجامعه در نوعی طلسم و دورتسلسل باطل فروبرده است.
یکی ازویژگی های فرهنگ خاورمیانه٬ از جمله فرهنگ ایرانی٬ جنبه ی پدرسالارانه ی آن است: خدا پدر٬ شاه پدر٬ خان پدر٬ آخوند پدر ومعلم مثل پدر است واطاعت ازپدرواجب عینی است. فرهنگ پدرسالارانه به شوونیسم مردبودن دامن می زند وزنان را که نیمی ازجامعه را تشکیل می دهند از طبیعی ترین حقوق انسانی خویش محروم می سازد. این محرومیت به نوبه ی خودکل جامعه را به تیاهی وفساد می کشاند وبه جیاریت٬ سلطه گری وشقاوت ریشه دارجامعه دامن می زند. پدرسالاری نه تنها ریشه درمذهب بلکه درسنت های دیرینه ی جامعه دارد ونمونه های بارزآن را درسنت چند زنی وایجاد حرمسرا دردوران قبل ازاسلام می توان یافت. چیرگی برفرهنگ پدرسالارانه به فعالیت پی گیروبی امان روشنگرانه وتقویت دیدگاه های مربوط به حقوق بشروحقوق شهروندی دارد.
گفتار واپسین
سخن واپسین من این است که جباریت وستمگری را نباید درخارج ازمرزهای ایران ودرتوطـئه ی «اجانب» جستجوکنیم. اگربخواهیم این بلارا ازجامعه ی ایرانی ریشه کن سازیم باید به ساختارهای اقتصادی٬ اجتماعی٬ سیاسی وفرهنگی خود دردرازنای تاریخ پرنشیب وفرازاین جامعه نظرافکنیم. دراین رابطه یک پرسش اساسی باقی می ماند وآن اینکه آیا راه برون رفتی هست؟ یا ناگزیزیم سپرها را بیندازیم وبا حکیم عمرخیام نیشابوری هم ناله شویم که گفت:
ازروزنخست بودنی ها بودست
پیوسته قلم زنیک وبد فرسوده ست
ازروز ازل هرآنچه بایست ببود
غم خوردن وکوشیدن ما بیهوده است
بنظراینجانب ازدیربازتا به امروزدشمنان قسم خورده ی آزادی٬ آزادگی٬ عدالت اجتماعی وروشنگری فرهنگی درهمه جا کمین کرده اند. لیکن مخوف ترین دشمن همانا روح بدبینی وکلبی گرایی است واین دیدگاه که ما ضعیف ترازآنیم که ازدست مان کاری ساخته باشد. حقیقت این است که هرکدام ازما می توانیم وباید درحد توان ودرسنگرخویش به تحول مثبت وسازنده دامن زنیم. به قول هوارد زین تاریخ نگارمردمی معاصرآمریکایی تاریخ بشرتنها صحنه جنگ وشقاوت ها نیست٬ بلکه صحنه های بسیاری ازنوع دوستی وتلاش های مشفقانه ی انسان ها را درخود نهان دارد. تاریخ ایران نیزازاین قاعده مستثنی نیست. درست است که جنیش های مردمی٬ آزادیخواهانه وبرابری جویانه اغلب با پاشنه های آهنین جباران ستم پیشه سرکوب شده اند٬ لیکن وجود این قبیل جنبش ها واستمرارتاریخی آنها امیدبخش والهام آفرین است.
پیشترازجنبش مزدک گفتیم وبسیج مردمی آن برای ایجاد یک جامعه ی برابرومبتنی بردموکراسی اقتصادی تاجایی که بدوا پادشاه ساسانی قباد را با خود یارکرد. جنبش های آزادیخواهانه وبرابری طلبانه بی وقفه پس ازاسلام ادامه یافته اند. دراین جنبش های مردمی٬ که برخاً در
مناطقی به مدت محدود جوامع آزاد روستایی تشکیل دادند٬ نوعی دموکراسی شورایی وبعضا دموکراسی سیاسی دیده می شود. مطالعه ی جنبش هایی نظیرخرمدینان٬ جنبش های سوسیالیستی دهقانی وجنبش های صوفیانه وجنبش های بعدی (نسیمی٬ نعیمی وپسیخانی وبابیگری) رگه هایی ازاین روند رانشان می دهد. قرمطیان دربحرین به تشکیل جامعه ای برابرتوفیق یافتند که درآن همکاری وهمبستگی اجتماعی حیرت انگیزبود. این میراث های تاریخی را نباید دست کم گرفت. جامعه ی ایرانی همانند بسیاری ازجوامع بشری می تواند سدهای مستقرقرون واعصاررا درهم فروکوبد وبه سوی آزادی وروشنی راه بسپرد.
با یک نگرش اجمالی به تاریخ ایران درمی یابیم که نوک تیزحمله ی جباران بی مرام تاریخ اغلب با کاردانی وزرای ایرانی شان کند می شده است. دراین زمینه نمونه های تاریخی بسیاری وجوددارد: نقش سلمان فارسی دراستفراراسلام٬ تلاش های پی گیرابومسلم خراسانی درانقراض سلسله بنی امیه واستفراربنی عباس٬ تلاش های برمکیان دراستحکام حکومت هارون الرشید٬ نقش خواجه نظام الملک طوسی دراداره ی امپراطوری سلجوقی٬ نقش مشابه خواجه نصیرطوسی دررابطه با امپراطوری مغول وده ها نمونه ی دیگر. این خود ریشه دروجود تاریخی نوعی «خرد ایرانی» دارد که همواره دربرابرخودکامگی٬ شقاوت وجباریت قد علم کرده است.
نکته ی دیگراین که ریشه های جباریت٬ شقاوت وستم بارگی ـ بدانسان که برشمردیم ـ نه ویژه ی جامعه ی ایرانی ونه ذاتی آن است. ایران با بسیاری ازکشورها ـ ازجمله ممالک اروپایی ـ ویژگی های مشترکی داردواغلب کشورهای دموکراتیک عالم ازوادی جباریت به وادی دموکراسی وازدنیای جهل به جهان روشنی ره سپرده اند. جامعه ی غرب درطول دوران سده های میانه٬ به مدت هزارسال٬ درتاریکی ومحاق پرسه می زد. فلسفه پادو الهیات بود وپاپ با شمشیردین ازکشته پشته می ساخت. محاکم تفتیش عقاید٬ شکارزنان بی گناه به عنوان جاودگروسوزانیدن انسان های روشنگر به عنوان بدعت گذارطی سالیان دراز تا قرن هیجدم میلادی ادامه داشت. نطفه های تجدد غرب دردوران نوزایی بابازگشت به سنت های دموکراتیک یونان ورم باستان بسته شد. دراین رابطه نقش فیلسوف بزرگ شرق ابن رشد را نباید ازخاطردورداشت که ترجمه عربی اوازآثارارسطو به لاتین بازگردانیده شد وتوجه فیلسوفان غرب را به فرهنگ درخشان یونانی جلب کرد.
همان زمان که اروپا درتیرگی قرون وسطایی دست وپا می زد فلسفه مشائی خاورمیانه دراوج درخشش بود. حکیم ایرانشهری نخستین کسی است که پس از اسلام با کاربرد موثر و پیگیرانه حکمت، شریعت را به چالش طلبید. متاسفانه به سبب چیرگی تیره گرایان ما حتی نام این دانشمند بزرگ را نمی دانیم.
ابوبکر محمد زکریای رازی نه تنها در حوزه پزشکی و شیمی سرآمد روزگار بود بلکه فیلسوفی است روشنگر که ماده (هیولی) را قدیم می داند و نبوت و معاد را مردود می شمارد. ابوعلی سینا، چند قرن قبل از ولتر، بر دئیسم پای می فشارد: خدا جهان را آفرید و خود را کنار کشید، طبیعت با قانونمندی های خودش حرکت می کند. برای تحلیل و درک جهان هستی به دین نیاز نیست، باید از علم سود جست. ابن سینا درحوزه ی فسلسفه ی سیاسی تا بدانجا پیش می رود که اعلام می دارد توده های مردم حق دارند حکومت های ظالم را با قیام مسلحانه از میان بردارند. فردوسی بر ضرورت خرد ورزی تأکید دارد و خیام در رباعیات جاودانه اش خدا را به چالش می طلبد و بر پوچی ذاتی زندگی تاکید می ورزد. تنها راه مقابله بااین پوچی این است که دم را غنیمت بشماریم و در حد توان خوش باشیم. بدینسان خیام از پویندگان راه اپیکور و لوکرسیوس است که ریاضت کشی و ماتمزدگی اربابان دین را با هدونیسم (عشرت طلبی فلسفی) جایگزین می سازد. بانوی خردورز هم عصرخیام٬ مهستی گنجوی، در جستجوی خرد راهی نمی یابد جز آنکه سنت ها را بشکند از زندان خانه، که جامعه ی دین زده مردسالار برای او به عنوان یک زن ساخته است، بگریزد و در خرابات منزل گزیند. او با احساسات زنانه شعر می سراید و با احمد پسر خطیب گنجه بدون ازدواج زندگی می کند و بنیاد شریعت را مورد پرسش قرار می دهد. خطیب گنجه او را تکفیر می کند و سلطان سنجر زنجیر بر پاهای پرتوانش می افکند و او را به زندان می اندازد. مهستی، در دوران میانسالی، در جستجوی خرد نقاد تمام ایران را در می نوردد.
در قرن ششم هجری شیخ اشراق عقل سرخ را می نویسد و با تاکید بر فلسفه ی قدیم ایران، فلسفه ی خسروانی یا فلسفه ی نوررا تدوین می کند. در قرن هفتم هجری جلال الدین رومی از فلسفه وحدت وجود این عربی جانبداری می کند: خدا در تمام ذرات طبیعی جاری است؛ انسان می تواند خود به مقام خدایی برسد، بین مذاهب مختلف تفاوتی نیست. تنها عشق است که انسانها را بهم پیوند می دهد. درهمین قرن سعدی شیرازی بنی آدم را اعضای یک پیکرمی داند وبه پادشاهان اندرز می دهد که به کارخلق برسند وازبیدادگری بپرهیزند.
در قرن هشتم هجری حافظ و عبید زاکانی را مشعل به دست می یابیم که اولی هدونیسم خیامی را با رمز و راز شاعرانه زینت می بخشد و دومی الحاد فلسفی را در قالب طنز به همگان ارائه می دهد.
قرون نهم و دهم هجری شاهد ظهور نهضت های حروفی و پسیخانی و زایش انسانهای روشنگری چون عمادالدین نسیمی، فضل الله نعیمی و محمود پسیخانی است. حتی دردوران تاریک صفویه گه گاه درخشش هایی را می بینیم که شگفت انگیزند. دراین مورد به عنوان نمونه می توان از اقدسی مشهدی سخن گفت که اشعار فلسفی و ملحدانه می سرود. او را دیوانه خواندند و تکفیرش کردند. این جوان در سن 26 سالگی بطرزی مرموز می میرد. قطب الدین محمد محیی کوشکناری تلاش دارد عرفان گذشته را زنده کند و طریقت را در برابر شریعت قرار دهد و عشق را پاسداری کند.
در دوران قاجار، زنی آزاده بنام «بی بی خانم» در پاسخ شیخی که کتاب تادیب النساء را در رابطه با ضرورت کتک زدن به زنان می نویسد، اثری خردمندانه تحت عنوان «معایب الرجال» از خود بجای می گذارد. او در این اثر بر برابری زنان و مردان تاکید می ورزد.
جنبش روشنگری به مفهوم مدرن کلمه از جنبش مشروطیت آغاز می گردد. در این دوران شور و شوق و شیدایی برای اندیشیدن، آموختن، یاد دادن و روشن کردن اذهان توده های مردم حد و مرز نمی شناسد. میرزا فتحعلی آخوندزاده فیلسوف بزرگ آذربایجان سرآمد است. او از خماری قرون وسطایی جامعه شرق در رنج است و به تغییر فرهنگ مسلمانان همت گماشته است. او خرافات و جرم های مذهبی را افشا می کند و همگان را به قریتیکا (نقد خردورزانه) فرا می خواند. کتاب پرارزش «مکتوبات کمال الدوله» او پس از حدود 140 سال به تازگی در خارج از ایران منتشر شده است.
در آستانه انقلاب مشروطه، کسانی از خارج از ایران روشنگری جامعه ایرانی را در صدر برنامه های خود دارند. حاج زین العابدین مراغه ای در سیاحتنامه ابراهیم بیگ، خرافات مذهبی را در برابر خردگرایی غربی قرار می دهد و همگان را به تفکر وا می دارد. عبدالرحیم طالبوف تبریزی در کتاب احمد یا مسالک المحسنین توده های مردم بویژه جوانان را به کسب دانش مدرن تشویق می کند.
در گرماگرم نهضت مشروطه نشریه ملانصرالدین به مدیریت جلیل محمدقلی زاده و همکاری علی اکبر صابر، عظیم عظیم زاده و علی اکبر دهخدا در قفقاز منتشر می شود. جلیل محمد قلی زاده در نخستین شماره این روزنامه می نویسد ملت مسلمان بیا و خودت را در آئینه ملانصرالدین ببین! از دیگر روشنگران این عصر میرزا حبیب اصفهانی است که «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» اثر جیمز موریه را به فارسی بر می گرداند و مطالبی را به آن می افزاید که در روشنگری براستی حیرت انگیز است. میرزا آقا خان کرمانی نیز در کتاب «رضوان» شاه و شیخ، مذهب و خرافات، ریاکاری و خمودگی را با شلاق طنز فرو می کوبد. ازدیگرتلاش های روشنگرانه وآزادیخواهانه ی این دوران انتشارروزنامه ی صوراسرافیل است که سوگمندانه با اعدام میرزا جهانگیر خان شیرازی در باغشاه و کشته شدن سید جمال الدین اصفهانی درحین فرار وتبعید دهخدا به فرانسه به شکست می انجامد.
دریغ که پیوند ارتجاع دینی و استبداد سلطنتی انقلاب مشروطیت را به شکست می کشاند. فیلسوفان و روشنگران عصر مشروطه آرزوی جدایی دین از دولت را به گور می برند. شیعی گری خود را بر قانون اساسی تحمیل می کند ـ بختکی که تا به امروزخودرا برجامعه ی ایران تحمیل کرده است.
نکته واپسین اینکه سی٬ چهل٬ پنجاه سال یا حتی بیشتردرزندگی یک ملت بزرگ چیزی بحسات نمی آید. درقرنی بیست ویکمی که مازندگی می کنیم دموکراسی٬ آزادی خواهی وحقوق بشرازخواستگاه های همه ی ملت هاست واین جنبش را درتمام کشورهای جهان سوم مشاهده می کنیم. مردم ایران ـ مانند دیگرانسان ها ـ دیریازود ازاین مغاک هولناک بیرون خواهند آمد.
در جامعه امروز ایران یک جنبش عمیق حقوق سیاسی ومدنی دربین توده های مردم وجود دارد که درفرصت های مختلف چهره می نماید. باید با برقراری رابطه ی متقابل ودادوستد فرهنگی بین ایرانیان درون مرزی وبرون مرزی این جنبش را بطورپیوسته توان تازه بخشید.
جباریت ریشه دار همواره بین روشنفکر مردمی و مردم جدایی افکنده است. ازاین رو٬ تجددخواهی٬ روشنگری و خرد نقاد کمتر راهی به سوی مردم کوچه و بازار داشته است. باید به یک کار بنیادی و درازمدت در مسیر ایجاد یک جنبش توده ای روشنگرانه فلسفی دست زد. هیچوقت به اندازه ی امروزضرورت یک بحث همگانی درزمینه حقوق سیاسی ومدنی وارتباط تنگاتنگ آن با حقوق اقتصادی٬ اجتماعی وفرهنگی وجود نداشته است.
لیکن هیچ برنامه ی روشنگرانه ای بدون مبارزه پیگیر، سرسختی و فداکاری ما فوق انسانی میسر نیست. باید ازوادی تیرگی به دیارروشنی نقب زد. باید امید را ازدست نهشت. چه زیبا سروده است شاد روان دونالی، شاعر و طنز پرداز دور از وطن که سال های در تورنتو کانادا زیست و در اوت 219 در همان جا بدرود حیات گفت:
دوباره جوشش می درترانه می رويد
دوباره آتش پاک مغانه می رويد
دوباره بافه ی گيسوينان چمد بردوش
دوباره گل غزل عاشقانه می رويد
به باغ برگ خروج تبراگر آرند
به نيم شاخه دوصد آشيانه می رويد
به کشتزار چو آفت رسد زيان خيزد
ولی به لطف نمی باز دانه می رويد
نهان زچشم بد انديش دردل آن خاک
نهال نورس ونوپا شبانه می رويد
حقيقتی است وليکن به چيستان ماند
که سيل خانه برافکن زخانه می رويد
زگـَند گلخن گــَندابه ی شکنجه گران بين
چه بويناک هوائی ددانه می رويد
به جای خوشه ی گندم بجای سنبله ی جو
زکشتزار ددان تازيانه می رويد
زمينه ساز بلا خود شدی چسان گوئی
چه فتنه ها که زدور زمانه می رويد
سرای کهنه چو صاحب سرا رها سازد
برای محو بنا موريانه می رويد
چو دست تربيت با غبان زکار افتد
گياه هرزه کران تا کرانه می رويد
به سوک سرمدی ما گروه خانه بدوشان
زدست درزی غم سوکنامه می رويد
شگفت نايدم اردرديار سجده فروشان
برای سودن سرآستانه می رويد
چوکار خلق به خيل دعا نويس افتد
فسون و دمدمه سحر وفسانه می رويد
تودامن طلب از کف مهل تلاش آغاز
کزاين درخت کهن بس جوانه می رويد
تو برگزين ره وبردارگام آغازين
که درمسيرهدف همگنانه می رويد
تو پاک باش که درکارگاه صرافان
برای سکه ی زر پشتوانه می رويد
برقص برسرآتش سپند سان هرگز
مريز اشک کزآتش زبانه می رويد
دگر کسی نکشد زحمت خمار مدام
زلال چشمه ی می جاودانه می رويد
تورنتو
۸ اکتبر۲۰۱۳ساعت ۲۰ دقیقه پس ازنیمه شب
